پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


نعمت الله سعيدي

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1163 تعداد بازديد
    10.00 (2 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    جنگ خياباني فرهنگي!

    فكر كردن با صداي بلند (5)

    نعمت‌الله سعيدي

    از آخرین باری که نعمت‌الله سعيدي با صدای بلند فکر کرده است، چند سالی می‌گذرد. سعیدی این بار شمشیر از رو بسته و از جماعت نیز، چنین خواسته.

    صاحب اين قلم(اين يكي روان‌نويس است و مال خودم) سال‌هاي زيادي به نويسندگي اشتغال... كه نه، مشغول بوده است. هرچه بود، بچه‌هايم را با نان نقد سكولاريسم و اين حرف‌ها بزرگ كردم. خسته... كه نه، اما يك جورهايي ديگر بريده‌ام. نمي‌دانم اين وضعيت را چقدر مي‌توانم ادامه دهم. نمي‌خواهم آخر و عاقبتم اين باشد. وقتي از راديو آمدم بيرون خيال مي‌كردم ديگر با نويسندگي كيلويي خداحافظي كرده‌ام. وقتي مجله‌ي سوره تعطيل شد خيال نمي‌كردم دوباره بخواهم با نوشتن نان بخورم. مثل آن پسري كه رفت چين و ماچين دنبال يك نقشه‌ي گنج. سال‌ها جست‌وجو كرد و گذشت. عاقبت اواخر عمر آن نقشه‌ي گنج را پيدا كرد. ديد نشاني گنج درست زير حياط خانه‌ي خودشان بوده. يعني يك عمر به دنبال هدف از هدف دورشدن. حالا صاحب اين روان‌نويس، احساس مي‌كند خيلي چيزها را در طول اين سال‌ها فهميده و آخرين آنها اينكه فهميدن تنها چاره‌ي كار نيست. در روايات مي‌فرمايد: خدايا به تو پناه مي‌برم از علم بي‌فايده! اين همه حرف اگر اثر داشت، روي اين حقير اثر مي‌گذاشت كه اين جور... اي بابا! چقدر نك و ناله؟! شايد تقصير اين نثر شلخته است. نثر شلخته، آدم را سرخورده مي‌كند.

    يك عمر با اينها حرف زديم، يك كلمه حرف حساب نزدند. يارو مي‌گويد ولايت فقيه با دين سازگار نيست. اگر ولش كني سال‌ها اين مجلس و آن مجلس همين را مي‌گويد. مثال مي‌زند؛ شهرباني دزد است؛ شهرداري رشوه‌گير است؛ دادگستري‌ها همه فاسدند؛ آخوندها همه مفت خورند و... هيچي. سر تا پاي جمهوري اسلامي كشك و به درد نخور است و ما حاضريم امريكايي‌ها بيايند و بر ما حكومت كنند. جالب اينجاست، اول مي‌گويد يك رفيق در فلان وزارتخانه دارم كه چنين گفت و چه و چه، بعد مي‌گويد خودم با چشم خودم همه‌ي اينها را ديده‌ام. خودم به مأمور شهرداري رشوه دادم، فلان پليس جيب خودم را زد، فلان آخوند با خودم تباني كرد و... خودم رشوه دادم و شاهدم. خودم!

    بعد كه حوصله‌ات از اين همه حرف مفت سر رفت، مي‌پرسي: شما خودت رشوه داده‌اي و شاهدي؟ من حرف آدمي را كه يك عمر راه رفته و رشوه داده- به اعتراف خودش- باور كنم؟ شما گفتيد ولايت فقيه با دين واقعي سازگار نيست؟

    مي‌گويي در همين مهماني رأي گيري كنيم و ببينيم چند درصد مردم امريكا را به نظام جمهوري اسلامي ترجيح مي‌دهند؟ همين مردم كه سيصد هزار شهيد داده‌اند و ميليوني از رهبر و رئيس جمهور استقبال مي‌كنند؟ شما واقعاً نگران دين‌ايد؟

