پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :

  • صندوق ها
  • پلمپ
  • صورت جلسه

  • الف.خ.

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   890 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 12 : پارازيت روي موج ايران

    چهــار سال ديگه!
    دستنوشته هاي يک افسروظيفه از پاي صندوق راي

    جناب سروان مرا به کناري کشيد.
    - هادي و پرويز رفته‌اند مرخصي. اسمشان را براي محافظت از صندوق راي رد کرده‌ايم. بايد برگردند. اما اگر تو را به‌جاي او معرفي کنيم مي تواند برنگردد.
    هادي مرخصي گرفته براي پيگيري کارهاي معافيتش. معافيتِ سه‌برادري. رفاقت‌هاي دوره سربازي براي همين روزهاست. خودم هم البته بدم نمي‌آيد يک‌بار هم که شده محافظ صندوق باشم.
    گفتم: بدهيد نامه جابجايي را تايپ کنم.
    نامه را مي‌نويسم، امضايش را مي‌گيريم، شماره مي‌زنم و مي‌رسانمش به دست سروان مسؤول معرفي مأموران صندوق‌ها. با اخم و غُرغُر فراوان پذيرفت که افسروظيفه‌اي جايگزين سربازوظيفه‌اي شود. در دل دعايش مي‌کنم!...

    ---
    غروب 21 خرداد حدود ساعت هشت‌ و نيم با "وضعيت کامل" به پادگان برمي‌گردم تا با بچه‌هاي يگان‌هاي ديگر به ستاد برويم. نُه ‌و ربع راه مي‌افتيم. حدود ده‌ ربع‌کم مي‌رسيم. فراوان سرباز مي‌بيني و هفت‌هشت‌تايي استواروظيفه و دوسه‌تايي افسروظيفه.
    ساعت ده شب جلسه توجيهي گذاشتند.
    "اگر کسي سواد نداشت و از شما خواست برگه‌اش را پُر کنيد، پُر نکنيد. به‌هيچ‌عنوان وارد اجرائيات نشويد. نگذاريد تبليغات شود و..."

    ---
    مي‌گويم: سيد چقدر مانده؟
    مي‌گويد: 48 ساعت!
    رييس‌جمهور که تعيين شود، سيدعلي هم مي‌رود مرخصي پايان‌دوره.

    ---
    سر هر صندوق قرار است يک کادري برود يک وظيفه. در محوطه به‌خط‌مان مي‌کنند تا کادري‌ها يک‌به‌يک بيايند و سربازِ هم‌صندوق خود را بشناسند. سرپرستِ من گروهباني است به اسم جواد. مي‌گويد: بچه کجايي؟ مي‌گويم: همين‌جا و ادامه مي‌دهم جواد رديف کن شب مي‌خواهم بروم خانه بخوابم. جا مي‌خورد که هنوز هيچ نشده با اسم کوچک صدايش مي‌زنم.  مي‌گويد: نمي‌شود. وظيفه‌ها همه بايد بمانند. مي‌گويم: برو بابا!...

    ---
    پنج ‌ربع‌کم داخل ستادم. همه صف بسته‌اند. اسلحه و فشنگ تحويل مي‌گيريم. فشنگ‌ها را مي‌شمارم و داخل خشاب جا مي‌زنم. گروه‌هاي دونفره سوار ماشين‌ها مي‌شويم به مقصد فرمانداري. جلوي فرمانداري غوغايي است. به تعداد صندوق‌هاي شهر و بلکه بيشتر ماشين هست. روي هر يک شماره صندوقي نوشته. مي‌رويم (من و جواد) جلوي ماشين‌مان تا مسؤولين صندوق بيايند. سه‌چهار نفر مي‌آيند. آقاي شين مردِ جاافتاده قدکوتاهي است (که من و جواد بي‌هيچ هماهنگي قبلي يا دليلِ خاصي حاجي صدايش مي زنيم) با صندوق و کيفي در دست مي‌آيد و سلام مي‌کند. من و جواد و حاجي سوار ماشين مي‌شويم به همراه يکي ديگر. بقيه هم يا با ماشين خودشان يا با خرج خودشان مي آيند! حدود شش‌ و نيم به حوزه‌مان مي‌رسيم. هنرستاني است در گوشه‌اي کم‌جمعيت از شهر. مي‌رويم دورادور هنرستان را ديد زدن که مباد عکسي‌ و پوستري نصب شده باشد. شکر خدا نيست. به حاجي مي‌گويم اعضاي صندوق را به‌هم معرفي کنيد تا بدانيم. پس از لختي به‌هم معرفي مي‌شويم.
    ***
    صندوق را پلمب نکرده‌ايم که دو نفر مي‌آيند رأي بدهند! حاجي مي‌گويد: ساعت 8 بياييد. نماينده موسوي از راه مي‌رسد. مردي است سي‌ - چهل‌ساله، مؤدب با موهاي جوگندمي، ته‌ريشي و لباسي صورتي‌رنگ. نماينده احمدي‌نژاد کمي ديرتر مي‌رسد. جوانکي بيست‌ و پنج - ‌شش‌ساله لاغري است با ريشِ مرتب و خندان، با لباسي يک‌دست سياه و کفش‌هايي نوک‌باريک. مي‌گويند وقتِ پلمب‌کردن صندوق همه بايد باشند. به نمايندگي از مأموران نيروي انتظامي مرا مي‌خواند و تهِ صندوق را نشانم مي‌دهند. پاک است مثل دل مومن. همه تأييد مي‌کنند. پلمب‌ها را مي‌آورند. يکي ‌در ميان مالِ وزارت‌کشوري‌ها و شوراي‌نگهباني‌هاست. در تمامي صورتجلسات شماره اين نوارهاي پلاستيکي را يادداشت مي‌کنند. ده دوازده نفري مي‌شويم: رييس حوزه و نماينده شورا هرکدام با سه‌چهار‌نفر نيرو و راننده و مستخدم و... من و جواد.

    ---
    محل صندوق را تعيين مي‌کنند و چگونگي ورود و خروج مردم را. وزارتي‌ها و شورايي‌ها هم مي‌شود گفت يکي‌درميان نشسته‌اند. از نگاه‌شان به‌هم پيداست که دلِ خوشي از هم ندارند. گويي به‌هم مشکوکند. اين‌طرف هم ماييم. جواد مي‌گويد با هيچکدام‌شان شوخي نکن. طوري برخورد کن که بترسند...!
    جواد يکي دو سال از من کوچک‌تر است، اما به اعتبار کادري‌بودنش تجربه محافظت از صندوق در چند انتخابات را دارد.

    ---
    رايانه‌اي را که از فرماندهي آورده‌اند، راه مي‌اندازند و با خط تلفن به سايت وصل مي‌شوند. راديويي هم آورده‌اند تا اخبار را لحظه‌به‌لحظه دنبال کنند. تا رأي‌گيري شروع نشده به آبدارخانه مي‌رويم و صبحانه‌اي مي‌خوريم. با جواد توافق مي‌کنيم که من جلوي در راهرور ورودي باشم و او نزديک صندوق. چند صندلي مي‌آوريم يکي براي خودم و چندتايي پاي ميز تحويل شناسنامه براي پيرمردها و پيرزن‌ها. ساعت 8 بامداد. آغاز دهمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري اسلامي ايران.

    ---
    آن دو نفر عجول آمده‌اند و رأي مي‌دهند. شناسنامه و کارت‌ملي‌ام را به حاجي مي‌دهم تا همان ‌اول‌کار رأي داده باشم. رأي اولِ وقت! برگه را طوري نوشتم که نمايندگانِ احمدي‌نژاد و موسوي نتوانند ببينند. مي‌روم روي صندلي‌ام جلوي در ورودي راهروي طبقه اول هنرستان مي‌نشينم. دلهره‌ام کم‌کم فرو مي‌نشيند. يکي‌ - دو ماه بيشتر از حادثه دلخراشِ مرگِ آن سرباز کم‌سن ‌و سال نمي‌گذرد. با اينکه سروکارم با تفنگ‌وفشنگ زياد است، اما اين کلاشِ لعنتي بدجور مضطربم مي‌کند.

    ---
    حاجي کارمند بنياد شهيد است و خودش مي‌گويد که‌ اين سي‌امين انتخاباتي است که در آن مسؤول است! اينها را جواد پي برده و گهگاه که مي‌آيد پيش من يا من مي‌روم پيشش مي‌گويد. به جواد مي‌گويم رأي نمي‌دهي؟‌مي‌گويد الان نه، باشد براي بعدازظهر.
    ---
    صندلي را جلوي در ورودي راهرو مي‌گذارم تا مردم مرا ببينند و از اين‌ طرف وارد شوند. تفنگ بر زانو، نشسته، دوش‌فنگ و حمايل‌فنگ و نگون‌فنگ ايستاده و گاه تفنگ را دست‌به‌دست‌کنان، خوشامد مي‌گويم... به همه: به زنِ جاافتاده چادربه‌سري با يک‌رشته موي هويدا که پاي پله‌هاي در ورودي راهرو بسم‌ا... مي‌گويد و از خدا مي‌خواهد و ائمه را قسم مي‌دهد تا کمک کنند رأي بياورد ـ کسي که نامش را نمي‌برد. به پيرزن و دو نوه‌اش که آهسته‌آهسته راه مي‌برند مادربزرگِ چادرگُل‌گُلي گِردصورتِ تسبيح‌به‌دستِ خود را تا يک‌دقيقه تمام سه پله را بالا برود و با ذکر رأي بدهد به کسي که آن زنِ جاافتاده به او رأي داده و حالا اسمش را درِ گوشِ مادربزرگِ چادرگُل‌گُلي طوري مي‌گويد که من نشنوم و من مي‌شنوم و برقِ شادي در چشم‌هاي نوه‌ها مي‌رقصد که هم‌رأيي مي‌يابند.
    از خانه‌هاي اطراف خانوادگي مي‌آيند پاي صندوق. مردي که با دختر بادکنک ‌به‌دستش. پيرمردهاي مسجدي و منزل‌هاشان. خانواده‌هاي سنتي و بچه‌هاي زيادشان. جوان‌هاي شادِ پُرسروصدا  با سر و صورتِ خاص‌شان! زوج‌هاي جوان. مردمي که کم‌کم خيلي زياد مي‌شوند، خيلي بيشتر از تمامِ خاطر و خاطره‌هاي انتخاباتي حاجي.

    ---
    ساعت حدود نه‌ونيم بود که دخترکي با عجله و با آرايشي نيم‌بند وارد حوزه شد. گفت نماينده کروبي است. ظاهرا رويش نمي‌شود که کنار نماينده موسوي و احمدي‌نژاد بنشيند. صندلي‌اش را روبروي صندوق مي‌گذارد، عمود بر راستاي صندلي‌هاي آن دو نماينده ديگر.

    ---
    ساعت حدود ده است. حاجي مي‌گويد داخل خيلي شلوغ شده، در را ببند و ده‌تاده‌تا بفرست‌شان داخل. در را پيش مي‌کنم و از جمعيت عذرخواهان مي‌خواهم که کمي صبر کنند. عده کمي مي‌روند که بعد از ظهر بيايند. خانواده‌اي پرجمعيت تا داخل مي‌شوند بوي حنا و روغن کرچک با خود مي‌آورند. از روستاهاي اطراف آمده‌اند و مصمم‌اند به کسي رأي بدهند که آن زن و پيرزن به‌هم گفته بودند. اين را از پچ‌پچ بچه‌هاشان مي‌فهمم.

    ---
    حدود ساعت دوازده ‌و ربع حوزه خلوت مي‌شود. ظهر که مي‌شود کمي مي‌آساييم. با جواد در آبدارخانه خلوت مي‌کنيم و چايي مي‌خوريم. بايد براي بعدازظهر آماده شد.

    ---
    نماينده موسوي و نماينده احمدي‌نژاد تمام‌مدت نشسته بودند و مي‌گفتند و مي‌شنفتند و ريسه مي‌رفتند. آنقدر خوش بودند که همه به اين صرافت افتاده بودند که بدانند ماجرا چيست. نماينده موسوي مردي خوش‌صحبت بود و چندباري که مي‌رفتيم چاي بخوريم گيرمان انداخت و چند دقيقه‌اي از خاطرات دوران سربازي‌اش محظوظمان کرد!

    ---
    پيرمردي وارد شد گوژپشت و عصابه‌دست. مسير سي‌ثانيه‌اي راهرو را سه‌دقيقه‌اي آمد. آقاي ر. بلند شد و کمکش کرد تا بنشيند. شناسنامه‌اش را گرفت. کمي بعد صدايش کردند تا انگشت بزند و رأي بدهد. گفت سواد ندارم. مي‌خواست به‌همان کسي رأي بدهد که خانواده روستايي حنابند رأي داده بودند. حاجي گفت بده يکي از مردم برايت بنويسد... ما نمي‌توانيم. کسي بود و نوشت. کسي نديد چه نوشت. بعدي جالب‌تر بود. پيرمرد لالي آمد و عکسِ کوچکِ همان نامزد را در دست داشت و با صدايي نامفهوم اشاره به عکس مي‌کرد. آقاي ش. پريد و عکس را گرفت و در جيبِ بنده‌خدا گذاشت و گفت بده برايت بنويسند. گمانم دختر جواني بود که راي پيرمرد لال را نوشت.

    ---
    قبل از شلوغي بعدازظهر زنِ مسني با مادر پيرترِ ويلچرنشينش رسيد. جواد را صدا زدم. اسلحه را حمايل‌فنگ کردم و دوتايي ويلچر را از پله‌ها بالا برديم. پيرزن دعامان کرد. دخترش هم. شيطان رفت توي جلدم ببينم به که رأي مي‌دهند. رفتم و ديدم ـ بي آنکه کسي بفمهد. هر دو به همان‌کسي رأي داده بودند که آن دو پيرمرد. ويلچر پيرزن را از پله‌ها پايين برديم و خداحافظي کرديم.

    ---
    دوباره حوزه شلوغ ‌شد. در راهرو را پيش کرده بودم و ده‌تا‌ده‌تا داخل مي‌فرستادم. ده مرد، فقط ده مرد بودند. اما ده زن، ده زن و پيرزن بودند به اضافه چند بچه قد و نيم‌قد!

    ---
    پايان رأي‌گيري، آنجا که ما بوديم، ساعت 9 شب بود. هشت‌ و پنجاه دقيقه بود که مستخدم را صدا زديم و قفل‌ها و کليدهاش را گرفتيم. دستور را مي‌بايست حاجي صادر مي‌کرد. ساعت نُه بود و داشتم در را مي‌بستم که سه نفر سر رسيدند. يک مرد چهل‌ - پنجاه ساله و يک مادر و دختر. گفته بودند کسي را راه نده. مادر و دختر را جواب کردم چون ماشين داشتند و مي‌توانستند به حوزه ديگري بروند اما آن مرد نه. داخلش بردم و رأيش را داد و بيرون رفت و در را قفل کردم. آقاي ر. نيمچه غضب‌آلود گفت: نبايد اين‌کار را مي‌کردي. نمايندگان نامزدها ممکن است بهانه بتراشند و کذا و کذا... گفتم: نمي‌توانست جاي ديگري برود.

    ---
    درِ هنرستان و درهاي راهرو قفل بودند و کليدش در دستِ ما. صندوق را برداشتيم و رفتيم داخلِ نمازخانه هنرستان. دايره‌وار نشستيم و صندوق در ميان‌مان. نمايندگان نامزدها هم بيرون حلقه ما ايستاده يا نشسته نظاره‌گر بودند. پلمب‌ها باز شدند. آراء را بخش کردند. اول تاشده‌ها و مچاله‌ها را باز کردند. روي هم چيدند. دسته‌دسته شمردندشان: دسته‌هاي صدتايي. هر دسته را دو بار و دو نفر. تعداد کاغذهاي راي با ته‌برگِ تعرفه‌ها برابر بود. تفکيک‌شان کردند. خوانا و ناخوانا. خواناها به پنج دسته: چهارنامزد و باطله‌ها. تکليف ناخواناها هم با مشورت همگاني و توضيحات وزارتي‌ها و شورايي‌ها تعيين شد. از کمترين دسته‌ها شروع کردند. اول باطله‌ها، بعد رضايي و کروبي، موسوي و دست‌آخر احمدي‌نژاد. جمع آراء با تعداد کل برابر بود... و رأي احمدي‌نژاد دو برابر موسوي. هفتصد و خورده‌اي در براي سيصد و خورده‌اي. هر دسته دو بار شمرده شد و برخي سه بار.

    ---
    خوشحال بودم. اکنون مي‌توانستم خوشحال باشم. اکنون نامزد من، نامزد آن پيرمرد لال، آن پيرزن تسبيح‌به‌دست، آن پيرمرد گوژپشت، آن پيرزن ويلچري، آن روستايي‌هاي حنابند رأي آورده بود. نماينده احمدي‌نژاد لبخند به لب داشت. نماينده موسوي هم آرام بود. فقط ‌گفت: جاهاي ديگر ممکن است اينطور نباشد. نماينده کروبي هم گفت ديرم شده و بايد بروم. برگه‌هاشان را نوشتند و با ستادهايشان تماس گرفتند.

    ---
    صورتجلسه را تکميل کرديم. امضا پشت امضا. دوباره پلمب‌کاري و ثبت شماره‌هاي نوارهاي پلاستيکي. برگه‌هاي رأي را حاجي دسته‌بندي کرد. همه را داخل صندوق گذاشتيم. صورتجلسه مخصوص صندوق و پلمب‌هاي اوليه را هم. صندوق پلمب شد و آقاي ش. و جوانِ‌ کاربر رايانه رفتند تا نتيجه را به سايت ارسال کنند. آبدارچي درها را باز کرد تا نمايندگان نامزدها بروند. صندوق و اسلحه در کنار، شام خورديم. ساعت ده‌ و بيست دقيقه بود. از اين لحظه صندوق تحويل ما بود. راننده ماشين را روشن کرد. حاجي و جواد و من با راننده رفتيم. مابقي را نمي‌دانم. مي‌بايست زودتر به فرمانداري مي‌رفتيم. جلوي درِ فرمانداري تنها رؤساي حوزه‌ها و مأمورِ کادري را راه مي‌دادند.

    ---
    بچه‌ها را ديدم.
    عبدالوهاب چه خبر؟
    - احمدي‌نژاد!
    سيدعلي؟
    - دکتر تِرِکوند... !
    - مصطفي؟
    احمدي‌نژاد!
    - مهدي؟
    احمدي‌نژاد!
    - سرکار چي شد؟
    - [...] احمدي‌نژاد [...]!
    از هرکه مي‌پرسم مي‌گويد: احمدي‌نژاد... تفاوت تنها در اختلاف آراء است. در حوزه‌اي از 1100 رأي 1000 تايش مال احمدي‌نژاد بوده و در حوزه‌اي موسوي 100 رأي کمتر آورده.
    ونِ نيرو آمده و دسته‌دسته مي‌بردمان به ستاد. در صفِ تحويلِ اسلحه و مهمات هم همه از برتري مطلق احمدي‌نژاد مي‌گويند. برخي خوشحالند و برخي:
    - [...] چهار سال ديگه [...]!

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه