پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مطلب بعدي >   538 تعداد بازديد
(0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
راه شماره  : ويژه نامه انقلاب - بخش سوم - هنر و فرهنگ و انقلاب اسلامي

صورتحساب انقلاب
نقدي بر آژانس شيشهای به بهانه دهمین سال اکران

اشاره :
ما آژانس شیشه ای از آن گونه فیلم هایی است که نه تنها بعد از ده سال بلکه سالها بعد هم می توان درباره اش صحبت کرد و مطلب نوشت. فیلمهای معدودی این گونه اند. فیلم هایی که جزو "تاریخ سینما " یا نقطه عطف یک ژانر و موضوع محسوب می شوند. آژانس شیشه ای بر خلاف تصور خیلی ها  که فکر می کردند یک فیلم شعاری، تبلیغاتی و مدت دار است، نه تنها قله سینمای حاتمی کیاست بلکه نقطه عطفی در سینمای ایران و بویژه سینمای دفاع مقدس است. به همین دلیل هنوز هم این فیلم دیده می شود و هنوز هم بعد از ده سال می شود دربارهاش صحبت کرد و مطلب نوشت. مطلب نو.

"آژانس شيشهاي" اگر يكي از معدود فيلمهاي برتر سينماي انقلاب، بلكه حتي كل تاريخ سينماي ايران و خاورميانه نباشد، بيشك يكي از برترينهاي سينماي دفاع مقدس هست و اين طور كه به نظر ميآيد، احتمالاً در اين مقام باقي خواهد ماند و سينماي جنگي ما از اين جلوتر نخواهد رفت.
سينماگرها و منتقدان فراواني وجود دارند كه اساساً با موضوعي به نام سينماي دفاع مقدس مشكل دارند؛ نه تفاوت خاصي بين "دفاع" و جنگ و خونريزي قائلاند، نه تقدِس چنداني براي آن. اما همين طيف نيز منكر تمايز و برتري "آژانس شيشهاي" نسبت به باقي فيلمهاي دفاع مقدس نبوده و نيستند. اينها همانهايي هستند كه در زمان اولين اكران هاي آژانس فضاي عمومي نقد فيلم را در دست داشتند ـ و امروز همه چيز را! بنابراين طبيعي بود كه با نقد مستقيم چنين فيلمي نمك به زخم خود نپاشند و منتظر بمانند كه قال قضيه هر چه زودتر كنده شود. نويسندگان مختلفي از اين طيف ـ همان طور كه هميشه نشان دادهاند چقدر ميتوانند با هم هماهنگ باشند ـ از منتقد معمولي فيلم گرفته تا سياستمدار و يادداشت سياسي نويس و متفكر نظريه پرداز و ... بر فيلم "آژانس شيشهاي" حاشيه نوشتند، اما از نقد مستقيم خبري نبود. مرور كوتاهي بر انبوه نشريات و روزنامههاي رنگارنگ آن دوره، شاهد اين مدعاست. نويسندگان طيف مذكور بارها با ادبيات مختلف، حتي به پخش تلويزيوني فيلم هم نقد و اعتراض داشتند. اما در اين مواقع نيز فقط به كليت محتوايي و پيام آن (ترويج قانون گريزي، خشونت طلبي، تبليغ جامعهي بسته، ضديت با تساهل و تسامح، ضديت با تكثرگرايي، مخالفت با رأي اكثريت و ...) بسنده ميكردند و حاضر نبودند با "حاج كاظم" روبهرو شوند.
طيف دوم كساني بودند كه در آن دوره فضاي عمومي جريان نقد فيلم را در دست نداشتند ـ و امروز ... ! "آژانس شيشهاي" فيلمي نبود كه بتوان بدون موضع گيري روشن ـ موافق يا مخالف ـ نقدش كرد. از طرفي موافقان چنين فيلمي اولاً و علي القاعده احساساتي بودند. حداقل اينكه، كلي شوق و ذوق و شور انقلابي داشتند و نميتوانستند بدون موضعگيري متعهدانه (يا به قول ديگران: ايدئولوژيك) در اين وانفساي اشغال فلسطين و "جنگ، جنگ تا پيروزي" و "هيهات من الذله" و "انَّما الحيات، عقيده و جهاد"و ... بدون احساسات شديداً برانگيخته، بنشينند و آرامش نقد علمي و منطقي خود را حفظ كنند. تمام شاهكار "آژانس شيشهاي" اين بود كه ميشد از سكانس به سكانس آن حاشيه رفت. ادبيات انتقادي ديگري لازم بود كه با الفباي آن بتوان نقدش كرد. وگرنه چطور امكان داشت فيلمي حدوداً نود دقيقهاي ساخت كه با حذف پيام سياسي و رويكرد محتوايي آن ـ پيام و محتوايي كه مي شد در دو سه جمله خلاصهاش كرد ـ هيچ چيز قابل اعتنايي از آن باقي نماند؟! انگار حاتمي كيا مدرس جديدي بود كه آمده بود بگويد: "سينماي ما عين سياست ماست!"


"آژانس شيشهاي" فيلمي بود دربارة "مظلوميت". مظلوميت عباس و حاج كاظم بحث تئوريكش خيلي بديهيست. (شايد به همين خاطر تئوريك به نظر نميرسد!)
وقتي ظلم باشد جنگ و حمله به وجود ميآيد. ظالم حمله ميكند و مظلوم دفاع ميكند. امام ميگفت تا ظلم هست جنگ تمام نشده و نميشود. و تا جنگ هست ما هم هستيم وقتي ظلم هست طرف مقابلش عدل و عدالت است. و عدالت مقدس است. اينها ميشود همان چيزي كه عرض شد. يعني مظلوميت و دفاع از يك سو و تقدس و عدالت از سوي ديگر. عباس مظلوم بود. وقتي جنگ شروع شد او تراكتور داشت و كشاورزي ميكرد. رها كرد و جبهه رفت. وقتي جنگ تمام شد برگشت. اما اين بار بدون تراكتور. تراكتور داشتن يا نداشتن! اين وسط "عباس گوشت قرباني بود" (راستي همسر عباس چقدر مظلوم بود!؟ چه گريهاي كرد! چه ديالوگي گفت!) عباس تا آن روز حتي دفترچه بيمه هم نگرفته بود. اصلاً كوتاه آمد و داشت همراه مأمورها ميرفت. اگر رفته بود همه چيز درست ميشد. حاج كاظم ميخواست با آن شاهدهايي كه گروگان گرفته بود چه كار كند؟ عباس رفته بود، اگر گروگانها كف نميزدند و هورا نميكشيدند. اگر دلش براي مظلوميت حاج كاظم نميسوخت، رفته بود. اما اين آخر عمري هم تحمل مظلوميت را نداشت. چه تراژدي عجيب و غريبي بود، "آژانس شيشهاي"! رستم و اسفنديار كجا، حاج كاظم و عباس كجا؟! هشت سال دفاع مقدس ما بيشتر از همه به خاطر مفهوم "مظلوميت" بود كه عاشورايي شده بود. اسم جنگ را دفاع مقدس گذاشتيم كه همين مظلوميتش را گفته باشيم. ايثار، شجاعت، محبت، كرم و بخشش، رفاقت، عبادت و ... رزمندگان ما حول محور مظلوميت بود كه عاشورايي شده بود. اگر از تمامي اينها بگويي و از "مظلوميت" نگويي، چيزي از هشت سال دفاع مقدس ما نگفتهاي و نشان ندادهاي.
حاج كاظم از فرماندهان زمان جنگ بود، اما راننده تاكسي شده بود. اين قابل تحمل بود... اگر مدير آژانس به عباس توهين نميكرد؛ اگر آن سرباز اسلحهاش را محكم گرفته بود، اگر .... حيف كه منطق حاكم بر تار و پود فيلمهايي مثل آژانس اينقدر شبيه احساسات است! حيف كه مظلوميت اين همه حاشيه دارد! حيف كه عباس بايد شوخي كند و بخندد كه خفه نشود!


از بركت نمايش "مظلوميت" بود که "آژانس شيشهاي" نه تنها به يكي از بهترينهاي سينماي دفاع مقدس تبديل شد بلكه در بين ژانرهاي ديگر هم يك سر و گردن از خيليها بالاتر بود و هنوز هم هست. نميخواهيم دوباره شعار بدهيم و بگوييم اين درسي "است كه عاشورا به تاريخ آموخت." (مگر نه اينكه عاشورا سياسيترين، اجتماعيترين، عبادي ترين، عارفانه ترين، عاشقانه ترين، شجاعانه ترين و ... ترين حركت جامع بشري بود؟!) يا نميخواهيم از شما سؤال كنيم كه: مثلاً فيلمي سياسيتر از "آژانس شيشهاي" در تاريخ سينماي ايران، خاورميانه، باليوودهند، چين و ژاپن و ... سراغ داريد؟ "آژانس" خواسته يا ناخواسته چگونه توانست كل جريان سياسي دوم خرداد را (و به تبع آن بخش عمدهاي از فلسفههاي سياسي غربي و مدرن جهان را) به چالش بكشد. اما نكتهاي كه بايد بر آن دوباره تأكيد كرد جامعيت مفهومي به عنوان "مظلوميت" در جامعه است. مفهومي كه ميتواند تمامي روابط متقابل اجتماعي را پوشش دهد. در اين فيلم جنگ به معناي فيزيكي خود فقط يك بهانه بود. "آژانس شيشهاي" همان قدر كه ميتوانست جنگي باشد، حادثهاي و اكشن هم بود؛ سياسي هم بود؛ اجتماعي و خانوادگي هم بود و ...
به عنوان مثال فيلم حادثهاي و اكشن در معناي منطقي خود فيلمي است كه يك سري وقايع و حوادث علت و معلولي داستان آن را به جلو ببرد. يعني حادثة "الف" منجر به "ب" شود و "ب" حادثة "ج" را به وجود بياورد و همينطور سلسله وار تا آخر فيلم. (با اين تفاوت كه نقش حوادث و تصادفها در فيلم بيشتر باشد. يعني خود حوادث ـ چه پليسي، چه رانندگي و چه رزمي و جنگي و غيره ـ نيز موضوعيت داشته باشد. از نوع تعقيب و گريز در رانندگي گرفته تا حركات رزمي قهرمانان فيلم، يا مهارتهاي پليسيشان و امثال ذالك.)
در فيلم آژانس پس از ملاقات اتفاقي حاج كاظم و عباس ـ با مقدمه چيني بسيار مختصر ـ تمام حوادث بعدي به صورت سلسلهوار و ناگريز، يكي بعد از ديگري داستان را جلو برده و در نقطهي عطف دوم فيلم، يعني شروع ناخواستة گروگان گيري توسط حاج كاظم، به اوج خود ميرسد.
از اينجا به بعد همه چيز به اتفاق و حادثه بستگي دارد و دقيقاً مثل "تصادف" قابل پيش بيني نيست. هر لحظه امكان دارد فيلم مسير ديگري را در پيش گرفته و حتي مخاطب نگران پايان يافتن زود رس داستان باشد. به قدري كه اكثر سكانسهاي بعدي فيلم تبديل به نقاط عطف سلسلهوار ميشود. مثل پايان سكانسي كه عباس از رفتن منصرف شده و تصميم به همراهي با حاج كاظم ميگيرد. يا لحظهاي كه كم مانده است حاج كاظم خلع سلاح شود. يا سكانسي كه پرستويي و كيانيان با هم مناظره و مذاكره ميكنند و ...


همسر عباس زني است كه با عباس "ازدواج" كرده، نه براي او "از خود گذشتگي"! يعني اگر عباس در يك تصادف رانندگي معلول شده بود، يا كارگري بود كه از چوب بست بنايي سقوط كرده بود، يا حتي اگر يك كهنه سرباز عراقي بود (و در جبهة مقابل ما) همسر عباس ميتوانست دقيقاً همين زني باشد كه حالاهست. اين نكته خيلي مهم است. خيلي مهم است كه ما معمولي بودن همسر و خانوادة شهدا ـ و حتي خود آنها را ـ بتوانيم در يك فيلم يا رمان نشان بدهيم. اين روح انقلاب اسلامي بود كه به خيلي از جنبههاي عادي و معمولي زندگي مردم رنگ خدايي و ارزشي و مقدس زده بود. مگر نظاميان عراقي كم معلول و جانباز شدند؟ اما ما نميتوانيم خيلي حاشيه برويم و بگوييم در وقايع انقلاب و جنگ، خدا و اسلام و عاشورا به ما لطف كردند، نه ما به آنها! ما ناچاريم در اين دنياي وانفساي آخر الزمان به مسلماني و اهل بيت (عليهم سلام) پناه ببريم، نه آنها به ما! آدم بايد به طرف خدايي برود كه قادر متعال است و رحمان و رحيم و رئوف الي العباد و ... و ميتواند كمكش كند. خدايي كه نعوذأبالله نياز به كمك دارد، صمد نيست و خدا نيست.
ما مردم به عدالت نياز داريم، نه عدالت به ما، چه در دنيا، چه در آخرت. الغرض، همسر عباس بانويي بود محجبه و مهربان و شيرزن كه با جان و دل شوهرش را دوست داشت. يعني هركس انسان باشد و براي انسانيت كار كند به لطف خدا جهادگر است. اگر در اين راه بميرد شهيد است. آنها كه انقلاب و جنگ را مديون خود ميدانند از كفار خطرناكترند. رزمنده، سياستمدار، نويسنده، سينماگر، شاعر و ... هر كه ميخواهد باشد. كم نبودند صحابه انصار و مهاجري كه روبه روي علي(ع) شمشير كشيدند، يا حديث و روايت خواندند، يا اجتهاد كردند.
اما حاج كاظم و باقي قهرمانهاي "آژانس شيشهاي" استثنايي نبودند. سينماي ايران بعدها براي اثبات و به تصوير كشيدن اين موضوع افراط و تفريط كم نكرد و هزينه كم نداد.

■ ■ ■
"مظلوميت" موضوعيست كه تكليف خيلي از گروهها و طيفهاي اجتماعي يك جامعة انساني را معلوم ميكند. كدام طبقه و طيف اجتماعي در فيلم آژانس نماينده نداشت؟!
اصولگرا، اصلاح طلب، بازاري، روشن فكرمآب، حاجي فيروز و ... خيليها بودند. گروگانهاي داخل آژانس هواپيمايي نوعاً آدمهايي بودند كه به صورت كاملاً اتفاقي انتخاب شده بودند. شما هر وقت هوس كنيد در يك آژانس مسافرتي مشابه گروگان گيري كنيد، هفتاد ـ هشتاد درصد آدمها همانهايي خواهند بود كه در فيلم آژانس حضور داشتند. بگذريم از قابليت تأويل پذيري جالب فيلم در مورد چيزهايي چون مسافر بودن همة آدمها در دنيا، سالك طريقت بودن، مكان و نقطهاي قبل از پرواز آدمها، سرنوشت و لحظات تصميمگيري، خنديدن عباس براي زنده ماندن و ... اما در نمايشنامههاي كلاسيك و تئاترها و شعرهاي خيلي حماسهاي و مبالغه آميز هم مشكل است كه با اين زيبايي و به صورت طبيعي و رئال، اين همه طيفها و طبقات مختلف اجتماعي را دور هم جمع كرد!
اصولاً تا مظلومي قيام نكرده سرنوشت دنيوي و اخروي خيلي از آدمها معلوم نيست و نميتوان دربارة آنها قضاوت نهايي كرد.  "آژانس شيشهاي" از معدود فيلمهايي بود كه خيلي از طبقات اجتماعي بعد از انقلاب را پاي ميز محاكمه كشيد. از حاجي بازاريهاي محتكر و مقدس مآب گرفته تا روشن فكرهاي جاسوس و بوركراتها و غيره.

■ ■ ■
انقلاب اسلامي ايران اختاپوس هزار فاميل پهلويها را از كشور و منابع مادي سرشار آن خارج و در به در كرد. پس از آن جنگ پيش آمد و پذيرش قطعنامه و باقي قضايا. تا رسيد به ماجراي دوم خرداد و يك خيزش سياسي ـ فرهنگي نسبتاً وسيع براي عوض كردن خيلي چيزها. تا اين دوره اما اختاپوس ديگري متولد شده بود كه اين بار حتي صدهزار فاميل بود! از بازارياني كه تلفن به تلفن ثروتهاي ميليارديشان تصاعدي بالا ميرفت گرفته تا مافياهاي آقازادگي و غيره. بخش قابل توجهي از تورم اقتصادي و ضعيف شدن پول ربطي به هزينههاي جنگ و قيمت پايين نفت نداشت. ما در دوران جنگ با ميلياردهاي جديدي مواجه بوديم كه پيش از انقلاب شپش ته جيبشان نسيه قاب ميريخت! اما در زمان جنگ شب ميخوابيدند و فردا صبح به كمترين بهانهاي اجناسشان را به چند برابر قيمت ميفروختند. مملكت درگير يك جنگ تمام عيار با دهها كشور رسمي و غيررسمي جهان بود؛ مخلصترين نيروهاي انقلاب درگير جنگ بودند؛ تحريم اقتصادي بوديم و ... كسي حريف اين جوجه بازاريها نميشد! مخصوصاً كه به تدريج هم كيسههاي خود را در بين سياسيها و آقازادههايشان پيدا ميكردند و مافياي روغن، مافياي برنج، مافياي كفش و ... تشكيل ميدادند. يكي هزارها خروار كفش خارجي وارد مي كرد و آخرين محمولهاش كه (بدون هيچ گمرکي و عوارضي) وارد تهران ميشد، مجلس مصوبه تصويب ميكرد كه ديگر واردات كفش ممنوع! تحريم اقتصادي و نياز شديد كشور بهترين فرصت بود كه صنايع كوچك و بزرگ داخلي پيشرفت كنند، اما مگر ميگذاشتند؟! از دهها جلد كتاب حاشيه بگذريم و برسيم به اينجا كه بچهها از جنگ برگشتند. با همان پذيرش قطعنامه اوضاع خيلي ها به هم ريخت. كسي متوجه نشد و نپرسيد، چرا در بهشت زهرا قطعهي 895 درست شده؟! قطعنامه چه ربطي به بازار دارد؟ هنوز جنسي وارد نشده و تحريمي نشكسته؛ چرا اجناس ارزان شده؟ چرا شما رزمندهها زودتر برنگشتيد كه روغن و برنج و پلاستيك ارزان شود؟ اصلاً چرا رفتيد؟ چرا جنگيديد؟ چرا ...
حاج كاظم و عباسها سرشان به "ديو هزار سر" گرم بود و از "اختاپوس صدهزار فاميل" خيلي خبر نداشتند. اين اختاپوس هشت سال خورده و خوابيده و ريشه دوانده بود. در اين مدت انقلابيها كم و بيش خسته شده بودند. نوكيسههاي جديد اگر در همين ايام ميخشان را محكم نميكوبيدند شايد بعدها كار مشكل ميشد...
 جنبش اصلاحات انقلاب "وغيرهها" بود. از وفادارترين و قديميترين گروههاي طرفدار انقلاب گرفته تا كساني كه علناً اعتقاد به براندازي داشتند. همه ميدانستند كه  اتفاقهاي ناجوري در انقلاب افتاده و بايد اصلاح شود. اختاپوس جديد نبايد ميگذاشت كسي متوجهي ساية كثيف و منحوس آن شود.
كسي نبايد خيزش انقلابي مي كرد كه: "حداقل ماليات اين نامرديهايتان را بدهيد!" (فرارهاي مالياتي انقلاب اسلامي نجوميتر از اين حرفهاست!) همه دنبال مقصر ميگشتند. و چه كسي مظلومتر از امثال حاج كاظم و عباس؟! اينها سالها براي انقلاب و جنگ هزينه داده بودند و حالا گرسنه بودند! بايد صبح تا شب با تا كسي جان ميكندند و يك جوري خرج زن و بچه را در ميآوردند. اصلاً وقت نداشتند از خودشان دفاع كنند ... انقلابشان در آغوش يك اختاپوس بود و نميشد شمشير كشيد. اختاپوس صدهزار فاميل نصف بازوهايش را دور گردن كودك انقلاب حلقه كرده و فشار ميآورد، و با نصف ديگرش به رزمندگان و بچه مسلمانها اشاره ميكرد: مردم، اينها بودند كه گراني آوردند! اينها بودند كه سهميههاي دانشگاه را اشغال كردند؛ يخچال و فرش از مسجد گرفتند. اين عقب ماندهها بودند كه با كار توليدي و اقتصادي مخالف بودند؛ اينها بودند كه ... ديديد كه نميشد! مگر ميشود با آمريكا جنگيد؟! مگر ميشود با آمريكا جنگيد؟! مگر ميشود بدون فرهنگ سرمايهداري زنده ماند؟! كاخ نشيني و كوخ نشيني شعار بود؛ انشاءالله بماند براي ظهور آقا ...
و جالب اينكه جنبش اصلاحات بيشتر فرهنگي بود، تا اجتماعي و سياسي، وزارت ارشاد آن زمان قويترين و مطرحترين وزارتخانه بود (دقيقاً برعكس امروز!) يعني آنها ميدانستند چه كساني را جلو بيندازند. ميفهميدند نويسنده و سينماگر يعني چه. ميدانستند چگونه ميشود کار دو ـ سه چماقدار خر مقدس را به سيصدهزار شهيد انقلاب تعميم داد! دانه ـ دانه آدمهايشان را ميشناختند و از گوشه و كنار جمع ميكردند و همه جوره هوايشان را داشتند. كسي چهار جمله بلد بود سر هم كند بايد از چهل جا حمايت مادي و معنوي ميشد و در چهار صد روزنامه مقاله مينوشت. مثل الآن قحطي سوژه و موضوع هم نبود. تساهل، تسامح، تكثر گرايي معرفتي، تكثر گرايي علمي، جامعهي باز، فرهنگ شهروندي، گفتوگوي تمدنها، قانون مداري فراتر از همه چيز، نقدپذيري و ... هزار جور كوفت وزهر مار ديگر. اختاپوس ميدانست چطور مسألة خودش را بين صدها مسألة ديگر پنهان كند و رد گم كند.
الغرض، "آژانس شيشهاي" در آن دوران يك امداد غيبي بود. درست به موقع بود سرنخ خيلي از بازوهاي اين اختاپوس جديد را به دست داده بود. شايد نتوان ثابت كرد، اما تمام بچه حزبالهيها از آژانس به بعد كمي خودشان را پيدا كردند. هيچ فيلمي تاكنون نتوانسته بود چنين دقيق و زيبا به اصل موضوع ـ يعني مظلوميت ـ اشاره كند.
"آژانس شيشهاي" توضيح داد كه چرا تساهل و تسامح جاي خودش را دارد و در همه جا ممكن نيست. توضيح داد كه خشونت جنگي حاج كاظمها چقدر در محبت و مردانگي و رفاقت ريشه دارد ... نه خير! حتي سر فصلهاي وجوه سياسي آژانس خودش يك كتاب است و ... خدا را شكر كه "سه نقطه" را آفريد!

■ ■ ■
چهل سال است كه از "قيصر" مديحه ميسرايند و نقد جديد مينويسند. اما يكي مثل ما بعد از ده سال كه ميخواهد از آژانس بگويد به علايم سجاوندي پناه ميبرد! آري فيلم "قيصر" قشنگ بود.  هركس هدفي به ارزش "مرگ" در زندگي داشته باشد، قشنگ است. اگر در زندگي آدم چيزي وجود نداشته باشد كه بتوان براي آن مرد، كل زندگي پوچ و بيارزش است. اصلاً مگر قيصر كه بود؟
قيصر اگر زنده ميماند قطعاً به خاطر تركش كنار شاهرگ عباس آن الم ـ شنگه را در آژانس راه ميانداخت. حاج كاظم همان قيصر بود، اما در طول اين سالها خيلي تغيير كرده بود. ديگر آن جور نبود كه در برابر خان دايي(جمشيد مشايخي) كه ميپرسيد: "اين همه خونريزي چرا؟" كم بياورد و مجبور شود مشت به ديوار بكوبد كه: خان دايي! اين رسم دنياست ... نزني ميزننت، نكشي، ميكشنت ... اون نامردها كه به "فرمان" (داداش قيصر) رحم نكردند بايد تاوان بدن ....
 حاج كاظم جوابهايش به سلحشور(رضا کيانيان) خيلي توفير داشت. اولات بيسروپايي نبود كه نفهمد امنيت ملي يعني چه ... حاج كاظم در جواب دادن به جاي گريه كردن، گرياند. حالا اگر كسي از او ميپرسيد جنگ و جهاد چرا، كلي حرف براي گفتن داشت ـ از شهادت هابيل گرفته تا عاشورا و برسد به فلسطين.
"خان دايي" هم تغيير كرده بود.  سلحشور خيلي از خان دايي جوانتر شده بود! حالا "مصلحت بيني" پيرمردي پيزوري نبود؛ يك چريك كار كاشته و تمام عيار بود!
الغرض، اين حاشيه را براي آن رفتيم كه حداقل يك جمله را بگوييم. اينكه: هيچ نقد و اعتراضي نسبت به "آژانس شيشهاي" وجود نداشت و ندارد كه عين همان را نشود از "قيصر" داشت. از خشونت طلبي و فرا قانوني عمل كردن گرفته تا ضدیت با تساهل و تسامح و تكثر گرايي. اما چرا همان طايفة سينه چاك قيصر اين گوشه و كنايهها را با حاج كاظم داشتند و با قيصر نه ؟! (به مطبوعات آن دوره مراجعه كنيد!) چون قيصر يك لات بي آرمان بود يا آرمان داشت اما منطق و معرفتش را نداشت. اين جور لاتهاي بي سروپا را ميشد راحت سر به نيست كرد. چون اينها اعتقادي به كار گروهي نداشتند. به فرد متكي بودند، نه جمع. حاج كاظم ميتوانست مردمان را براي شاهد بودن گروگان بگيرد و نهايتاً خيلي از آنها را با خود همراه كند (مثل همكاري مدير آژانس با حاج كاظم و نگران شدن او براي عباس در اواخر فيلم و غيره)اما قيصر نميتوانست. سوادش را نداشت؛ چهار تا اصطلاح قلمبه ـ سلمبه ترجمه ميكردي گيج ميشد و دهانش وا ميماند.
اختاپوس عاشق آدمهاي گيج است. گيج باشد، روحية شهادت طلبي داشته باشد! گيج باشد، عارف باشد، گيج باشد انقلابي باشد. فقط كافيست تشخيص ندهد بيخ قضيه چيست. اما حاج كاظم ميدانست به خاطر رفيق بازياش با عباس مجبور خواهد شد تا كجاها جلو برود با چه كساني طرف شود. ميدانست طرف حسابش رضا كيانيان است ـ نه آن يكي. اگر قيصر جاي حاج كاظم بود احتمالاً آن حاجي فيروز معتاد را رها ميكرد. اما حاج كاظم ميدانست مظلوم كيست؛ كارشناس مظلوميت بود. به حاجي فيروز گفت: فقط فشنگ دارم و باروت! به كارت ميآد؟! (همين چند ثانيه از فيلم با بهترين فيلمهاي اختصاصي بحث اعتياد رقابت ميكرد.)
قيصر نماز نميخواند اما اگر ميخواست بخواند شايد در برابر آن استدلال (كه اينجا حكم زمين غصبي را دارد!) كم ميآورد و قبول ميكرد كه آنجا نماز خواندن جايز نيست. اما حاج كاظم و دوستانش حتي لحظهاي ترديد نكردند. اين جور بهانهگيريهاي شرعي برايشان بچه بازي بود! سالها با اين متشرعان بزدل و مصلحت طلب سروكله زده بودند.
ميدانستند تحجر و قرآن به نيزه كردن يعني چه! به هر حال قيصر خيلي تغيير كرده بود. شهادت طلبي فقط در حد يك حركت انتحاري بدون چارچوب و بدون دنباله قابل تحمل و شايستة سالها به به و چه چه بود ـ نه مثل حاج كاظمى يعني شاهد گرفتن براي شهيد شدن.

■ ■ ■
 ادبيات و هنر انقلاب ثابت كرد هر جا تعهد و رسالت و پيام اثر هنري درست  انتخاب شده باشد، اتفاقاً كار از نظر تكنيك و قالب هم قوي ميشود. آژانس نسبت به دورهي خودش از نظر تكنيك هم كار قابل توجهي بود. از فيلمنامه گرفته تا تكنيكهاي فني فيلمبرداري و تدوين و صداگذاري و غيره. پرويز پرستويي و رضا كيانيان يكي از بهترين كارهاي زندگي حرفهاي خود را در آژانس ارائه دادند. پرستويي در كمتر كار ديگري توانست به اندازة آژانس از مهارتهاي ديالوگ گفتنش استفاده كند ـ مخصوصاً آن سكانس معروف  به يادماندني "گردان برود گروهان برگردد، گروهان برود ..."
رضا كيانيان دقيقاً توانست نقش "ده سال سابقة جبهه دارهاي پشت جبهه"! را در بياورد و نشان مخاطب بدهد. زيركي خاص اين افراد، تبحرشان در مسئوليت اجرايي گرفتن، منطقي حرف زدنهايشان، خودخواه بودنشان(كه حتي حاضر بود فراقانوني عمل كرده و به هر قيمتي كار را به اسم خودش در بياورد ـ در آن سكانسهاي نهايي فيلم و بيرون آمدن حاج كاظم و عباس از آژانس) نفاقشان ... راستي نفاق!

■ ■ ■
"تراكتور داشتن يا نداشتن" ... معيار و ملاك جامع و كامل و روشنيست. چه كساني قبل از جنگ تراكتور داشتند و بعداز آن نداشتند؟ چه كساني نداشتند و حالا دارند؟ تراكتورهاي شيشه دودي و رينگ اسپرت و كولردار. كوخ نشينها ولي نعمت انقلاب اسلامي بودند و هستند. مسئولان و مديران نظام از دولتي سر اينها مسئول و مدير شدند. كسي که تراكتور كولردار دوست دارد، ميتواند مدير و مسئول نشود. امثال ما حق داريم داشته باشيم، اما مسئولان و مديران نظام بهتر است نداشته باشند. شايد واجب باشد. هستند كساني كه به اين جور تراكتورها علاقه نداشته باشند. نمي شود ولي نعمت آدم گرسنه باشد و خودش بدون سونا و جكوزي از فشار چربيها دور قلب خفه شود! اين با هيچ عقلي جور در نميآيد. مگر اينكه اعتراف كنيم ولي نعمتهاي ما كسان ديگري هستند. عباس دفترچه بيمهاش را هم نگرفته بود. حاج كاظم مسافركشي ميكرد. حاج کاظم هم به اندازة سلحشور  تخصص چريكي دارد، كار كشته است، زيرك است، امنيت ملي ميفهمد و ... البته گروگانهاي شاهد هم بي تقصير نيستند. آژانس بدون حضور اين شاه

دسته بندي هاي برگزيده
ويژه نامه