    پس يك بار ديگر گوش كن، كه براي يك بار هم كه شده درست و حسابي حرف سياسي بزنيم. به پير، به پيغمبر قسم كارمند جمهوري اسلامي تويي، نه من! تو بيست سال سابقه‌ي بيمه داري، حق سنوات داري، حق اولاد داري، بيست ميليون، بيست ميليون وام مي‌گيري، پست و مقام مي‌گيري و... بي مروت! نماينده‌ي جمهوري اسلامي بايد تو باشي، نه من. بيست سال است از ترس تو كه تظاهر نشود، حتي ريش نگذاشتم. نه براي حزب‌الهي بازي، كه حوصله‌اش را نداشتم هر روز ريش بتراشم! من كه آن قدر از خودم طلب كارم كه گاهي حوصله‌ي نفس كشيدن ندارم، وقت غذاخوردن ندارم، يادم مي‌رود دستشويي بروم (مگر وقتي اورژانسي شده) به خاطر نيشخند توي مسخره جرأت نكردم ريش بگذارم. وقتي يخچال و پست و مقام مي‌دادند تو ريش مي‌گذاشتي و وقتي فحش مي‌دادند و مشت و لگد، من. من هيچ وقت تو را به نمازشب دعوت نكردم، اما تو هر وقت مرا ديدي به عرق و زرورق و... دعوت مي‌كردي. خدايا ببخشيد... اما فقط نماز و قرآن و ذكر... براي اين پشيمانم كه تو نگذاشتي زندگي خودم را بكنم. دوست دارم صبح تا شب نماز بخوانم. اصلاً دوست دارم، نه ثواب و حاجت گرفتن. آدم برود پيش معشوق و بگويد چه حاجتي دارم؟ حاجتم تويي، تو را دوست دارم... يك كيلو پياز بده؟! خانه مي‌خواهم با تو خلوت كنم، ماشين مي‌خواهم پيش تو بيايم، چشم مي‌خواهم كه تو را ببينم. معشوق نباشد، خورشت آلو اسفناج و ربدوشامبر و... آشپزخانه‌ي اپن به چه دردم مي‌خورد؟ در سيب و عسل دنبال مزه‌ي تو بودم و در گلزار و دشت و دمن... به صحرا بنگرم صحرا تو بينم.

    من كي به تو پز دادم قرآن چقدر زيباست... اما تو دم به ساعت پز ماشين و ويلاي شمال و كت و شلوارت را مي‌دهي. بدبخت! گاهي وقت‌ها كسي را پيدا نمي‌كني پز بدهي! از تنهايي و مشهور نبودن وحشت داري. وقتي كسي به تو توجه نمي‌كند، احساس مي‌كني بدبخت شده‌اي و وجود نداري. اما من حقير اگر خدا نمي‌خواست، هزار سال از خانه بيرون نمي‌آمدم. بيايم بيرون كه چه؟ جرأت نداري هزار تومان قرض بدهي، چه رسد به بخشيدن!؟ اين از مال دنيا... آرامش داري كه به من هم بدهي؟ خودت خوشحالي كه حال مرا هم خوش كني؟ صفاي درون، عزت نفس... پس چه؟ شايد... نگذار سر به رسوايي بزنم!

    خدايا! اين مردم عرق خوردن هم بلد نيستند! يارو ويسكي دويست هزار توماني مي‌خورد، مست كه شد مي‌زند زير گريه! ويسكي مي‌خورد كه گريه كند! ويسكي مي‌خورد كه فحش بدهد! آن وقت كسي كه بدون ويسكي زار زار براي امام حسين گريه مي‌كند و به قاتلانش لعنت مي‌فرستد امل خرافاتي‌ست؟! به ما مي‌گويد گدا- گشنه‌ي بدبخت، آن وقت خودش براي هزار تومان صد جور پشتك و وارو مي‌زند و التماس مي‌كند. يارو ماشين بالاي صد ميليون سوار است، بالاي دو هزار متر ويلا شمال دارد ويلا با ژيلا، سفر اروپايي، كراوات، پارتي‌هاي كله گنده در هر اداره و ارگاني، حساب بانكي فول، سونا و جكوزي در طبقه‌ي بيستم آپارتمان و... شقاوت و بدبختي از سر و رويش مي‌بارد! پسرش رفته آموزشگاه مكانيكي كه ياد بگيرد ترمز ماشين را... بعله! ارث و ميراث را بالا بكشد. پسر بزرگ كرده عين حيوان! واقعاً يك حيوان درنده و بي‌رحم و زبان نفهم. آن وقت اين آدم خودش اعتراف مي‌كرد كه زن و بچه‌ام اين جوري‌اند و باز هم مي‌گفت در اين سن و سال به جاي استراحت مي‌آيم شركت و پول بيشتر جمع مي‌كنم براي اين زن و بچه! آدم با تمام وجود كار كند براي بدترين دشمن جانش؟! اين اگر شقاوت نيست، پس چيست؟ اين اگر جهنم نيست، پس كجاست؟ رفته بود ويلاي شمال و كوكائين گرمي فلان تومان مي‌كشيد و نفت ريخته بود كه همه چيز را به همراه خودش آتش بزند. اين جهنم نيست؟

    كوتاه نمي‌آيم. نويسنده شدم حرف بزنم، يا حرف بخورم؟!

    مي‌نويسم و مي‌دانم تمامي ندارد. مي‌دانم حكايت آب شور است. مي‌دانم شايد اصلاً از ارائه‌اش منصرف شوم. اما مي‌نويسم. هرچه نباشد كرام الكاتبين كه چاپش مي‌كنند! (البته شايد خيلي خلاصه. مثلاً: دوباره ايشان در حال قمپوز در كردن است...) كوتاه نمي‌آيم. اينكه نشد! تا تكان مي‌خوري و مي‌خواهي شروع كني مي‌گويند طولاني شد. اما اينكه طولاني شد عمرم بود، نه نوشتنم...

    اين يك دم حيات، چرا سر نمي‌رسد؟/ چون ظهر كربلاست، به آخر نمي‌رسد...

    قرار بود امريكا حمله كند و... يا آقا بيايد. چرا اين امريكاي بي‌غيرت حمله نمي‌كند؟ گفتيم هيچ غلطي نمي‌تواند بكند، اما اين قدر؟! جنبش ضد وال استريت بالا بگيرد مي‌خواهد چه غلطي بكند؟ اين اتاق‌هاي فكر و مؤسسات تحقيقاتي سازمان سيا مگر شعور ندارند؟! مگر نمي‌فهمند ساعت به ساعت ريسك حمله به جمهوري اسلامي بالاتر مي‌رود؟! مگر نمي‌بينند مصر و تونس و ليبي و يمن و بحرين و... دارند جمهوري اسلامي مي‌شوند، پس مانده‌اند چه غلطي كنند؟ يعني واقعاً امريكا اين قدر احمق است؟! معطل چيست؟

    عرض مي‌كردم، يارو مغرور است. گردنش را گرفته بالا، اخم كرده، چشم‌هايش را ريز و درشت مي‌كند، غضب‌آلود نگاه مي‌كند... چه مرگته؟ پول كه داري، شركت كه داري، پارتي، آپارتمان سازي، واردات قاچاق، صادرات قاچاق، رئيس كلانتري و قاضي آشنا و... همه چيز كه مي‌گويي داري! پس چرا اخم كرده‌اي؟ چرا ناراحتي؟ چقدر ناراحتي؟

    خدايا! اين مردم عرق خوردن هم بلد نيستند. لذت بردن بلد نيستند. شكر كردن بلد نيستند. شكر كردن... تمام كافران و منافقان ناشكرند. آدم ناشكر با تمام وجود دنبال جهنم مي‌گردد. اين لطف خداست كه اينها را به مقصد و مقصودشان مي‌رساند. ابن عربي يا اشتباه مي‌كند، يا معناي حرفش چيز ديگري‌ست. خدا در قرآن سوگند خورده كه اين گفتگوي اهل بهشت و دوزخ با هم، يا با خودشان اتفاق خواهد افتاد. (يا شايد همين الان اتفاق افتاده) امامان ما اين را مي‌دانستند. حضرت امير عليه‌السلام، واقعاً در دعاي كميل از عذاب خدا مي‌ترسيده‌اند. اصلاً به فرمايش قرآن اين يك نشانه است. مؤمن از عذاب الهي خدا مي‌ترسد و كافر برعكس. حضرت مي‌فرمايد مؤمن گناه را بر دوش خود مانند كوه مي‌بيند و كافر مانند پشه. كافري كه يك عمر با نوع زندگي‌اش ثابت مي‌كند كه ناشكر است و خدا را به مهرباني و كرم و بخشش قبول ندارد، تا به جهنم مي‌رسد، مي‌گويد خدا مهربان است- اگر خدايي هم وجود داشته باشد! اما مؤمن برعكس.


    پيرزن مادر سه شهيد بود. دو شهيدش اول جانباز شده بودند و اين مادر چقدر زحمت‌شان را كشيده بود! همسايه‌ي ما بود. (حدوداً بيست كيلومتر پايين‌تر از پايين شهر تهران!) پادرد و فشارخون و ورم مفاصل و... اين پيرزن با اين وضعيت هنوز نماز جمعه مي‌رفت. از اينجا مي‌كوبيد مي‌رفت تهران راهپيمايي. چنان دل زنده و با انرژي شعار مي‌داد كه آدم حظ مي‌كرد! هنوز مثل دخترهاي چهارده ساله شرم و حيا داشت و مثل خان بزرگ فلان ايل بختياري مردانگي و دل بزرگي. وقتي از شهيدهايش حرف مي‌زد، انگار دارد پز فلان سرويس الماس و برليانش را مي‌دهد! مادر سه شهيد اگر بدون همسرش يك هفته تنهايي مسافرت مي‌رفت شايد شوهرش تجديد فراش مي‌كرد! متوجه هستي كه چه عرض مي‌كنم؟ آن وقت يارو ده سال است اتاق خواب خودش طبقه‌ي اول است، اتاق خواب همسرش طبقه‌ي چهارم ويلاي تريبلكس كوچه‌ي بغلي! يا با شصت سال سن و كلي نوه و نتيجه آقا باز هم در كوچه و خيابان سوزاك مي‌گيرد!

    چند وقت پيش كارم به جايي كشيده بود كه حتي مي‌خواستم كتاب چاپ كنم. كسي نبود بگويد، با اين سن و سال خجالت نمي‌كشي؟ گفتم يك نگاهي به نوشته‌هاي قبلي بيندازم. ديدم پر است از... بماند، بگذريم، باشد براي فرصتي بهتر، در مجالي مناسب اين بحث را مطرح كنيم و... از اين حرفها. خيلي دلم گرفت. دلم به حال خودم سوخت. براي چه بماند؟ بگذريم كه چه بشود و كجا برويم؟ چرا بماند و بگذريم؟ چرا يك عمر اين و آن طرح مسأله كنند و ما جواب بدهيم؟ چرا اين قدر به فكر سوء تفاهم‌ها و مشكلات فكري هر ننه قمري باشيم؟ يارو اين جور حال مي‌كند. برايش مهم نيست چه مزخرفي گفته. پول دارد، شغل دارد، شهرت دارد، سفر خارجي مي‌رود، مصاحبه مي‌كند، قيافه‌ي اپوزيسيون مي‌گيرد، دوست دختر جذب مي‌كند، عرق مي‌خورد... تازه همين ارشاد و حوزه‌ي هنري حاضرند جانشان را بدهند كه آقا برايشان فيلم بسازد و به ريش‌شان بخندد. اينها خودشان مي‌خواهند بروند به جهنم و اسفل‌السافلين، به من و شما چه؟ كاش ما وظيفه‌ي خودمان را درست انجام بدهيم و اخلاص داشته باشيم، گور باباي مردم! به قول شاعر:

    بر ما گذشت نيك و بد اما تو روزگار/ فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست

    يكي در سایت یادداشت گذاشته بود:

    «هيچ كس مثل شما حزب‌الهي‌ها بد حرف نمي‌زند». منظورش اين بود كه حرف زدن بلد نيستيم. اما هيچ كس مثل شما ضد ولايتي‌ها بد حرف گوش نمي‌كند. گوش كردن بلد نيستيد. با هر كدام‌تان حرف مي‌زنند هر دفعه مي‌خواهيد نيم ساعت حرف بزنيد، دو دقيقه نشنويد. مدام مي‌پريد وسط حرف آدم. اما بنده‌ي حقير ديگر خيلي وقت ندارم. اين همه سال شما گفتيد اومانيسم، ليبراليسم، جامعه باز، تساهل و تسامح، پلوراليسم، سكولاريسم، زهرمار... ما جواب داديم. حالا چند دقيقه برعكس رفتار مي‌كنيم. جاي ديگر مفصل‌تر گفته‌ام (آخرين يادداشت‌هاي سايت مشرق) جمهوري اسلامي بر چهار پايه استوار است. 1- خدا هست 2- محمد(ص) رسول همان خداي احد و واحد عالميان است و اسلام را از طرف او آورده 3- اسلام دين سياسي است 4- حالا در غياب امام زمان دين تعطيل نيست، حكومت دست ماست (توده‌ي مردم پشت سر روح‌الله به ميدان آمدند و اگر نمي‌آمدند شما هنوز حرف‌هاي صد من يك غاز مي‌زديد!) اگر ولايت فقيه نباشد، چه باشد؟ (پس پايه‌ي چهارم مي‌شود لزوم حكومت ولايت فقيه)

    يادتان هست چه عرض مي‌كردم؟ يارو را اگر به حال خود بگذاري، اين دزديد، آن دزديد، خوردند، بردند، كشتند، زدند و... سر تا پاي اين نظام و اين مردم خائن و دزدند. پس چه نتيجه‌اي مي‌گيريم؟ (ببين نامرد چه نتيجه‌اي مي‌گيرد!) حرف ما اين است كه ولايت فقيه حكومتي‌ست مخالف دين واقعي (و در مورد دين واقعي هم فقط به عدالت علي عليه‌السلام اشاره مي‌كند. ديگر نمي‌گويد مولا در آن چهار سال چقدر مصيبت كشيد و در پياده كردن عدل و حكومت الهي ناكام ماند!) يعني حضرت آقا فقط نگران دين مبين اسلام است كه آخوندها دارند مردم را از آن زده مي‌كنند. حالا اولاً با اين بچه پرروها بحث كنيد! مقاله نوشتن خيلي فايده‌اي ندارد. نمي‌دانم از اين عرض بنده چه برداشتي مي‌كنيد، اما به منظور حرفم دقت كنيد! بنده‌ي - حقير به چه قيمتي بماند- اما حالا براي خودم آدمي هستم. كلي آدم حسابي مرا مي‌شناخت كه تازه شروع كردم به كار مطبوعاتي. (مي‌دانم چقدر حقيرم... منظورم چيز ديگري‌ست). بعد از سالها نوشتن هنوز بستگان درجه يك بنده، مثل برادر و خواهر و پسر عمو، خبر ندارند كه اينجا و آنجا تازگي‌ها سخنراني‌ها مي‌كنم و چه استاد- استادي راه مي‌اندازند به دمب ما! اما پسر همسايه را كه مي‌خواهم به مسجد دعوت كنم خيال مي‌كند موجي‌ام! (بعضي دوستان هول نشوند كه بعله... ما بايد رسانه‌اي شويم. نخير! ما بايد سرمان را بگذاريم زمين و بميريم كه چرا از مسجد محل شروع نكرديم. چون در آن صورت كه «استاد» نمي‌شديم! نويسنده‌ي صاحب سبك، پديده‌ي شعر معاصر ايران و خاورميانه، اين شما و اين بسيجي بيك‌مان وردي... ستاره‌ي شبكه‌هاي تلويزيوني... مقاله نويس امشب دكه‌هاي رو به روي سينماهاي تهران... تقديم مي‌كند... اي خبر مرگت!)

    چرا همه‌مان مي‌خواهيم شهيد همت و شهيد آويني باشيم؟ چرا شهيد «همت يار» نباشيم؟ چرا شهيد فريدون مرداني نه؟ چون اينها اسم و رسم در نكردند؟ كجا اسم و رسم در نكردند- پيش من و تو؟ خيال كردي حساب و كتاب عالم شهدا هم مثل دنياي ذليل ماست؟ غير از شهيد عطري كه چاه مستراح جبهه‌ها را تميز مي‌كرد و شهيد عطري معروف شد (كه هنوز هم اسم و رسمش را مردم نمي‌دانند) نديدم يكي از آبروداران درگاه الهي كه حتي جسدشان بعد از سالها سالم مانده، اسم و رسم واضح در كند. اين دنيا لياقت ندارد چنين نورهاي عزيزي را بشناسد. خدا نمي‌خواهد نام عزيز اين اولياء درگاهش بر سر زبان‌هاي آلوده‌ي اين دنياي كثيف بيافتد. بگذريم. (به وقتش حالتان را مي‌گيرم- بگذار حالم سر جايش بيايد!) چه مي‌گفتم اصلاً؟ دارم چه غلطي مي‌كنم- مثلاً من؟! با اين بچه پرروها نفس به نفس بحث كنيد! نگذاريد در مجالس همين جور جولان بدهند و زهر بريزند. نگذاريد مردم را نااميد كنند! اينها معمولاً خودشان هم بدبختند. كي وقت مي‌كنند مقاله و كتاب بخوانند؟ (آن هم مقاله‌هاي ده هزار كلمه‌اي!) مجله‌هايي مي‌خواهند پر از تنوع. پر از مقالات چهار خطي. بدون تجزيه و تحليل اساسي؛ بدون مقدمه و استدلال و نتيجه‌گيري. مقالات و يادداشت‌هايي كه فقط نتيجه‌گيري بگذارد دهن مخاطب. اهل دوزخ در دنيا نه اهل فكر كردن بودند، نه حرف شنيدن. «و قالو لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فی اصحاب السعير» ملك، آيه10 (كافران در جواب موكلان دوزخ مي‌گويند اگر ما اهل شنيدن يا فكر كردن بوديم، حالا اينجا نبوديم) وقتي هم با اينها بحث مي‌كنيد حواس‌تان باشد اهل حرف شنيدن نيستند. خيلي حوصله مي‌خواهد كه آرام- آرام به خاك سياهشان بنشانيد- چنان از دشتي و كسروي و يك مشت نامتفكر درپيت نقل قول مي‌كنند كه انگار چه خبر است!؟ حواس‌تان باشد به شيوه‌ي خودشان بحث نكنيد! نگذاريد مجلس به شعارگويي و شارلاتان بازي بگذرد. اول قبول كنيد كه به فرض، تمام مردم ايران دزد و فاسد و رشوه خورند. قبول كنيد كه در انتخابات دهم تقلب شده است. شما اصرار كنيد كه قطعاً حتي با وجود پانصد هزار نفر ناظر امكان تقلب وجود دارد. بعد بگوييد خاك بر سر اين تئوري دموكراسي! دموكراسي خيلي خوب است، اما قابل پياده شدن نيست. بگوييد: دو ليتر زرد آب مي‌كنم بر سر اين دموكراسي كه قابل اجرا نيست، اي خاك بر سر!

    مگر غير از اين است؟ نظام و قانون انتخاباتي ايران يكي از آخرين قوانين دنياست كه تصويب شده است. هنوز هم وقت و بي وقت مجلسي‌ها گير مي‌دهند به اين قوانين. با سخت‌ترين شرايط، شديدترين نظارت‌ها، پيش‌بيني كوچك‌ترين احتمال خطاها و مدرن‌ترين شيوه‌هاي اجرايي در ايران انتخابات و رفراندوم برگزار شده است، هنوز رئيس جمهور هر جا مي‌رود كلي استقبال مي‌كنند، رهبر مي‌رود مردم از در و ديوار به پيشواز مي‌روند، شعار مي‌دهند، اعلام وفاداري مي‌كنند.

    چرا دم از مردم سالاري مي‌زنيد، بعد همين مردم را كه به استقبال رهبر مي‌روند نادان و فريب خورده مي‌دانيد؟ شما كه با حرف‌هايتان بيشتر از ما ثابت مي‌كنيد مردم ولي مي‌خواهند! مردم ايران به طور متوسط سالي يكي- دوبار رفراندوم داده‌اند. اين دموكراسي شما دموكراسي نشد؟! پس سرتان را خورد! اين مردم كه به قول شما سر تا پاي‌شان دزدند و رشوه‌خور، نياز به حكومت جديد دارند، يا طاعون و بمب اتم؟! اصلاً تو چرا خودت به شهرداري رشوه دادي؟ تو خجالت نكشيدي مي‌گويي در دادگاه پارتي بازي كردم؟! سي هزار نه؛ سيصد هزار ترليارد تومان... من اگر دستم برسد دست‌شان را از گردن به پايين قطع مي‌كنم؛ نتوانستم؟ حواله‌شان به موقف مرصاد! از يك ريال تا هزاران ترليارد... هم جهنم خدا طبقات و سلسله مراتب دارد، هم تا ابد فرصت براي مجازات و انتقام. اينها اگر اهل شقاوت ابدي نبودند، اين همه پول دزدي را مي‌خواهند چه كار؟ مگر يك روز نمي‌خواهند بميرند و لاشه‌ي متعفن شوند؟ مي‌خواهند چقدر عمر كنند؟ دو ليتر زردآب مي‌كنم به دل خوشي اين جور آدم‌ها نسبت به اين دنيا، اي خاك بر سر!

    با اين بچه پرروها بحث كنيد! كار فرهنگي امكانات مي‌خواهد؟- مي‌خواهم صد سال سياه نخواهد! شهيد فريدون مرداني مثل دسته‌ي گل پرپر شد؛ جانش را داد. مهدي همت يار ول كن نبود. آن قدر رفت جبهه كه... يك مشت استخوان سوخته‌اش را پس آوردند. حال بنده‌ي نوعي خانه ندارم، سر به تنم نداشته باشم! بيست سال است چه كار مي‌كنم؟ مسجدها دارد خانه‌ي سالمندان مي‌شود. پدر شهيدها يكي يكي دارند از مسجدها مي‌روند. مي‌روند پيش جگر گوشه‌هايشان. حالا بنده فيلمنامه‌ي حزب‌الهي بنويسم كه همين مسجدي‌ها هم پاي تلويزيون بنشينند و نمازشان قضا شود؟ شهيد آهنگر بعد از برادر شهيدش جانباز شد و ذره ذره شهيد شد. مادرش با اين وضعيت براي فقراي محل مي‌رفت گدايي. آبرو خرج مي‌كرد، النگو مي‌داد كه ماه رمضان ده كيلو برنج جمع شود براي هر خانواده. (تحت پوشش مساجد محل) آن وقت شوهر بعضي از اين خانواده‌هاي فقير قاچاق فروش بودند. كراكي بودند. به ساحت مقدس ائمه توهين مي‌كردند... اما همين‌ها براي شهيدان اين مادر از ته دل دعا مي‌كردند. از اين مادر شهيد مشورت مي‌گرفتند كه به كدام ائتلاف رأي بدهند.

    نمي‌شود به اميد صداوسيما ماند. چاره‌اي نيست، بايد بحث كنيد. بيشتر هنرمندان انقلاب لنگ امكانات مانده‌اند و به پول و خانه نياز دارند. خودشان به رسانه نياز دارند. كه رسانه اينها را بياورد در شبكه‌هاي تلويزيون و به زن و بچه و فك و فاميل‌شان نشان بدهد. حالا باقي مخاطبان تك و توك رسانه‌ي ملي هم پريدند و رفتند سراغ ماهواره، عيبي ندارد. مسئولان فرهنگي از كره‌ي مريخ بايد بيايند به هنرمندان انقلاب رسانه و تريبون بدهند، بعد لابد به زور اسلحه مخاطب هم بياورند... كه حضرات توضيح بدهند كار فرهنگي چرا زمان مي‌برد. حتي خود همين توضيح هم نياز به زمان دارد كه توضيح داده بشود. الكي كه نيست! خود غرب‌شناسي حالا حالاها كار دارد... اي بابا! باز هم نك و ناله! البته قبول دارم. اگر همين الان هم امثال بنده لنگ امورات معمولي زندگي نبودند، مي‌توانستند حداقل سالي يك كتاب خوب چاپ كنند.

    ... به جان خودم حتي يكي مثل من مي‌توانست ادبيات ايران، اسلام و جهان را متحول كند. من آفريده‌ي خدايي هستم كه همه‌ي كارهايش عظمت دارد. شوخي نمي‌كنم. ده سال پيش فهميدم اگر پايم به امريكا يا كانادا برسد و زبان ياد بگيرم، جنبش ضد وال استريت كيلو چند است؟ - مي‌توانم كل تمدن غرب را از پايه و اساس منفجر كنم. آن هم با ادبيات خودشان. اما الان زير خرج تمدن خانه‌ي خودم زائيده‌ام! امكانات نمي‌دهند و حق هم دارند؛ كي وقت مي‌كنند بيايند من را كشف كنند؟ من بي‌كارم كه صبح تا شب مردم را كشف مي‌كنم- مردم چه؟! خدا از حال و روز من خبر دارد- كشف مردم به چه درد مي‌خورد؟ حالا هم به اميد خدا

    ... من بسته‌ام حناي قناعت به پاي خويش/ دنيا اگر دهند، نخيزم ز جاي خويش... مي‌خواهم بروم توي كار چله‌نشيني و روزه‌ي سكوت و احضار جن و... اين حرف‌ها. باز به قول شاعر:

    به روزگار بگو... خاك بر سرت بكنم/ به كام ما چو نگشتي، امور ما نگذشت؟

    آدم چرا ناشكري كند؟ خدايا چرا نمي‌توانم از شكر و ناشكري بگويم؟ اگر بگويم در اين وانفسا چه كسي حواسش هست كه ما چه مي‌گوييم؟ از اولين مقاله‌ام در سوره مي‌خواستم بگويم، نشد. دارم شورش را درمي‌آورم، بگذريم. مي‌خواستيم از وحدت ماهيت وجود بگوييم، به سياست رسيديم.

    اگر اين نظام شكست بخورد، كار دين در تمام دولت‌هاي رسمي دنيا تمام است. اكثر كساني كه هوس مي‌كنند مسلمان باشند، اما انقلابي و حزب‌الهي نباشند، مجبورند بروند سراغ عرفان‌گرايي و درويش بازي و تشيع به شرط خواب ديدن ائمه!

    آن چهار مرحله را كه گفتم جدي بگيريد! وگرنه وقت‌تان حرام مي‌شود. خدا، نبوت، اسلام سياسي و ولايت فقيه... مو لاي درزش نمي‌رود. اين بچه پرروها اول با كلي نقل شايعه و خاطره و معرفي مفسدان اقتصادي و غيره مي‌گويند جمهوري اسلامي براي اسلام ضرر دارد. كمي گير بدهي مي‌گويند براي دنياي مردم ضرر دارد. بعد بحث مي‌كنند كه چرا اسلام سياسي نيست. شما "جهاد" را مثال بزنيد. جهاد يعني چه؟ يعني آخر سياست و ديپلماسي. سياست يعني كسب قدرت با زبان خوش (لبخند ديپلماتيك) اگر نشد تهديد به حمله‌ي هسته‌اي و جنگ. پس هر خاكي توي سرتان بريزيد نمي‌شود تعريفي سكولار از جهاد بدهيد. (حالا حج و نمازجماعت، تولي و تبري، خمس و زكات و... را نمي‌گوييم كه همه ماهيت سياسي دارند. تولي و تبري در مردم سالاري و انتخاب كانديد تعطيل كه نيست؟ اين مي‌شود آخر سياست. خمس و زكات هم همين جور) كافي‌ست اين لعنتي‌ها اعلام موضع كنند. مثلاً در همين مرحله بخواهند بگويند سياست از دين جداست كارشان تمام است. مي‌خواهند با تشيع چه كنند؟ تشيع مگر بحث نوع حكومت و شرايط حاكم نيست؟ مگر مي‌شود تشيع را از سياست جدا كرد؟ امام حسين(ع) چرا نرفت يك گوشه عبادت كند؟

    بعد كه ديدند سياست را نمي‌شود از دين جدا كرد مي‌روند سراغ پلوراليسم. حقيقت و منشوري بودن آن. اينكه چون حقيقت دست نيافتني‌ست پس ولش كن و غيره. (مقاله‌ي "قل يا ايهاالكافرون" را پيشنهاد مي‌كنم). خلاصه آخرش مي‌رسيد به اينجا كه "كدام خدا؟" يارو اول دلش براي اسلام مي‌سوخت، يك ساعت بعد مجبور است منكر خدا شود! اصلاً بدبختي ما همين جاست. در تلويزيون، راديو، منابر و مساجد، نشريات و سايت‌هاي مثلاً حزب‌الهي همه چيز هست، الا بحث در مورد خدا، واجب‌الوجود، اسماء و افعال و صفات حضرت حق. دو كلام مي‌خواهي از حقيقت وجود و ماهيت حرف بزني، همه اخم و تخم مي‌كنند. به قول مرحوم علامه طباطبايي مسلمان‌ها به وصيت پيامبرشان گوش نكردند. سنت و سيره و روايات را از قرآن جدا كردند. طلبه مي‌رود حوزه‌ي علميه پنجاه سال درس اجتهاد مي‌خواند و آيت‌الله مي‌شود، بدون نياز به يك آيه از قرآن. اين را علامه مي‌گويد، نه يكي چون حقير. مي‌گويد امروز در جهان اسلام بدون مراجعه به قرآن و فقط با احاديث مردم مجتهد مي‌شوند!

    سالهاي اول انقلاب خيلي بهتر بود. كمونيست‌ها فضاي خوبي ساخته بودند. وقتي دشمن اصل حرف دلش را مي‌زند، اصل موضع خود را اعلام مي‌كند، مبارزه خيلي راحت‌تر مي‌شود. خيلي از رزمنده‌هاي شهيد در آن دوران ضمن همين بحث‌ها بود كه واقعاً متوجه خدا شدند و از صميم دل ايمان آوردند. جبهه فرهنگي انقلاب در آن روزها ساعت به ساعت رشد مي‌كرد و نيروي جديد مي‌گرفت. بعد چهره‌ي اين ضد انقلاب عوض شد. زدند توي كار نفاق. مثلاً سال‌ها طول كشيد كه برسند به بسط تجربه‌ي نبوي و اين مزخرفات. (كدام بسط، كدام تجربه؟ يك دفعه بگو ماليخوليا و عياذاً بالله جن‌زدگي و همان تهمت‌هايي كه ابوجهل‌ها مي‌زدند!)

    به هر حال در اين چهار پله (خدا، نبوت، اسلام سياسي، ولايت فقيه) اينها هرچه به عقب و بالاتر مي‌‌آييم مشكل‌شان بيشتر است. اما در مجالس و محافل برعكس حرف مي‌زنند. جوري كه انگار فقط درد دين وادارشان كرده ضد ولايت باشند. بر سياسي بودن اسلام كه تكيه كنيد مشت‌شان باز مي‌شود. تازه اعتراف مي‌كنند كه با مسلماني مشكل دارند. اعتراف مي‌كنند كه هيچي نيستند- حتي كمونيست! كمونيست به اين جور آدمها صد شرف دارد. در اين وانفسا استراتژي شيعه بايد همين باشد. بايد مهاجم باشد. فيلم، شعر، داستان و مقاله... تا تبديل به مبارزات رو در روي ميداني نشود فايده‌اي ندارد. بحث كه كنيد دو فايده دارد؛ يك عده تسليم مي‌شوند، يك عده كوتاه مي‌آيند و حداقل پيش شما جرأت نمي‌كنند تخت گاز بروند. يادمان باشد سيصد هزار نفر براي اين حرفها جان‌شان را دادند. نه جايزه‌ي نوبل گرفتند، نه سكه و سيمرغ...

    اما نتايجي كه مي‌خواستيم بگيريم:

    1- اصالت با ماهيت، كما هي هي است. اما نه آن ماهيتي كه ما در ذهن‌مان تعريف مي‌كنيم. اين ماهيت‌ها همه ذهني‌ست و اعتباري. اما جهان آفرينش بدون تعريف نمي‌تواند وجود داشته باشد. جهان فقط كلمات خداست. يعني ماهيت اصيل است، اما آنچه كه خدا تعريف مي‌كند، نه ما. ما فقط مي‌توانيم به حقيقت وجود اشاره كنيم... اين دنيايي كه اينجا هست... هو... اما او وقتي مي‌گويد باش، مي‌شود...

    2- در جنگ فرهنگي وقت آن است كه شما طرح مسأله كنيد. آيا "جهاد" را مي‌توان غير سياسي تعريف كرد. تعريف سياست چيست؟ (با هر تعريفي جهاد نه تنها سياسي‌ كه آخر سياست است) پس اسلام دين سياست‌ست. يا ولايت فقيه، يا انكار دين... حالا راحت بحث كنيد!

    3- روزي انسان با خدا ملاقات خواهد كرد. وقتي با كسي ملاقات مي‌كنيم چه مي‌گوييم؟ سلام، حال شما چطور است؟ فرقي نمي‌كند؛ چه بگوييم فمن يعمل مثقال ذره خير يره و... شراً يره. ذره- ذره‌اش حساب و كتاب دارد. چه بگوييم احوال‌پرسي خدا. خدا مي‌گويد حال تو چطور است؟ اينجا تعارف نيست. حال آدم شروع مي‌كند به تعريف كردن خودش و... يا بهشت مي‌شود، يا جهنم؛ خود همين حال آدم. (شكر و ناشكري باز هم طلب‌تان)

    4- وحدت وجود يعني اينكه ما همه يك نفريم... اين يعني وحدت در كثرت. يعني نگران بچه محل‌ها بودن...

    5- حالا خودمانيم... ما واقعاً چه نتيجه‌اي مي‌خواستيم بگيريم؟ (اگر حزب‌الهي‌ها بد مي‌نوشتند، من چقدر حزب‌الهي بودم؟!) البته وقتي شروع كردم اينها به هم ربط داشت، اما اين وسط‌ها خيلي چيزها حذف شد كه نمي‌دانم روزي فرصت طرح‌شان مي‌رسد يا نه؟

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه