پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :


    مهدي همازداه

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • عمق تاریخی آسیبهای جامعه اسلامی

  • بدريون در تنگة جمل

  • بازیگوشی جوانانه طلاب ...

  • هنر به سبک عمار یاسر

  • میزان، حال فعلی افراد

  • فتح مبين

  • خودساخته در وسط ميدان

  • آقازادگان صدر اسلام

  • پس از صبر و مدارا...

  • سـربازان 90 ساله نصرالله...

  • مطلب بعدي >   1027 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 26 : تولید فرهنگی یا تجارت فرنگی؟

    روح القُدُس با توست...

    نگاهی به جایگاه شعر در قرآن و سنت

    مهدی همازاده

    اسلام، علاوه بر مخالفت با شعرای جاهلی، حمایت جانانه ای نیز از شعر و شاعران همسو با اهداف اسلامی به عمل آورد. حجت الاسلام همازاده به شرح این رویکرد و معرفی چند نمونه پرداخته است.

    «وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ. ألَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ.» (و افراد منحرف از شاعران، تبعيّت مي‌كنند. آيا نمي‌بيني كه اينان در هر وادي و زمينه‌اي سرگردانند و چيزهايي مي‌گويند كه خود بدان‌ها عمل نمي‌كنند؟)

    و اين مقابله صريحي بود كه قرآن كريم با جايگاه اجتماعي فوق‌العاده هنرمندان جاهلی، پيشه ساخت. شاعراني كه با ابزار يكتاي هنر شعر در ميان عرب به منزلت پيشوايي جامعه ارتقاء يافته بودند و فرهنگ و سياست قبيله‌محور حجاز را پشتيباني و ساماندهي مي‌كردند. خداوند متعال در اين آيات بدون هيچ رودربايستي، مُرّ حق را درباره اين جماعت بيان داشت و اين به‌ظاهر هنرمندان و طرفداران‌شان را به چالش طلبيد. علامه طباطبايي قدّس‌سرّه درمورد كلمه «الغاوون» در آيه فوق مي‌فرمايد: «اين «غوايت» از مختصات صناعت شعر است كه اساسش بر تخيّل و تصوير غيرحق و غيرواقع به شكل حقّ و واقع است. و به همين جهت كسى به شعر و شاعرى اهتمام مى‏ورزد كه غوى باشد و با تزيينات خيالى و تصويرهاى موهومى سرخوش.» و در مورد كلمه «يهيمون» مي‌فرمايد: «مراد از «هيمان» كفار در هر وادى، افسار گسيختگى آنان در سخن گفتن است. مى‏خواهد بفرمايد: اينها بند و بارى در حرف زدن ندارند؛ حد و مرزى در آن نمى‏شناسند؛ چه بسا كه باطل و مذموم را مدح كنند، عيناً همانطور كه حقّ و محمود را بايد ستايش كرد. و بر عكس، چه بسا زيبا و جميل را آن چنان مذمّت مى‏كنند كه يك امر قبيح و زشت بايد مذمّت شود و چه بسا مردم را به سوى باطل دعوت نموده و از حق بر مى‏گردانند.»1

    اما خداوند متعال در ادامه آيه براي اين‌كه حقّ هنرمندان متعهّد، ضايع نشود، به استثناء ايشان مي‌پردازد: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا ...» (جز آن شاعراني كه اهل ايمان و عمل صالح و ذكركثير خداوند هستند و چون مورد ظلم واقع شده‌اند، از ذوق خويش براي دفاع از مؤمنان و برتري ايشان، بهره مي‌جويند.)2 اين گروه از شاعران اگر به هجو و ذمّ عدّه‌اي مى‏پردازند، در برابر اشعاري است كه حاوي هجو و طعن و بدگويي اسلام و پيامبر و مؤمنان است. درواقع با ابزار هنر و شعر به مبارزه با شاعران و هنرمندان جبهه كفر و نفاق مي‌روند.

    اين قالب بيان كه ابتدا كليّت شاعران زمان را ذيل گمراهان و حيرت‌زدگان معرفي نموده و سپس شاعران مؤمن را استثناءً ذكر مي‌كند، گويا نشان مي‌دهد كه اكثريت اين شاعران و هنرمندان را همان جماعت گمراه و گمراه‌كننده تشكيل مي‌دهد و شاعران متعهّد از جمله استثناءها هستند.

     

    اما نگاهي به روايات و سيره معصومين در برخورد با شعرای جبهه حقّ نشان مي‌دهد كه مذمّت هنر و شعر، ناشي از محتواي غالب آنها بوده نه از ذات خود شعر. كما اين كه وقتي از رسول خدا درباره شعرای               متعهّد ‌پرسيدند، فرمود: إنّ المؤمن مجاهدٌ بسيفه و لسانه، و الّذي نفسي بيده، لكأنّما ترضخونهم بالنّبل.‏ (مؤمن با شمشير و زبانش جهاد مي‌كند و قسم به خداوند كه با تيرهاي كلمات خود، آنان را مي‌شكنيد و خُرد مي‌كنيد).3 و از تفسير بيضاوي نقل شده كه چون اشعار جاهليّت بيشتر پيرامون معاشقه و توصيف زنان زيبا، افتخارات بيهوده قبيلگي يا بدگويى و تعرّض به ناموس ديگران بوده، اين آيات نازل شده است.4 در حالي كه از امام صادق(ع) نقل شده هرگاه شعري از ابوطالب نزد اميرالمؤمنين(ع) خوانده مي‌شد به شگفتي درمي‌آمد و مي‌فرمود: «تَعَلَّمُوهُ وَ عَلِّمُوا أَوْلَادَكُمْ فَإِنَّهُ كَانَ عَلَى دِينِ اللَّهِ وَ فِيهِ عِلْمٌ كَثِيرٌ.» (آن را بياموزيد و به فرزندانتان هم ياد بدهيد كه او متديّن به دين خدا بود و در اشعارش، علمي فراوان وجود دارد).5 و بالاتر از آن، خود اهل بيت عليهم‌السلام اشعار متعدّدي را سروده و به‌طور علني إنشاء فرموده‌اند. از جمله اشعاري كه از اميرالمؤمنين و سيدالشهداء و امام رضا و امام هادي صلوات‌الله عليهم برجاي مانده است. كليني، حكايت جالبي در اين‌باره پيرامون درخواست مأمون از امام رضا براي بيان اشعاري به‌طور جداگانه در موضوعات حلم، سكوت در برابر جاهل، جذب دشمنان، كتمان سرّ نقل مي‌كند كه حضرت هربار چند بيت زيبا انشاء فرموده و مأمون مي‌پرسد: چه زيبا! شاعرش كيست؟ و امام پاسخ مي‌دهد: يكي از جوانان ما!6

    البته در ميان تشويق‌ها و وعده‌هاي نيكو براي شاعران جبهه حقّ – كه برخي از آنها در ادامه اين نوشتار خواهد آمد - توصيه‌هايي هم درمورد كراهت انشاء و قرائت شعر در برخي اوقات مخصوص عبادت وارد شده، حتّي اگر محتواي اين اشعار، برحقّ باشد. مانند نهي درمورد شب جمعه و ايام و ليالي ماه رمضان، «و إن كان فينا.» (حتّي اگر آن شعر درباره ما اهل بيت باشد).7

     

    « و شعر عبارت است از ملكه‌اي كه شخص را قادر مي‌كند بر تخيّلاتي كه منشأ يكسري تأثيرات نفساني مطلوب باشد. و مراد از تخيّل، همان تأثيرگذاري كلام در نفس است در راستاي انقباض يا انبساط روح ... و نفع ويژه آن در لذّت‌بردن نفس و اظهار شگفتي اوست. و اين لذّت، ناشي از ادراك چيزي است كه سازگار با نفس آدمي‌ست چرا كه نفوس عامّه مردم نسبت به تخيّلات، مطيع‌تر است تا استدلالات قانع‌كننده. زيرا محاكات شعري براي نفس، شيرين است ...».8 اين‌گونه خواجه نصيرالدّين رحمه‌الله مانند بسياري ديگر از فلاسفه، شعر را به‌دليل آن‌كه كاري به مطابقت با واقعيت خارجي ندارد و صرفاً به‌دنبال ايجاد حسّ شيريني و لذت‌بردن نفس است، مذمّت مي‌كند. چراكه فلاسفه درپي ادراك جهان هستي و واقعيات و ماهيات خارجي هستند و در استفاده از ابزار استدلال يقين‌آور (برهان)، سخت دقّت مي‌نمايند.

    طبيعتاً بدين منظور از ديرباز، علم منطق را جهت شفاف‌ساختن اين استدلال صحيح از روش‌هاي غير قابل اتّكاء (خطابه، جدل، مغالطه، شعر) تأسيس كردند و از همان زمان نيز با اهل سفسطه (كه با مغالطه سر و كار داشتند) و شعرا درافتادند؛ از نقدهاي تند افلاطون و هجمه‌هاي استادش سقراط به شاعران يونان باستان گرفته تا تحقيرهايي كه ابن سينا و خواجه نصير و ديگر بزرگان فلسفه اسلامي درمورد صناعت شعري دارند.

    ابن سينا رحمه‌الله با اين‌كه در كتاب «شفاء» از همه صناعات خمس به‌طور مفصّل بحث كرده، اما در كتاب «اشارات» و «نجات» و «دانشنامه علائى» فقط به بحث از برهان و مغالطه اكتفا كرده و از خطابه و جدل و شعر سخنى به ميان نياورده است. چرا كه «اگر هدف از فراگيرى منطق، إحقاق حقّ و اثبات واقع است، اعتقاد جازم [يقيني] مطابق با واقع جز از طريق برهان بدست نمى‏آيد. و اگر شخص مستدلّ مى‏خواهد كه نه خود در تفكّر گرفتار اشتباه گردد و نه مغالطه ديگران، او را به اشتباه اندازد، و گرفتارشدگان در دام مغالطات را نيز نجات دهد، بايد لغزشگاه‏هاى فكر و اسباب مغالطه را بشناسد. بنابراين فراگرفتن دو صناعت برهان و مغالطه بر طالبان علم واجب است. أمّا صناعت‏هاى جدل، خطابه و شعر چون خارج از اغراض منطق (رسيدن به حقيقت و دورى از خطاى در تفكّر) مى‏باشند، ... بحث از آنها در منطق ضرورتى ندارد.»10 بنابراين براي اجتناب از تحريك عواطف و جوّسازي احساسي در فضاي استدلال فلسفي، شعر [و خطابه] در مكتوبات فلسفي ايشان قدر و منزلتي نيافته است.

    با توضيحات فوق، منافاتي بين ديوان اشعار فيلسوفان و مذمّت‌هاي ايشان از شعر وجود ندارد چراكه آن مذمّت در مقام سنجش ابزار استدلال است. و اين روش البته تا به امروز هم امتداد يافته و فلاسفه متأخّر نيز با وجود طبع لطيف و اشعار انتشاريافته، ‌در مقام تدريس و بحث فلسفي از استعمال شعر، پرهيز مي‌دهند و خود، مصرعي شعر در تأييد مطالب، بر زبان نمي‌آورند، بلكه تنها از برهان (استدلالِ مفيدِ تصديقِ جازمِ مطابقِ واقع!) مدد مي‌جويند. مانند آنچه آيت‌الله جوادي آملي از كلاس‌هاي درس علامه طباطبايي حكايت مي‌نمايد.11

     

    اما كاركرد شعر به‌عنوان يك ابزار هنري در انتقال نافذ پيام به عموم مخاطبان، بحث ديگري است كه بسته به محتواي اين پيام، گاه تا سرحدّ‌ تقدّس بالا رفته و گاه تا اعماق گمراهي، تنزّل يافته است. طُرفه آن‌كه حضرات معصومين، تشويق و حمايت‌هاي فوق‌العاده‌اي در استفاده از اين ابزار هنري براي انتقال معارف و پشتيباني از جبهه حقّ داشته‌اند. در تاريخ اسلام،‌ به شاعران بزرگي برمي‌خوريم كه ذوق و هنر خويش را در خدمت دفاع از اهل‌بيت و تشيّع گماشتند و با تمجيدها و تكريم‌هاي بي‌نظير پيامبر و ائمه عليهم‌السلام مواجه شدند. ذكر چند نمونه واضح از اين دست، جنبه ديگري از سيره فرهنگي – تبليغي معصومين را بازمي‌نماياند:

    كميت بن زيد اسدي:

    آنچنان در فنّ و هنر شعر توانمند بود كه تاريخ‌نويسان غيرشيعه نيز او را «أشعر الأولين و الآخرين» (ماهرترين شاعران در كلّ زمان)12 ناميده‌ و افزوده‌اند كه اگر شعر كميت نبود، براي ادبيات عرب، ترجماني باقي نمي‌ماند.13 اشعار او بالغ بر پنج‌هزار بيت است14 كه مشهورترين آنها قصيده هاشميات نام دارد. او به‌خاطر اين قصيده كه در مدح بني‌هاشم سروده، در ايام خلافت هشام‌بن‌عبدالملك و به‌دستور وي زنداني شد.15 نوشته‌اند كه اين ابيات را بر فرزدق – كه پيشكسوت و استاد فنّ بود - عرضه داشت و او را به إعجاب درآورد: «چه توانمندي خدادادي كه در توست! از ستايش اوباش دوري جسته‌اي، تيرت به خطا نرفته و دروغي نبافته‌اي. اين ابيات را منتشر ساز كه به خدا سوگند، شاعرترين در ميان گذشتگان و آيندگاني!»16 ذكر چند بيت از اين قصيده خالي از لطف نيست:

    طربتُ و ما شوقاً إلي البيض أطربُ  

    و لا لعباً مِنّي و ذوالشّيب يلعب؟

    (به طرب درآمده‌ام، نه از روي شوق به زيبارويان

    و نه از روي بازي و سرخوشي، مگر با اين سنّ‌و سال كسي بازي مي‌كند؟)

    و لم تلهني دار و لا رسم منزلٍ

    و لم يتطرّبني بنانٌ مخضّب

    (و نه نشاني منزل ماه‌رويي مرا به لهو انداخته

    و نه جوانكان حنا بسته و زينت‌كرده، مرا به طرب درآورده‌اند.) 

    ...

    ولكن إلي أهل الفضائل و النّهي

    و خير بني حوّاء و الخير يطلب

    (و لكن به عشق اهل فضائل و خِرد، سرخوشم

    آن‌ها كه برترين فرزندان حوّاء هستند و برترين‌ها هميشه محبوب‌اند.)

    بني‌هاشم رهط الرسول فإنّني

    لهم و بهم أرضي مراراً و أغضب

    (منظورم بني‌هاشم، فرزندان رسول خدا هستند كه من

    بارها به‌خاطر ايشان به خشم درآمده يا راضي گشته‌ام.)

    و طائفه قدأكفرتني بحبّهم

    و طائفه قالت: مسيء و مذنب

    (و طايفه‌اي به‌خاطر عشق ايشان مرا تكفير كردند

    و طايفه‌اي گفتند كه گناه‌كار و سياه‌روز است.)

    او با اين قريحه وقتي يكي از اشعارش را براي امام سجاد(ع) خواند و گفت: اميدوارم كه وسيله تقرّب من نزد رسول‌الله در روز قيامت باشد،‌ امام فرمودند:‌ «ما از پاداش تو عاجزيم ولكن خداوند متعال از آن عاجز نيست.» آن‌گاه حضرت از اموال خود و خانواده‌اش مبلغ چهارصدهزار درهم (كه بسيار رقم هنگفتي بوده) جمع آورد و پيش روي كميت نهاد. و كميت پاسخ داد: «اگر يك دانق (سكه‌اي بسيار كم‌ارزش معادل يك ششم درهم) هم مي‌داديد، موجب شرافت من بود ولكن تقاضا دارم كه يكي از لباس‌هايي كه بر تن مي‌كنيد را هديه فرماييد تا بدان تبرّك جويم.» امام پس از تحويل لباس در حقّ او دعا كردند: «خداوندا، ‌كميت جان خويش را در راه اهل بيت پيامبرت در دست گرفته آن‌گاه كه ديگران بخل ورزيده‌اند و آشكار كرده آن‌چه را ديگران كتمان مي‌كنند. پس او را با شهادت بميران و با سعادت زنده بدار و پاداش سريع را در اين دنيا و اجر جزيل را در آخرت عطايش فرما كه ما از پاداش او عاجزيم.» كميت مي‌گفت: همواره آثار و بركت دعاي امام را مي‌ديدم.17

    شبيه همين ماجرا در مورد قرائت قصيده‌اي در محضر امام باقر(ع) نقل شده كه حضرت، رو به كعبه سه‌بار فرمودند: «اللهم ارحم الكميت و اغفر له» (خدايا، رحمت و مغفرت خويش را بر كميت ارزاني بدار). و سپس مبلغ صدهزار درهم را پيش روي كميت نهادند و فرمودند كه آنها را از اموال خود و خانواده‌شان جمع آورده‌اند. اما كميت پاسخ داد: «نه به ‌خدا سوگند كه آن را نمي‌گيرم و اميدوارم كه خداوند مرا پاداش دهد. فقط مرا با إهداء يكي از لباس‌هايتان كرامت ببخشيد.»18 و محتمل است كه اين دو، بيش از يك رخداد نباشد. جالب آن‌كه حكايتي هم از تلاش عبدالله بن جعفرطيّار – همسر حضرت زينب(س) – براي جمع‌آوري اموال از بني‌هاشم نقل كرده‌اند كه حاصل آن را پيش روي كميت نهاده و فرمود: «أتيناك بجُهدٍ مُقلّ و نحن في دولة عدوّنا. قدجمعنا لك هذا المال فاستعن به علي دهرك» (حاصل تلاش ناقابلي است. چه كنيم كه در دوران حكومت دشمنان‌مان هستيم. به‌هرحال اين اموال را براي تو جمع كرده‌ام. قبول كن و زندگي‌ات را سامان ده.) و كميت جواب داد: «پدر و مادرم به فدايت. خيلي هم زياد است. اما من از اين اشعار جز خدا و رسولش را قصد نكرده‌ام. پس اين اموال را به صاحبانش بازگردان.» و هرچه كه عبدالله‌بن‌جعفرطيّار تلاش و چاره كرد تا كميت، هديه را قبول كند، موفق نشد.19

    و در رجال كشي از چند طريق نقل شده كه امام باقر(ع) به كميت فرمودند: «لك ما قال رسول الله(ص) لحسّان: لايزال معك روح القدس ما ذببتَ عنّا.» (براي توست آن‌چه رسول‌خدا خطاب به حسّان‌بن‌ثابت – شاعر پيامبر و اسلام – فرمود: همواره روح‌القُدُس با توست مادام كه از ما و مكتب ما دفاع مي‌كني».20

    دعبل بن علي الخزاعي:

    مورّخان غيرشيعه او را داراي شعري نيكو دانسته‌اند إلا اين‌كه به‌عنوان نقيصة او، زبان گزنده و حريص به هجو ديگران را ذكر كرده‌اند.21 چرا كه بسياري از خلفاء عباسي را هجو كرده! و همان‌گونه كه ابن‌خَلّكان درموردش نوشته، هارون الرشيد و مأمون و معتصم و واثق و ساير خلفاء را مذمّت نموده است.22 او آن‌چنان در طعن حكومت و حمايت علني از امام و تشيّع، مُصِرّ‌ و صريح بود كه خودش مي‌گفت: پنجاه سال است چوبه دار را بر دوش خود حمل مي‌كنم تا اين كه كسي مرا بر آن بياويزد.23 شبي كه متوكّل عباسي به قتل رسيد و براي پسرش منتصر، بيعت گرفتند، چنين سرود:

    خليفة مات و لم يأسف له أحد

    و قام آخر لم يفرح به أحد

    (خليفه‌اي مُرد و هيچ‌كس از اين بابت تأسّف نخورد

    و خليفه ديگري به جايش نشست و هيچ‌كس از اين بابت خوشحال نشد)

    فمرّ ذاك و مرّ الشؤم يتبعه

    و قام هذا فقام النحس و النّكد

    (آن يكي رفت و شومي هم به‌دنبالش رخت بربست

    اين يكي آمد و نحسي را به‌دنبال آورد)24

    اما او در كنار اين زبان گزنده عليه حكّام وقت، اشعاري در ستايش و تكريم اهل بيت و مكتب ايشان نيز دارد. علامه مجلسي با سند موثّق نقل مي‌كند: در ايامي كه امام رضا(ع) را به خراسان آورده بودند، دعبل خزاعي رنج سفر بر خويش هموار كرد و به محضر امام آمد تا شعر خاصّ و تازه‌اش را ابتدا براي حضرت بخواند. ايشان نيز پس از خلوت شدن مجلس، اجازه فرمودند و دعبل، قصيده معروف تائيه را قرائت كرد كه با اين بيت شروع مي‌شود:

    مدارسُ آياتٍ خلَت مِن تلاوة

    و مَنزل وحيٍ مُقفِر العرَصات

    (مدارس قرآن كه از تلاوت آيات، بي‌خبر شده‌اند     

    و مَنزل وحي كه خالي از سكنه گشته است)

    وقتي قصيده دعبل به پايان رسيد، امام رضا داخل حجره رفتند و يك خرقة خز كه حاوي ششصد دينار بود برايش فرستادند و فرمودند: «عذر ما را بپذير و اين پول را خرج سفر كن.» اما دعبل پاسخ داد: «نه به‌خدا براي مال دنيا نسُرودم. فقط لباسي از البسه خودتان را تبرّكاً به من بدهيد.» جالب آن‌كه اين لباس در مسير بازگشت و در شهر قم، مشتري پيدا كرد و گروهي از شيعيان به هزار دينار خواهان لباس شدند. دعبل امتناع كرد اما وقتي از قم خارج شد، تعقيبش كردند و با راهزني، لباس را از او گرفتند! دعبل به قم بازگشت و هرچه كرد، لباس را پس ندادند و فقط حاضر به پرداخت هزار دينار بودند. و در نهايت دعبل به هزار دينار و يك تكه از آن لباس رضايت داد!25

    شيخ صدوق در عيون اخبارالرضا از قول دعبل نقل مي‌كند كه وقتي قصيده تائيه را به دو بيت زير رساندم، امام به گريه شديدي افتاد و فرمود: «يَا خُزَاعِيُّ! نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى لِسَانِكَ بِهَذَيْنِ الْبَيْتَيْن»‏ (اي خزاعي! روح‌القُدُس در اين دو بيت از زبان تو سخن گفته است):

    خُرُوجُ إِمَامٍ لَا مَحَالَةَ خَارِجٌ

    يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ وَ الْبَرَكَاتِ‏

    (قيام امامي كه بالاخره ظهور خواهد كرد    

     به نام خدا و بركات الهي قيام مي‌فرمايد)

    يُمَيِّزُ فِينَا كُلَّ حَقٍّ وَ بَاطِلٍ

    وَ يُجْزِي عَلَى النَّعْمَاءِ وَ النَّقِمَاتِ

    (هر حقّ و باطلي را از هم تميز مي‌دهد      

    و با نعمت‌ها و نقمت‌ها، جزا مي‌دهد)26

    ابوالأسود دوئلي:

    هم‌عصر اميرالمؤمنين عليه‌السلام و قاضي آن حضرت در شهر بصره بود.27 به قول جاحظ، از زمره فقهاء و محدّثين و زهّاد و شعراء بود.28 واضع علم نحو با اشاره اميرالمؤمنين بود آن‌گاه كه بدو فرمود: «كلام بر سه قسم است؛ اسم و فعل و حرف.» و ابوالأسود، دنباله همين فرمايش را گرفت و فروعات مختلفي بر آن استوار كرد.29 همانند تأسيس باب فاعل و مفعول و مضاف و حروف رفع و نصب و جرّ و جزم. به نقلي ديگر در اين‌باره، حضرت علي(ع) پس از تقسيم كلام به سه قسم مذكور ادامه دادند: «اسم آن كلمه‌اي است كه از مسمّاي خود خبر مي‌دهد و فعل از حركت مسمّي. اما حرف آن كلمه‌اي است كه معنايي را در غير خود ايجاد مي‌كند.» و ابوالأسود گفت: «اين، فرمايش نيكويي است. چه درنظر داريد تا درمورد آن انجام دهم؟» و حضرت پاسخ دادند: «غلط‌هاي بسياري در كلام اهل اين سرزمين مي‌بينم. در نظر دارم كتابي تنظيم شود تا خواننده آن بتواند فرق بين كلام و ادبيات عرب با كلام اين اهالي را تشخيص دهد. تو اين كار را انجام بده.»30 شايد به همين دليل او را «اولين كسي كه ادبيات عربي را بنيان نهاد» ناميده‌اند.31

    در ركاب اميرالمؤمنين در جنگ جمل جهاد كرد و به‌خاطر حُسن خُلق و شرافت‌اش،‌ حتّي توسط مورّخين غير شيعه هم توثيق گرديده است.32 و نيز او را از فضلاء طبقه اول شعرای اسلام توصيف كرده‌اند33  كه محبت شديدي به علي(ع) داشت. (كان يحبّ عليّاً رضي‌الله‌عنه الحبّ الشّديد) و خود در يكي از اشعارش به سرزنش‌ها و ملامت‌هايي كه در اين‌باره مي‌شنيده، اشاره دارد:

    يقول الأرذلون بنو قشير

    طوال الدّهر لاتنسي عليّاً

    (مرا اراذل و اوباش، سرزنش مي‌كنند و مي‌گويند كه در طول دهر، علي را فراموش نكرده و مدام از او دم مي‌زني).

    و در مورد فاجعه كربلا مي‌گويد:

    آقول و ذاك مِن جزعٍ و وجدٍ

    أزال اللهُ مُلكَ بني زيادٍ

    (با حال نزار و از روي جزع مي‌گويم كه خداوند، مُلك فرزندان زياد (عبيدالله‌بن زياد) را نابود كند).

    و أبعدهم بما غدروا و خانوا

    كما بَعُدت ثمودُ و قومُ عادٍ

    (و اينان را به‌خاطر غدر و خيانت‌شان، از رحمت خويش فرسنگ‌ها به‌دور بدارد همان‌گونه كه با قوم ثمود و عاد كرد).34

    اسماعيل بن محمد حميري:

    پس از شاعران طبقه اوّل (تا سال 100 هجري)، سه تن را شاعرترين مردم دانسته‌اند: بشّار و سيّد حميري و أبو نواس.35 مورخان غيرشيعه او را شاعري نيكوسخن و بديع‌القول توصيف كرده‌اند كه فقط يك عيب داشت: «إلا أنّه رافضي جلد، زائغ عن الحقّ» (مُصرّ بر تشيّع و منحرف از مسير حقّ).36 او در شعري از خدا مي‌خواهد كه در ثواب جنگ‌هاي زمان حكومت علي(ع) شريك باشد و گويا در مقابل ترديدهاي خواصّ كناره‌گير از فتنه‌هاي دوران اميرالمؤمنين، تمامي آن خون‌ها را به گردن مي‌گيرد:

    تلك الدّماء معاً يا ربّ في عُنُقي

    ثمّ‌ اسقِني مثلها آمين آمينا37

    و در شعري ديگر از حسودان و عنادورزان نسبت به علي بن ابي‌طالب شكوه مي‌كند كه اشاره به برخي بزرگان صحابه و خواصّ زمانه دارد.38 و شايد به‌خاطر همين تعريض‌ها توسط برخي تاريخ‌نويسان مورد لطف ويژه قرار مي‌گيرد: «قيل إنّ السّيد الحميري – لعنه الله – مِن وُلده.»39

    فضيل رسان مي‌گويد: پس از قيام و شهادت زيد به محضر امام صادق عليه‌السلام رسيدم و حضرت به تجليل از زيد پرداختند. از امام اجازه خواستم و شعري خواندم:

    ... عجبتُ مِن قومٍ أتوا أحمداً

     بخطه ليس لها مدفع‏

    (از قومي تعجّب مي‌كنم كه دست‌نوشته‌اي از محضر پيامبر خواستند كه قابل ترديد نباشد)

    قالوا له لو شئت أخبرتنا

     إلى من الغاية و المفزع‏

    (به او گفتند اگر مي‌شود ما را باخبر كنيد كه امر خلافت، شايسته چه‌كسي است؟)

    إذا تولّيتَ و فارقتَنا

    و مِنهم في المُلك مَن يطمع‏

    (آن‌هنگام كه ما را ترك كني. و البته در ميان پرسش‌كنندگان، طمع‌كنندگان در رياست هم بود)

    فقال لو أخبرتكم مفزعا

    ماذا عسيتم فيه أن تصنعوا

    (پس فرمود كه اگر پناهگاهي به شما معرفي كنم، چه برخوردي با او خواهيد داشت؟)

    صنيع أهل العجل إذ فارقوا

    هارون فالترك له أودع‏

    (همان برخوردي كه گوساله‌پرستان بني‌اسرائيل داشتند و هارون را ترك كردند؟)

    فالناس يوم البعث راياتهم

    خمس فمنها هالك أربع‏

    (پس مردم در روز قيامت زير پنج پرچم جمع مي‌شوند كه چهار دسته ايشان، اهل هلاكتند)

    قائدها العجل و فرعونها

    و سامري الأمة المفظع‏

    (رهبرشان گوساله و فرعون است و سامريّ اين امت)

    و راية قائدها وجهه

    كأنه الشمس إذا تطلع‏

    (و يك پرچم، رهبرش مانند خورشيد هنگام طلوع، مي‌درخشد)

    امام صادق پرسيد: چه كسي اين شعر را گفته است؟ گفتم: سيد بن محمد حميري. فرمود: رحمت خدا بر او باد. گفتم: او را ديدم كه آب انگور مي‌نوشيد. امام فرمود: رحمت خدا بر او باد. گفتم: آب انگور جوشيده مي‌نوشيد! فرمود: منظورت شراب است؟ گفتم: بله. فرمود: رحمت خدا بر او باد. و اين براي خداوند سنگين نيست كه از محبّ‌ علي(ع) درگذرد.40 و به نقلي ديگر پاسخ فرمود: إن زلّت به قدمٌ فقد ثبتَت له أخري (اگر يك قدم او لغزيد، قدم ديگرش ثابت ماند).41

    گويا سيد حميري در اوايل به مهدويت محمدبن‌حنفيه اعتقاد داشته كه پس از آشنايي با امام صادق و فرمايشات آن حضرت، توبه مي‌كند و مذهب جعفري را اختيار مي‌نمايد. او خود در اين‌باره شعر معروفي سروده كه با اين بيت آغاز مي‌شود:

    تجَعفرتُ باسم الله و الله أكبر

    و أيقنتُ أنّ اللهَ يعفو و يغفر

    (با نام خدا به مذهب جعفري درآمدم و خداوند برتر از هر توصيفي است** و يقين دارم كه خداوند، مي‌بخشد و مي‌آمرزد)42

    جالب آن‌كه امام صادق عليه‌السلام نيز او را «سيد شعراء» ناميد و بدو فرمود: مادرت تو را «سيد» ناميد و تو حقّ اين نام را ادا كردي، چه اين كه سيد شعراء هستي.43

    عبد الله بن غالب و سيف بن مصعب العبدي:

    عبدالله بن غالب را شاعري فقيه معرفي كرده‌اند كه به‌طور مؤكّد، مورد توثيق رجال‌نويسان بوده است: «ثقة ثقة».44 از امام صادق نقل شده: فرشته‌اي بر او، شعر را إلقاء مي‌كند و من آن فرشته را مي‌شناسم.45

    و در مورد سيف بن مصعب العبدي هم از امام صادق روايت شده: اي شيعيان! اشعار عبدي را به فرزندانتان بياموزيد كه او ملتزم به دين خداست.46 

    همچنين اصحاب ديگري از حضرت صادق نيز هستند كه اهل ادبيات و شعر بوده و كتب شاعران قديمي‌تر شيعه را جمع‌آوري مي‌كرده‌اند.47

    حسّان بن ثابت:

    شاعر پيامبر بود كه در هجو مشركين و دفاع از جامعه مسلمين شعر مي‌سرود و به دليل تبحّر در اين كار و كاربرد بي‌رقيب هنر شعر در آن دوران، بسيار تأثيرگذار هم بود. رسول خدا نيز او را دعا فرموده بود تا خداوند با روح‌القدُس تأييدش فرمايد: (اللَّهمّ أيِّدهُ بِروح القُدُس لِمُناضَلَتِه عن المُسلمين)48 و به خود او مي‌فرمود: «اهجهم و جبريل معك» (دشمنان را هجو كن كه جبرئيل در اين كار كمكت مي‌كند).49 همچنين در مسجدالنّبي، منبري مخصوص براي وي قرار داده بود تا اشعارش را در پاسخ به اشعار جبهه دشمن و دفاع از مسلمين بسرايد.50

    رسول خدا نيز بسيار او را تشويق مي‌كرد و حتّي در ازاء اين مجاهدت زباني، خواهر ماريه قبطيه را به او بخشيد. ماريه قبطيه و خواهرش شيرين در جنگ، اسير سپاه مسلمين شدند و به كنيزي رسول خدا درآمدند. پيامبر هم ماريه را به همسري برگزيد و خواهرش شيرين را به حسّان بخشيد.51 چرا كه حسّان بسيار ترسو بود و در هيچ‌يك از جنگ‌هاي پيامبر حاضر نشد و طبيعتاً از غنايم و اسيران جنگي هم بهره‌اي نمي‌بُرد. اما در عوض با اشعار خويش پاسخ شاعران مشركين و يهود را مي‌داد و پيامبر به همين خاطر، محروميت‌ مادّي حسّان را جبران مي‌فرمود. داستان خانه‌نشيني او در جنگ احزاب در كنار زنان و بچه‌ها معروف است كه حتّي حاضر به خروج از قلعه و كشتن يك نفر يهودي هم نشد كه قصد حمله به درون قلعه را داشت. و در نهايت صفيه – عمّه پيامبر – بيرون آمد و آن يهودي را به هلاكت رساند!52

    حسّان پس از جريانات مربوط به جانشيني پيامبر، در فضائل علي عليه‌السلام شعر سروده و در زمان حيات پيامبر و پس از رحلت ايشان، در اشعار خويش از اميرالمؤمنين با لفظ «وصيّ»(جانشين) ياد و ستايش مي‌كرد. اما در دوران دوازده ساله خلافت عثمان و بهره‌مندي‌هاي او از بخشش‌هاي ويژة خليفه،‌ رويه‌اش را تغيير داد و نهايتاً در مذمّت شورشيان عليه عثمان و دفاع از او اشعاري سرود.53 حسّان از بيعت و ياري علي عليه‌السلام نيز سرپيچيد و به معاويه پيوست.54 و بالاتر از آن، همان‌طور كه شيخ مفيد رضوان‌الله‌عليه فرموده، نه تنها از اميرالمؤمنين منحرف شد بلكه مردم را هم به جنگ با علي و ياري معاويه تحريض مي‌كرد.55

    با همه اين تفاصيل و عاقبتي كه حسّان براي خويش برگزيد، مادام كه در جبهه حقّ‌ حضور داشت و از پيشگامان جهاد در جنگ رواني دشمن بود، به‌طور مادّي و معنوي مورد حمايت پيامبر واقع مي‌شد. و البته خود حضرت مي‌فرمود: روح‌القُدُس با حسّان است «مادام كه از رسول خدا دفاع مي‌كند».56 در واقع حمايت‌هاي پيامبر مانند اين همراهي معنوي روح‌القدس از جانب پروردگار، مقيّد و مستدام تا زماني بود كه استقامت ايماني حسّان برقرار بود.

     

    پي‌نوشت‌ها:

    ترجمه الميزان، ج‏15، صص 470 و 471

    تفسير نمونه، ج‏15، ص 379

    تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏9، ص، 522

    تفسير نور، ج‏8، ص 382

    مستدرك‏الوسائل، ج 6، ص 101

    بحارالأنوار، ج 49، صص 107 و 108

    همان، ج‏26، ص 231

    الجوهر النضيد، ص 300

    درة التاج، ص 157

    شرح الاشارات و التنبيهات(الفخر الرازى)، ج‏1، ص 39

    اين حكايت را از آيت‌الله جوادي آملي در يكي از خطبه‌هاي نمازجمعه قم شنيدم.

    المنتظم،‌ ج7، ص256

    الأعلام، ج5، ص233

    تاريخ الإسلام، ج8، ص 210

    انساب الاشراف، ج8، ص 400

    مروج الذهب، ج3، صص228 و 229

    تاريخ الإسلام،‌ ج8، ص 212

    المناقب، ج 4، ص 197

    مروج الذهب، ج3، ص 230

    رجال‏الكشي، صص 207 و 208

    شذرات الذهب، ج3، ص 213

    الأعلام، ج2، ص 339

    المنتظم، ج11، ص 343

    البدء و التاريخ، ج6، ص 123

    بحارالأنوار، ج 45، ص 403

    مستدرك‏الوسائل، ج10، ص 394

    تاريخ الطبري، ج5، ص 93

    تاريخ الإسلام، ج5،‌ ص 280

    البدايه و النهايه،‌ ج8، ص 312

    الفصول‏ المختارة، ص 91

    المنتظم، ج6، ص 96

    الطبقات الكبري، ج7، ص 69 / تاريخ الإسلام، ج5، ص278 / البدايه و النهايه، ج8، ص312

    العمدة، ص 10

    المنتظم، ج6، ص 96

    تاريخ الإسلام، ج10، ص 89

    همان، ج11، ص 158

    البدء و التاريخ، ج5، ص 225

    الإستيعاب، ج3،‌ ص1133

    جمهرة أنساب العرب، متن،‌ ص436

    رجال الكشي، صص 285 و 286

    الأغاني، ج7، ص252

    بشارة المصطفي،‌ ص 278

    رجال‏الكشي، ص 288

    همان، ص 339

    رجال‏ابن‏داود، ص210 / رجال الكشي، ص 339

    رجال‏الكشي، ص 402

    رجال النجاشي، صص 65 و 66

    الإستيعاب، ج1، ص345

    الإصابه، ج2،‌ ص56 / سبل الهدي، ج9، ص 351

    الفتوح،‌ ترجمه، متن، ص960 

    الإستيعاب، ج1، ص348 / أسد الغابه، ج1، ص484

    الغارات، ترجمه، ص 409 / الإصابه، ج2،‌ ص56

    التنبيه ‏و الإشراف، ترجمه، متن، ص269

    الإصابة، ج‏5، ص458

    الفتوح،‌ ترجمه، متن، ص960

    أسد الغابه، ج1، ص482 / الإصابه، ج2،‌ ص56

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه