پيشرفته
 

موضوعات :

  • انتخابات

  • کلمات کليدي :


    مطلب بعدي >   1622 تعداد بازديد
    10.00 (2 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 25 : گند زدايي از نمکستان

    کارگر کوره

    برشی از زندگی نماینده مجلسی که

    تحصیلات کلاسیک نداشت


    حاج محمد كلاته ای، ‌در خانواده ای محروم در روستای كلاته باقرخان از توابع بجنورد به دنیا آمد. از همان كودكی به دلیل فقر اقتصادی خانواده همراه با پدرش مشغول كشاورزی شد و بعد از آن هم به كار در كوره آجرپزی جهت تامین معاش خانواده پرداخت. به همین دلیل به مدرسه نرفت اما به طور آزاد و شبانه به تحصیل علم پرداخت. او تحصیلات كلاسیك نداشت، اما به طور آزاد تلاش فراوانی در فراگیری علم داشت، حتی به حوزه علمیه رفت.

    او نقش عمده ای در سرپرستی خانواده های بی بضاعت داشت. و به همین دلیل در بین مردم و بخصوص قشر محروم و روستائیان محبوبیت خاصی داشت. به عنوان كارگر كوره آجرپزی كاندیدای نمایندگی مجلس شد و رای بسیار خوبی  آورد و به عنوان نماینده مردم بجنورد در مجلس شورای اسلامی مشغول فعالیت  شد.

    نماینده مستضعفین

    "من 12 سال است كه یك كوره را راه انداختم هیچ كس نیست به من سر بزند به داد من برسد" گریه می كرد. گفتند یك نماینده در مجلس هست كه به عنوان نماینده مستضعفان معروف شده. برو پیش ایشان. وقتی رفت جلوی مجلس دید همه با محافظ و با ماشین آمدند. دید او با موتور آمده. چكمه در پایش بود. وقتی گفتند او نماینده است باور نکرد. نماینده چرا با موتور و چكمه بیاید. گفتند نماینده مستضعفان كه می گویند به همین خاطر است. رفت جلو به پایش افتاد. سریع از موتور پیاده شد. گفت این چه كاری است كه می كنی یك دست به سر و صورتش كشید و گفت بلند شو! مشكلی داشته باشی برایت حل می كنم. به او گفت من 12 سال هست و نیستم را برای كارخانه گذاشتم اما مجوز كار به من نمی دهند جواب داد پسرجان بیا برویم خانه ما من خودم دنبال كارت می روم. كارخانه را نگاه می كنم به مجلس هم اطلاع می دهم.

    بعد از سه روز مجوز مرا آورده بود با چكمه هایی كه تا نصف توی گل رفته بود گفت از فردا می توانی شروع به كار كنی.

     

    اولین كسی كه می آمد سراغ اعلامیه های حضرت امام رضوان الله تعالی علیه را از ما دریافت می كرد شهید بزرگوار شهید كلاته ای بود. مثل ستاره درخشانی بود كه در بین همه نماینده ها می درخشید. اكثر نماینده ها با دیده احترام و بزرگی خاصی به این بزرگوار نگاه می كردند.

    تبلیغات كاندیداها شروع شده بود. دكتر، مهندس... دیوارهای شهر، پر از عكسهای رنگی و زیبا بود. ژست های جور واجور، بعضی ها فیگور دانشمندانه گرفته بودند؛ ستادهای تبلیغاتی، چای و شیرینی می دادند، آب پاشی می كردند، صدای بلندگوهایی كه سر در مغازه ها و بالای ماشین ها بسته شده بود، گوش فلك را كر می كرد. كلاته ای هنوز سر كوره مشغول بود. كنار ردیف خشت هایی كه برای آفتاب خوردن سر پا شده بودند، به كمك كارگرها آمده بود و گل ها را برای خشت زنی آماده می كرد. عرق از پیشانی‌اش می جوشید، مرتب با آستین پیراهنش، عرق صورت و پیشانی را پاك می كرد. امانی سراسیمه و نفس زنان آمد. ملا خدا بگم چه كار بشی، من از دست تو سكته می كنم.

    چی شده آقای امانی

    تمام شهر شده عكس و پوستر. تو باید الآن داخل شهر باشی. مردم باید تو را ببینند. حداقل بیست تا ستاد باید داخل بجنورد بزنیم، داری بیل می زنی‌؟ آدم این قدر بی خیال.

    در انتخابات شورای شهر هم به شما گفتم كه این قدر خودتان را به آب و آتش نزنید. ستاد انتخاباتی باید در قلب مردم باشد. مردم دنبال صداقتند. از آدم های بی شیله و پیله، خوششان می آید.

    چند رقم عكس می زنیم، بروشور چاپ می كنیم، ماشین راه می اندازیم.

     با همه اش مخالفت می كرد: من فكر می كنم مردم به عكس و پوستر رای نمی دهند، مردم نیاز به نماینده ای دارند كه برایشان كار بكند. تصورش را بكنید بیچاره ای كه برای ترخیص بیمارش از بیمارستان، به خاطر دوهزار تومان مانده، وقتی روبه روی بیمارستان، ‌صدتا عكس رنگی را كنار هم می بیند، چه حالی می شود؟ این ها ضد تبلیغ است.

    پیاده رو، ‌آب و جارو شده بود و پارچه ای بالای سر در مغازه نصب شده بود: (ستاد انتخاباتی برادر بسیجی محمد كلاته ای) وقتی وارد شدند، ‌جوانی جلو آمد، سلام كرد و گفت: آقای امانی، این زندگی نامه را نوشتم. ببینید خوب است؟

    «محمد كلاته ای در خانواده ای متدین و مذهبی به دنیا آمد. او پاكی را از سرچشمه ساران و صلابت را از كوهها به ارث برده است. كلاته ای مردی است كه حق را ناحق نمی كند و برای آینده ی این مرز و بوم دل می سوزاند. او دین و دنیای شما را كفایت می كند. محمد كلاته ای از روستای كلاته برخاسته و دستانی پینه بسته دارد. او درد كارگر و كشاورز را می داند. محمد كلاته ای تحصیلات عالی حوزه ای دارد و تا حد اجتهاد پیش رفته است. محمد كلاته ای در مبارزات سیاسی علیه رژیم شاه بارها به زندان افتاده است و... . هنگام قرائت متن، محمد دائم رنگ به رنگ می شد، نهایتا تاب نیاورد و با ناراحتی كاعذ را از دست امانی گرفت و گفت:

    بس كنید این دروغ ها را، ‌(النجاه فی الصدق) راست بنویسید. همانی كه هست. اصلا لازم نیست شما زحمت بكشید. خودم، خودم را بهتر از هر كسی می شناسم. خودم، برای خودم زندگی نامه می نویسم.

    مسجد جامع بجنورد از جمعیت پر شده بود. كلاته ای پشت تریبون رفت و شروع كرد:

    بسم الله الرحمن الرحیم

    من، ‌محمد كلاته ای، ‌معروف به ملامحمد هستم. در روستای كلاته باقرخان به دنیا آمده‌ام و در همان جا بزرگ شده ام. به دلیل فقر اقتصادی خانواده‌ام نتوانسته‌ام، تحصیل كنم. بعدها در اكابر و شبانه، درس خواندم. قرآن را در مكتب‌خانه فراگرفتم و در حین كار در كوره ی نجاتی دروس حوزه ی علمیه را خواندم. در كوره ی آقای نجاتی مراحل مختلف كار در كوره را گذرانده‌ام.

    هنگام مبارزات با آیت الله خلخالی در قم و گروه های مبارز در ارتباط بودم و تا حد انجام وظیفه حضور داشته‌ام. امام جمعه و مامومین مسجد جامع بجنورد مرا از نزدیك می شناسند. در سامان دهی جلسات مذهبی و دینی، فعالیت هایی داشته‌ام.

    دستی در شعر و ادبیات دارم. برای شهیدان انقلاب، نوحه و شعر سروده ام. از جوانی به كشتی علاقه داشته ام و تا حد پهلوانی شهرستان پیش رفته ام. در این مواقع جوانی از میان جمعیت بلند شد و گفت: آقای كلاته ای! شما كه كشتی گیر خوبی بودید و در منطقه رقیب نداشتید و از شما درخواست شد به استان و مركز بروید، یكباره از ورزش انصراف داده و كنار كشیدید، از كجا معلوم در نمایندگی، ‌از تمام استعداد و توانایی خودتان استفاده كنید؟

     پیرمردی از صف جلو گفت: بشین بچه ببینم آقا چی می گویند؟ كلاته ای با اشاره ی دست به پیرمرد فهماند كه بگذارد جوان حرفش را بزند. ولی جوان دلخور شد و نشست. كلاته ای گفت: برادرمان سوال خوبی مطرح كردند كه من مایلم قبل از ادامه ی سخنانم به آن جواب بدهم: البته شما لطف دارید نسبت به بنده. ما این قدرها هم كشتی‌گیر مطرحی نبودیم. اما جریان انصراف بنده از كشتی داستانی دارد كه مایه ی عبرت هم هست. یعنی شما باید قدر خودتان و قدر انقلاب را بدانید. این بركات و زمینه های معنوی را كه وجود دارد، را مقایسه كنید با جو و فضایی كه من برای شما ترسیم می كنم. یك روز مربی سراغ من آمد. من در حال خواندن قرآن بودم، با من برخورد شدیدی كرد كه: آقا این جا میدان كشتی است نه جای قرآن خواندن و عبادت كردن. كم كم كار به جایی رسید كه مربی گفت: حق نداری روزه بگیری چون وزنت کم می شود. من هم گفتم: آقا! من نماز و روزه‌ام را فدای كشتی نمی كنم. بوسیدم و گذاشتم كنار.

    دوباره سراغ نوشته ی مقابلش رفت و شروع كرد: بعد از پیروزی انقلاب، با راه اندازی كوره ی آجرپزی بنیاد مسكن انقلاب اسلامی، ‌به عنوان سرپرست این كوره برگزیده شدم. مدتی به صورت افتخاری در جهاد سازندگی و دفتر امام جمعه فعالیت كرده ام.

    امروز هم به دلایل زیر خودم را كاندیدای مجلس شورای اسلامی كرده ام: 1 در ملاقاتی كه خدمت حضرت امام بودم، فرمودند هر كس در توان خود می بیند، ‌وظیفه دارد كاندیدا شود.

    2 من درد كارگر و كشاورز و مردم منطقه ی محروم را می دانم. شبها گرسنه خوابیده ام، من روستازاده ام و می دانم روستائیان چه مشكلاتی دارند.

    3 من معتقدم امروزه تفاوتی كه بین روستایی و شهری گذاشته می شود، اجحاف و ظلم به روستائیان است. در همین بجنورد شما بین روستاهای نزدیك بجنورد و شهر جوبی كشیده شده كه قوانین آن طرف جوب و این طرف جوب، فرق می كند. آن ور جوب به هر كسی سه كیلو برنج می دهند، ولی در شهر به هر نفر شش كیلو.

    خلاصه این كه من نمی گویم به من رای بدهید. اما اگر رای دادید، ‌مسئولیت من سنگین تر می شود و موظف می شوم برای شما كار كنم.

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه