پيشرفته
 

موضوعات :

  • داستان

  • کلمات کليدي :


    دکتر محمد علی انصاری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1029 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    دوازده دوازده

    دکتر محمدعلی انصاری


    صبح سرد زمستان و سوز سرما به صورت جوان پنجه می‌کشید. او کلاه بافتنی را پایین‌تر کشید تا لبه عینک. یک دست در جیب پالتو و دست دیگر کیف مشکی را محکم گرفته بود، هوا سرد بود و ای کاش می‌توانست کیف سنگین را رها کند. به تندی گام برمی‌داشت و سعی می‌کرد زودتر برسد.

     نگاهی به ساعت انداخت، عقربک‌های تنبل ساعت، عدد8:15 را نشان می‌دادند، حدود 15 دقیقه تأخیر، بر سرعت قدم‌هایش افزود. البته چندان فرقی هم نمی‌کرد. کسی منتظر او نبود؛ هر وقت که می‌رسید، فرقی نداشت. در این افکار بود که سر خیابان ظفر رسید و چند دقیقه بعد از خم کوچه گذشت. کمی سر بالایی بود. چند قدمی که رفت جلوی در خانه‌ای ایستاد. سرش را بالا آورد و به نمای خانه نگاه کرد. خانة بزرگی بود با سر در بزرگ که یک چراغ قدیمی آویزان در وسط آن، جوان را به یاد کوشک‌های سرخ و سیاه استاندال می‌انداخت. از پله‌ها بالا آمد و زنگ را فشار داد. منتظر ماند، می‌دانست چند دقیقه طول می‌کشد، در به آهستگی باز و او وارد شد. بدون توجه به نمای زیبای داخل خانه که توسط مجسمه‌های مختلف برنزی تزئین شده بود، از پله‌های مدور وسط سرسرا بالا رفت و یکراست به سمت اتاق کامران رفت؛ دو سه ضربه به در زد. کامران با صدای خسته‌ای گفت: «بیا تو». بابک وارد شد. چراغ اتاق را روشن کرد و مستقیم رفت پشت میز نشست و منتظر. کامران در رختخواب جابه‌جا شد و ملافه را کنار انداخت و به بابک نگاه کرد؛ انگار اولین بار بود که او را می‌دید. جوانی حدوداً 22ساله با قد متوسط و با موهای مشکی که داخل پالتوی قدیمی پنهان شده بود و به انبوه کتاب‌های درهم روی میز خیره شده بود. او جوان کم حرفی بود و معمولاً تا سؤالی از او پرسیده نمی‌شد، پاسخی نمی‌داد. کامران به بابک احترام می‌گذاشت و اندکی به حرف‌های او گوش می‌داد. توی این دو سالی که بابک به کامران درس می‌داد؛ کامران مطالب زیادی از او یاد گرفته بود و البته نمرات درس ریاضی و فیزیک او بهتر شده بود. تقریباً هر سؤالی که می‌خواست از بابک می‌پرسید. بابک دانشجوی سال سوم رشته مهندسی یکی از دانشگاه‌های معتبر تهران بود و در زمینه دروس علوم انسانی هم مثل ریاضی و فیزیک مطالعه داشت. او جوان مرتب و باسوادی است. پدر کامران که معمولاً خارج از کشور بسر می‌برد از بابک خوشش می‌آمد و سرماه حساب او را شارژ می‌کرد. پول زیادی نبود ولی حداقل گوش‌های از هزینه‌های سنگین زندگی در تهران را جبران می‌کرد.

    کامران با بی‌حوصلگی از رختخواب برخاست. دستی به شانة بابک زد و گفت: «راستی، بابام دیروز برات پول ریخت؟»

    بابک یک‌هو به خودش آمد و به سوی کامران چرخید. کامران یک لباس بسکتبالی بلند تنش بود که تا روی شلوارک را پوشانده بود. موهای پریشان او روی صورتش ریخته بود و با چشمان پف کرده به بابک نگاه می‌کرد. کامران دستش را دراز کرد و منتظر ماند؛ بابک با سردی دستش را در جیب فرو برد و سهم کامران را پرداخت. کامران به پول‌ها نگاهی کرد و لبخندی زد و در حالی که به سمت در می‌رفت؛ گفت:« بابک خان! واقعاً از تو خوشم می‌آد. حسابت درست درسته.» در را باز کرد و قبل از اینکه خارج شود برگشت و به بابک گفت:«یک کم پول کم داشتم که حالا جور شد. الان می‌تونم اون گوشی جدید تبلتی رو بخرم و حال مهرداد رو بگیرم.» بابک بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد؛ به حرف‌های مزخرف کامران فکر می‌کرد. الان دو ساله که هر ماه مجبور است نصف پول حق التدریسیای که بابای کامران میداد به کامران پس بدهد. زندگی یک معامله است و او مجبور است در ازای رضایت کامران پول پرداخت کند و گرنه مثل معلم‌های دیگر جواب می‌شد. حالش از کامران و این خانه بزرگ و ساکت بهم میخورد.

    گاهی اوقات مادر کامران را می‌دید که می‌آمد و از وضعیت درس‌هایش می‌پرسید. مادرش حدود45-40 سال داشت و خیلی سرش شلوغ بود؛ معمولاً می‌آمد توی اتاق 2 تا 3 دقیقه وقت می‌گذاشت و سؤال می‌پرسید و قبل از آنکه بابک درباره وضعیت درسی پسرش به او پاسخ بدهد، زنگ موبایلش یا تلفن زده میشد و او معذرت خواهی می‌کرد چون باید به سرعت به آرایشگاه یا خرید می‌رفت؛ گاهی پروازش دیر شده بود و باید با دوست‌هایش به فرودگاه می‌رفت. چند ماهی می‌شد که بابای کامران را ندیده بود. بابک هفته‌ای سه بار به خانه کامران می‌رفت، این روزها با او فشرده‌تر کار می‌کرد، چون کنکور نزدیک بود و مادرش اصرار داشت که پسرش حتماً در کنکور قبول شود. بابک فکر نمی‌کرد که کامران از پس غول کنکور بر بیاید اما کامران می‌گفت حتما دانشگاه آزاد شهرستان قبول می‌شوم.

    ناگهان زنگ موبایل بابک به صدا در آمد و رشته افکارش را پاره کرد به طرف کیف رفت و موبایل را در آورد، نام «عزیزم» روی صفحه نمایشگر سیاه و سفید موبایلش نقش بسته بود. اندکی تأمل کرد و سپس با لحن مهربانی گفت: «سلام عزیزم، خوبی زینب جان؟ چه خبر؟»

    زینب در پاسخ گفت: «الان سر کلاسی؟ خیلی مزاحمت نمی‌شم، می‌خواستم بگم امشب شام منتظریم، زود بیا»

    بابک با نگرانی پرسید: «خبری شده؟»

    -«بابک جان، دوست داریم امشب دور هم باشیم. کاری نداری؟ خداحافظ»

    بابک گوشی را قطع کرد و دوباره طوفان افکار، آشفتگی ذهنش را دو برابر نمود. مگر می‌شود آرام بود، حدود یک ماه دیگر قرار است تا زندگی مشترک خود را با زینب شروع کند اما هنوز نتوانسته خانه‌ای دست و پا کند. در این افکار بود که کامران وارد شد، پشت میز نشست و گفت: «آقا بابک تشریف نمی‌آرید؟»

    بابک سعی کرد آرام باشد و با لبخندی ساختگی آمد و روبروی کامران نشست. گفت: «مثل اینکه دیشب نخوابیده‌ای؟»

    -«آره! راستش دیشب با بچه‌ها بودیم و قرار شد که عید بریم شمال، ویلای نمک آبرود خیلی حال می‌دِه!»

    بابک بدون توجه به حرف‌های کامران، کلاسور آبی رنگ را از داخل کیف درآورد و روی میز گذاشت. از میان کلاسورش یک کاغذ پر از سؤال را جلوی کامران گذاشت و گفت:«این سؤالات را حل کن، مربوط به درس جلسه قبل است.»

    کامران سؤالات را به سمت خود کشید و نگاهی به آنها انداخت، بعد دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد و به صندلی تکیه داد و با شور خاصی گفت: «بابک جان! تصور کن، تعطیلات و بچه‌ها و ویلا بدون بابا و مامان چه کیفی می‌دِ»

     * * *

    ساعت ده دقیقه مانده به یک بعد از ظهر. بابک با شتاب به سوی دانشکده می‌رفت که ناگهان صدای امیر او را به خود آورد: «بابک! بابک، یه لحظه صبر کن، کارت دارم.» بابک لحظه‌ای مکث کرد و به سمت امیر برگشت و گفت: «ساعت یک، کلاس دارم باید برم.»

    امیر خودش را به او رساند و دست به شانه‌اش زد و در حالی که سرش را به او نزدیک می‌کرد، گفت: «ساعت 4 سخنرانی دکتر کامرواست توی تالار شاهد، میای؟»

    بابک با تعجب پرسید: «کامروا، کدوم کامروا» این جمله را اندکی کشید و نگاهش را به سمت دانشکده چرخاند و به ساعتش نگاهی انداخت. امیر پاسخ داد: «دکتر محمود کامروا، نماینده مجلس،سخنرانی انتخاباتی داره»

    -«انتخابات مجلس؟، مگه تبلیغات شروع شده؟!»

    -«آره، چند روز شروع شده، حواست کجاست؟ خبر نداری؟»

    بابک در حالی که به سمت دانشکده میرفت، گفت:« برو بابا حال داری! ساعت 4کلاس خصوصی دارم.» او بر سرعت گام‌هایش افزود و وارد دانشکده شد. یک عده داخل دانشکده کنار پاگرد پله‌ها ایستاده بودند و بحث می‌کردند، احمد از وسط جمعیت با صدای بلند گفت: «بابک! بابک وایسا» خودش را از جمعیت کند و پیش بابک آمد و گفت: «پسر! کجا میری، کلاس تشکیل نمیشه.»

    بابک با تعجب پرسید: «تشکیل نمیشه، یعنی چه، من از بالا شهر تا اینجا توی این ترافیک اومدم، کلاس چرا؟»

    -«استاد منصوری رفته شهرستان، مگه خبر نداری، کاندیدای مجلس شده» احمد با خوشحالی ادامه داد: «این هفته کلاس‌های استاد منصوری تشکیل نمی‌شه»

    بابک ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت، هر گوشه عده‌ای از بچه‌ها جمع شده بودند و هم‌همه اونها در هم می‌پیچید. نگاهش روی برد ایستاد، تمام سطح برد از برنامه انتخاباتی جبهه‌های مختلف پر شده بود. بابک زیر لب گفت: «جبهه فلان و فلان مگه اینجا میدون جنگه، واقعاً که» احمد نزدیکتر آمد گفت: «چیزی گفتی؟»

    بابک با بی‌حوصلگی و اعصاب خوردی گفت: « نه، بی خیال. باید برم». احمد دستش را گرفت و گفت: «کجا میری، بریم مسجد ، مهندس ایرجی جلسه پرسش و پاسخ داره.» بابک دستش را کشید و با عصبانیت گفت: «ول کن! حوصله این کارو ندارم، انگار شکمت سیره. باس برم، هزارتا کار دارم، ولم کن». احمد با تعجب گفت: «کجا میری، بریم کلی سؤال دارم که باید بپرسیم.» بابک به سمت در دانشکده چرخید و در حالی که می‌رفت؛ گفت: «باید برم دنبال خانه بگردم، عجله دارم، بنگاه املاکی آشنا نداری؟!»

    لبه یقه پالتو قدیمی که از پدرش به یادگار گرفته بود را بالا زد، یاد پدر مریضش افتاد. او سرهنگ باز نشسته ارتش بود، روزی که باز نشست شد، این پالتو را به بابک داد و گفت: «این پالتو را به تو می‌دهم تا همیشه یادت باشه مرتب و منظم باشی.» بابک همیشه این پالتو را با احترام به تن می‌کرد؛  حالا که از پدر دور شده و به تهران آمده بود، این یادگاری را بهتر قدر می‌دانست.

    دیر شده بود. ساعت نزدیک9 شب بود ولی هنوز به خانه زینب نرسیده بود. اتوبوس با تکانی ایستاد و بابک پیاده شد. تا خانه آقای محمدی حدود10 دقیقه پیاده روی بود ولی بابک دوست نداشت عجله کند. خجالت می‌کشید و سلانه سلانه قدم بر می‌داشت. کیف سنگین و پر از جزوه امانش را بریده بود، می‌خواست آنرا داخل جوی آب پرت کند، اما نمی‌شد این جزوات ابزار کارش بود. در این سه سالی که به تهران آمده بود با خون دل این جزوات را نوشته و جمع‌آوری کرده بود. بله این جزوات ابزار کارش بود. او هر وقت وارد خانه‌ای می‌شد خجالت می‌کشید، احساس می‌کرد او اجیر شده و در مقابل چند تومان پول باید یکساعت و نیم ادا و اطوار یک مشت بچه ژیگول و نازک نارنجی را تحمل کند، بچه‌هایی که حال درس خواندن هم ندارند. او خجالت می‌کشید. امروز که به خانه اون پسرک رفته بود اعصابش خورد شد، وقتی که وارد خانه شد، کارگر افغانی مشغول خانه تکانی بود و او مشغول تدریس. احساس خوبی نبود، هر جور که بود تحمل کرد. بابک به سر کوچه آقای محمدی رسید، دو دل بود که برود یا نه. زینب با او تماس گرفت: «کجایی؟» بابک به سرعت به سمت خانه آقای محمدی رفت و زنگ را فشرد. انگار که بار سنگینی بر دلش سنگینی می‌کرد؛ از پله‌ها بالا رفت، طبقه سوم، در باز بود و با یک یا الله وارد شد. آقای محمدی به استقبال او آمد و سلامی و روبوسی. زینب با لباس سفید که گل‌های ریز قرمز داشت وارد هال شد. بابک بلند شد و به سوی او رفت. مادر از آشپزخانه گفت: «حاج آقا سفره بندازیم؟»

    بابک و زینب سفره را چیدند، چهار نفری روی زمین کنار سفره کوچک نشستند. مادر گفت: «پسرم چرا دیر کردی؟ از بعد از ظهر منتظرت بودیم.»

    -«ببخشید، مادر جان، کلاس داشتم و ترافیک غروب هم که دیگه کلافه می‌کنه.»

    زینب کنار سفره جابجا شد و خودش را به بابک نزدیکتر کرد و گفت: «بابک! خونه پیدا کردی؟»

    بابک که منتظر این حرف بود، سرش را با خجالت پایین انداخت و با ناراحتی گفت: «امروز که نه، ولی فردا امیدوارم جای خوبی پیدا کنم.»

    آقای محمدی عینک ته استکانی خود را روی چشم جابجا کرد و گفت: «بابک! قیمت‌ها بالا بود یا خانه مناسب نبود؟»

    بابک گفت: «نه، پول من کافی نیست.»

    آقای محمدی در حالی که کنترل ریموت تلویزیون را برمی‌داشت گفت: «پسرم قرار شد که مراسم نگیریم و هزینه او را صرف اجاره خانه نکنی!»

    تلویزیون روشن شد: اخبار ساعت 9، گزارشگر به میان مردم رفته بود و درباره شرکت در انتخابات از اونها سؤال می‌کرد. آقای محمدی به صفحه تلویزیون خیره شده بود که بابک گفت: «همش تبلیغات، همش حرف‌های پوچ و تهی، همش شعاره!»

    آقای محمدی به بابک نگاهی انداخت و گفت: «خوب، ادامه بده.»

    بابک در حالی که با قاشق و چنگال بازی می‌کرد گفت: «من از صبح تا شب میدوم تا پول جور کنم ولی این اجاره خونه‌ها تصاعدی بالا میرن، کجا رفت اون شعارهای مسئولین با این گرونی، کی حال رأی دادن داره، رأی بدیم اینها برن مجلس، بعد...»

    آقای محمدی با غیظ به او نگاهی انداخت و بابک حرف خود را قورت داد. زینب با دستش به پای بابک زد که مواظب باش، بابا عصبانی می‌شود. آقای محمدی خیلی روی انتخابات تعصب داشت و همیشه می‌گفت: «باید در صحنه بود تا آدم‌های ناوارد به مسئولیت نرسند.»

    مادر به سرعت وارد ماجرا شد و گفت: «شام سرد می‌شه، بحث‌های سیاسی را ول کنید. بابک جان، پلو بکشین»

    بابک اشتها نداشت. امروز هر کجا رفته بود، قیمت‌های بالای اجاره خونه کلافه‌اش کرده بود. یک آپارتمان40متری بلوار کمیل 15میلیون  تومان- همه پس اندازش به اضافه کلی قرض، شده 7میلیون، بابک با ناراحتی قاشق را رها کرد و به دیس پلو خیره شد که صدها دانه برنج کنار هم توی یک ظرف خودنمایی میکردند آرام و بی صدا.

    زینب مقداری پلو برای بابک توی بشقاب ریخت و گفت: «بابک! غذا سرد می‌شه»

    بعد از شام مادر و زینب به آشپزخانه رفتند و آقای محمدی به تفسیر خبرهای تلویزیون نگاه می‌کرد و بابک هم غرق افکارش بود. بی‌پولی بدجوری به او فشار می‌آورد، آخر این همه پول را تا یک ماه دیگه از کجا مهیا کند. جواب زینب را چه کار کند؟ خیلی دلش می‌خواست با آقای محمدی درد دل کند اما خجالت می‌کشید: «حرف زدن آن هم با پدر زن، نه.. نه کار خوبی نیست، اول زندگی، اون نمیگه چه پسر دست و پا چلفتی، خدایا چه کار کنم؟»

    در این افکار بود که آقای محمدی صدای تلویزیون را کم کرد و اندکی جابجا شد به صورتی که نیم نگاهش به بابک بود. می‌خواست سر صحبت را با او باز کند. بابک را دوست داشت، مثل پسر خودش او را دوست داشت. پسر برازنده و با سوادی بود. یادش می‌آمد، آن زمانی که بابک دانشگاه قبول شده بود؛ پدر بابک، دوست دوران سربازیش با او تماس گرفته بود و بابک را به او سپرده بود. بابک تنها پسر خانواده است و یک خواهر مریض دارد. تمام امید خانواده به اوست. آقای محمدی دوست داشت به او کمک کند، دنبال بهانه‌ای برای حرف زدن می‌گشت، مِن مِنی کرد و گفت: «آقا بابک! مث اینکه دلت از این مسئولین خونه؟»

    بابک نگاهش را از گل قالی گرفت و یک لحظه در چشمان آقای محمدی خیره شد و بعد با خجالت سرش را پایین انداخت و با سردی خاصی گفت: «من چکارشون دارم...» و ادامه داد: «من فقط دنبال یک سر پناهم تا دست زنم رو بگیرم و از خجالت شما در آم.» این جمله را با حسرت خاصی بیان کرد و قطره عرق شرم از گوشة پیشانی او چکید. خیلی سخت بود. تا حالا این قدر احساس زبونی نمی‌کرد: کاش زمین دهن باز می‌کرد و بابک با تمام سنگینی بار زندگی در آن فرو می‌رفت. گوش‌های بابک قرمز شده بود و این را آقای محمدی به خوبی فهمید. برای یک مرد، برای یک پدر خیلی سخت است که ناتوانی او را، ضعف او را همسرش بفهمد. آقای محمدی ناراحت شد و نمی‌توانست ناتوانی دامادش را که جوانی تحصیل کرده است، ببیند. بلند شد و کنار بابک نشست. دستی بر شانه اش زد و گفت: «پسرم، ناراحت نباش، من اندک پس اندازی دارم که آن هم قابل تو و زینب را نداره، ما که جز این دختر کسی نداریم.»

    بابک جا خورد و می‌خواست چیزی بگوید که زینب وارد شد، او صدای بابک را شنیده و غم دل او را دیده بود. گوشه چشم او نمناک شده بود. آمد و کنار بابک نشست، دست او را گرفت و فشرد، نگاه بابک در نگاه زینب گره خورد. چشم‌ها گویای قصة غصه این دو بود.

    آقای محمدی به دختر و دامادش نگاهی کرد و گفت: «پسرم! امیدوارم مشکل مالی تو با این پول حل بشه؟» 

    زینب می‌دانست این پیشنهاد پدرش برای بابک سخت است؛ رو به بابک کرد و گفت: «عزیزم! می‌خوام یه چیزی بگم»

    بابک گفت:«چیه؟»

    -«بابک من تصمیم گرفتم که بریم خوابگاه متأهلی.»

    -«خوابگاه متأهلی! نه نه خوب نیست»

    -چرا؟

    -زینب خانم خوابگاه متأهلی برای شما برازنده نیست!

    زینب بلند شد و در حالی که نمی‌خواست ناراحتی خود را به بابک نشون بده به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاهی کرد و گفت: «من می‌خوام یه سال اول عروسی خودمون رو پیش بقیه خانواده‌های دانشجو باشم، تجربه خوبیه.»

    بابک نمی‌دانست چه بگوید، می‌دانست که زینب برای اینکه شخصیت او خرد نشود این حرف‌ها را می‌زنه، خوشحال شد از این همه درک و فهم زینب و ناراحت از این بی‌پولی و شرمندگی. پدر فهمید که این دختر و پسر چگونه هم را می‌فهمند. خوشحال از این درک متقابل و ناراحت از ین دلشکستگی دختر و دامادش. مادر داخل آشپزخانه فقط گوش می‌داد. گوشه چشمش را با گوشه دامنش پاک کرد و گفت: «خدایا! کمکشان کن.»

    ***

    ساعت از 9 صبح گذشته بود که زنگ موبایل بابک به صدا در آمد. بابک بیدار شد، خسته بود: دیشب تا دیر وقت کلاس خصوصی داشت و میخواست صبح جمعه تا دیر وقت بخوابد. موبایل را برداشت، زینب بود. سریع برخواست، سوز سردی از پنجره می‌آمد، آهسته گفت: «جانم، سلام» زینب با مهربانی گفت: «کی میآیی؟» بابک چشم‌هاش را مالید و گفت: «کجا بیام؟ خونه شما؟» زینب مکثی کرد و گفت: «بیا مسجد محل ما، منتظرتم» بابک متوجه نشد که یک پیامک رسید: «شناسنامه فراموش نشه!»

    بابک یکهو یادش آمد که امروز دوازدهم اسفندماه است و روز رأی‌گیری. مردد بود، اما نمی‌توانست روی حرف زینب حرف بزند، از جا بلند شد، لباس پوشید و به سوی مسجد رفت.

    زینب کنار در ورودی مسجد منتظر بابک بود با یک لبخند. بابک نزدیک شد و سلامی گفت. تردید در چشمانش پیدا بود. خستگی از تنش بیرون نرفته بود. زینب به بابک گفت: «بابک جان! بیا و تماشا کن...»

    یک مرد ویلچری به مسجد نزدیک می‌شد که چرخ ویلچرش در جوی آب افتاد، بابک سریع به کمکش رفت. آن مرد با لبخندی تشکری کرد. بابک از او پرسید: آمده‌اید رأی بدهید، او با سر تأیید کرد، انگار نمی‌توانست حرف بزند که شروع به سرفه کرد. بابک او را به داخل مسجد هدایت کرد، صف طولانی تشکیل شده بود. بابک می‌خواست او را به جلوی صف ببرد، اما مرد ته صف را نشان داد یعنی می‌خواهم در صف بمانم. بابک ایستاد. جلوی آنها یک پیرمرد با عصا آمده بود، سالمند بود، اما با شوق فراوان در صف ایستاده بود. زینب نزدیک بابک شد و گفت: «بسه بریم، امروز آمده‌ایم فقط تماشا کنیم.»

    بابک و زینب در گوشهای ایستادند. مردم وارد می‌شدند و دربارة رأی‌گیری و رأیها حرف می‌زدند. هرچه به ظهر نزدیک می‌شدند جمعیت بیشتر می‌شد، نزدیک اذان ظهر شد که یک نفر به بابک نزدیک شد و به آرامی گفت: «سلام آقای فارسی!». بابک برگشت و استاد مهدوی را دید. استاد مهدوی از استادان مورد علاقه بابک بود. بابک خوشحال شد و سلامی کرد.

    استاد مهدوی گفت: «آقای فارسی، بچه‌ها گفته بودند شما قصد شرکت در انتخابات را ندارین، من باور نکردم و خوشحالم که اینجا، امروز شما را می‌بینم.»

    بابک همسرش را به استاد معرفی نمود و گفت: «استاد، داستان مفصلی دارد، اما امروز آمدم که ببینم این مردم را.»

    استاد به شناسنامة در جیب بابک اشاره کرد و گفت: «بیا بریم مثل همیشه.»

    استاد جلو رفت و بابک و زینب با فاصله به دنبال استاد رفتند به سوی صف رأی گیری!

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه