پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


میلاد عرفان پور

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • احمد مطر؛ شاعر اعتراض

  • ختم ساغر

  • ختم ساغر

  • مطلب بعدي >   1116 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 23 : بازيابي آرايش تهاجمي

    شعر

     

    خون اگر زمزمه‌اي بر لب شمشيران است
    عافيت ، دغدغه‌ي داغ شکم سيران است
    هموطن! چشم تو شمشير تو در خواب مباد
    هيبت بيشه به پايندگي شيران است
    تا نگهبانش خون بوده و خون خواهد بود
    وطنم عقده‌ي جاويد جهانگيران است
    نکند غافلت اين منظره‌ها از منظور
    محو شو در هدف، اين رسم کمانگيران است
    رسم سبزي ست که با آن همه جا آبادي ست
    رسم سرخي ست که بي آن همه جا ويران است
    *
    اين اَبَر بيرق رقصنده‌ي دستان شکوه
    که برافراشته بر بام جهان، ايران است

    علي چاوشي
    برای خواهران و برادران بحرینی و یمنی و لیبیایی‌ام

    شهر آرام بود...اما نه؛ بمب‌ها روی شهر باریدند
    دخترک‌هاي غرق در بازی، از صدای گلوله ترسیدند
    شهر از خون و دود پر شده بود؛ پسری ناله‌ای زد و افتاد
    پدری بر سر خودش مي‌زد؛ مادری اشک هاش خشکیدند
    این طرف جسم کودکان بی جان، پر خون بود کاسه ی سرشان
    آن طرف چند شیخ بی همه چیز، به سلامت شراب نوشیدند
    بی خیال حریم و مرز و حدود، مرز آنها حرمسراها بود
    حوریان جهنمی آنجا، عربی با شیوخ رقصیدند
    رسم دوران جاهلیت باز، گویی از زیر خاک برگشته
    مردم هم نژاد خود را آه، زنده زنده به خاک پیچیدند
    مدعی‌هاي صلح و آزادی، خفه خون پس گرفته‌اند چرا؟
    نکند چشمهای ناقصشان، آتش و اشک را نمی‌دیدند
    دست هاشان به نفت آلوده، لب و دندانشان به خون گرم است
    پی و بنیان کاخ هاشان را، روی دریای نفت و خون چیدند
    پشت گرمی کوهها آخر، روزی از پشت ابر مي‌آید
    کوهها سالهاست منتظر رویت روی ماه خورشیدند


    جواد شيخ الاسلامي

    زبان بسته‌ی من باز مي‌شود با تو
    سلوک شعر من آغاز مي‌شود با تو
    چگونه از تو نگویم؟ تو آن کسی هستی
    که سنگ عاشق پرواز مي‌شود با تو
    تو حرف مي‌زنی و من به عینه مي‌بینم
    خداست آنکه هم آواز مي‌شود با تو
    چه مي‌شود که زبانی که تیغ بوده و تیغ
    بدون واهمه طنّاز مي‌شود با تو؟!
    تو گر نگاه کنی مِعرهای این شاعر
    شبیه شاعر شیراز مي‌شود با تو!
    منم “پلنگ” و  تو «ماه»ي و گفت باید: ماه!
    پلنگ عاشق پرواز مي‌شود با تو...

     

     

     

     

     

     

    سعید بیایانکی

    ميان خاك سر از آسمان درآورديم
    چقدر قمري بي آشيان درآورديم
    وجب وجب تن اين خاك مرده را كنديم
    چقدر خاطره نيمه‌جان درآورديم
    چقدر چفيه و پوتين و مهر و انگشتر
    چقدر آينه و شمعدان درآورديم
    لبان سوخته ات را شبانه از دل خاك
    درست موسم خرما پزان درآورديم
    به زير خاك به خاكستري رضا بوديم
    عجيب بود كه آتشفشان درآورديم
    به حيرتيم كه اي خاك پير بابركت
    چقدر از دل سنگت جوان درآورديم
    چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
    زخاك تيره ولي استخوان درآورديم
    شما حماسه سروديد و ما به نام شما
    فقط ترانه سروديم نان درآورديم
    براي اينكه بگوئيم با شما بوديم
    چقدر ازخودمان داستان درآورديم
    به بازي اش نگرفتند و چه بازي ها
    براي اين سر بي خانمان درآورديم
    و آب هاي جهان تا از آسياب افتاد
    قلم به دست شديم و زبان درآورديم.

    سيد محمد مهدي شفيعي

    گريبانگيرمان شد بغض جانکاهي که مي‌بينيد
    شکست آيينه‌ها را سردي آهي که مي‌بينيد
    به حرف نابلد‌ها دل سپرديم و زمين خورديم
    به چاه افتاده‌ايم از راه کوتاهي که مي‌بينيد
    پي آب حيات افتاده‌ايم و خضر با ما نيست
    به شيطان مي‌رسد سير الي اللهي که مي‌بينيد
    نشان از تاج و تخت مصر دادند و طمع کرديم
    نيامد کاروان، مانديم در چاهي که مي‌بينيد
    بيا تا پاي رفتن هست و فرصت هست برگرديم
    که گمراهي ست تنها حاصل از راهي که مي‌بينيد
    اگرچه حجله‌اي از خون به پا کردند و رقصيدند
    ميايد رقص آن شمشير خون خواهي که مي‌بينيد
    براي قحطي زدگان سومالي در لبيک به فراخوان «ماعون»
    علي محمد مودب

    هرچند چراغ‌ها بسی، هرجا سوخت
    از آتش جهل این و آن، دنیا سوخت
    دل، چهره کودکی ست بریان از فقر
    نانی ست که در تنور آفریقا سوخت

    ميلاد عرفان‌پور

    بيزارم از اين زندگي سودايي
    از اين همه دلبستگي دنيايي
    اي کاش دلم خوشه‌اي از گندم بود
    در دست گرُسنگان آفريقايي

    جليل صفربيگي

    بربند به کار همت عالي را
    شرمنده شديم سفره‌ي خالي را
    همراه علي بگير انبان بر دوش
    درياب گرُسنگان سومالي را


    زهرا بشری موحد

    دنبال سپرده‌های غرق سودیم
    هی رنگ به سفره‌هایمان افزودیم
    هرچند گرُسنه‌ای ولی باور کن!
    قحطی زدگان واقعی ما بودیم

    مطهره عباسيان

    باران كه به گلدان نخورَد مي‌ميرد
    هر چيز كه باران نخورد مي‌ميرد
    زن باز به کودکش نگاهي انداخت...
    اين بار اگر نان نخورد مي‌ميرد

    پديده زارع

    حاشا بگذاریم فراموش شوید
    هر ثانیه با مرگ هم آغوش شوید
    وقتی کسی از جنس علی مي‌گوید:
    بر پاخیزید و کیسه بر دوش شوید

    امير مرادي

    صحرا و جهنم مسقف نشده
    فقر... آه از اين داغ مخفف نشده
    اي واي به ما... واي که راضي شده‌ايم
    به روزه‌ي کودک مکلف نشده

    معين اصغري

    میز جلسه... قرار ... امضا... وعده
    پایان مذاکرات دنـیــــا.... وعده
    تو سیرترین گرُسنه‌ی تاریخی!
    هر وعده غذای توست تنها وعده

    بابک حسين‌زاده

    یک ثانیه تاخیر نه، اكنون بفرست
    از آب و غذا گرفته تا... خون بفرست
    تا بسته شود دفتر طاعون حريص
    با حكم قلم دو بيت ماعون بفرست

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه