پيشرفته
 

موضوعات :


کلمات کليدي :


مهدي همازداه

ديگر مطالب اين نويسنده :

  • عمق تاریخی آسیبهای جامعه اسلامی

  • بدريون در تنگة جمل

  • بازیگوشی جوانانه طلاب ...

  • روح القُدُس با توست...

  • هنر به سبک عمار یاسر

  • فتح مبين

  • خودساخته در وسط ميدان

  • آقازادگان صدر اسلام

  • پس از صبر و مدارا...

  • سـربازان 90 ساله نصرالله...

  • مطلب بعدي >   248 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 23 : بازيابي آرايش تهاجمي

    میزان، حال فعلی افراد
    مروری بر سابقه تاریخی ریزشها


    « ورد علی القاسم بن العلا نسخة ما خرج من لعن ابن هلال، و كان ابتداء ذلك أن كتب(ع) إلی قوامه بالعراق احذروا الصّوفي المتصنّع. قال و كان من شأن أحمد بن هلال أنه قد كان حجّ أربعاً و خمسين حجة، عشرون منها علی قدمَيه. قال و كان رواه أصحابنا بالعراق لقوه و كتبوا منه، و أنكروا ما ورد في مذمّته. فحملوا القاسم بن العلا علی أن ‏يراجع في أمره فخرج إليه قدكان أمرنا نفذ إليك في المتصنّع ابن هلال لارحمه‌الله بما قد علمت. لم يزل - لاغفرالله له ذنبه و لاأقاله عثرته - يداخل في أمرنا بلاإذن منّا و لارضیً. يستبد برأيه فيتحامی مِن ديوننا، لايمضی من أمرنا إلا بما يهواه و يريد، أراده الله بذلك في نار جهنم. فصبرنا عليه حتی تبرّ الله بدعوتنا عمره و كنّا قدعرفنا خبره قوما من موالينا في أيامه لارحمه ‌الله و أمرناهم بإلقاء ذلك إلی الخاص من موالينا و نحن نبرأ إلی الله من ابن هلال لارحمه‌ الله و ممّن لايبرأ منه.»1
    قاسم بن علا، دست‌خطي از امام حسن عسكري(ع) آورد كه حاوي لعن بر احمد ابن هلال بود و در ابتداي آن به وكلا و خواص خويش در عراق توصيه فرموده بود كه از اين صوفي رياكار برحذر باشيد. در حالي كه احمد بن هلال، پنجاه و چهار حجّ به جاي آورده بود و بيست مرتبه آن با پاي پياده بود.  احمد بن هلال از نزديكان و خواص ائمه بود كه عمري را در مصاحبت ايشان سپري كرده و واسطه بين شيعيان و امامان متأخّر در انتقال سؤالات و درخواست‌ها و جواب ايشان بود. وجاهت و منزلت او نزد امامان به حدّي بود كه بسياري از شيعيان در صحّت دست‌نوشته امام عسكري ترديد كردند و اصحاب و خواص امام در كوفه گفتند به ملاقاتش برويد و همچنان احاديث و نقل قول‌هايش را بنويسيد (و معتبر بدانيد). پس قاسم بن علا را وادار كردند تا دوباره در اين‌ باره به محضر امام برسد و حضرت امام عسكري(ع) نيز توضيحات بيشتري مرقوم داشتند: « تصميم ما درمورد ابن هلال - كه از رحمت خداوند به دور باد - صادر شد. روش و منش او اين‌طور گشته كه در كار ما بدون اذن و رضايت‌مان دخالت مي‌كند. -كه خداوند گناهش را نبخشد و لغزشش را ناديده نگيرد - خودسرانه تصميم مي‌‌گيرد و خواست ما را اجراء نمي‌‌كند بلكه طبق هوا و هوس خويش عمل مي‌نمايد. پس ما بر اين كارهايش صبر كرديم تا اين كه ادّعاهاي منحرف در عقيده (توحيد و نبوت) اظهار داشت. و ما اخبار انحرافاتش را - كه خداوند او را از رحمت خويش به دور بدارد - از گروهي از دوستان‌مان گرفته بوديم پس دستور داديم كه اين مسئله را با خواص از شيعيان ما در ميان بگذارند. و ما از ابن هلال به خداوند تبرّي مي‌‌جوييم و نيز از هر كس كه از او تبرّي نجويد.»
       
    امام در انتهاي همين دست‌نوشته، ماجراي مشابهي درمورد يكي ديگر از اصحاب نزديك‌شان را يادآوري كرده‌‌اند: «... لم يدع المرء ربه بأن لا يزيغ قلبه بعد أن هداه و أن يجعل ما منّ به عليه مستقرّاً و لا يجعله مستودعاً، و قد علمتم ما كان من أمر الدهقان عليه لعنة الله و خدمته و طول صحبته، فأبدله الله بالإيمان كفرا حين فعل ما فعل، فعاجله الله بالنقمة و لا يمهله». (كسي نبايد دعا براي استقامت و عاقبت به‌‌ خيري را واگذارد تا اينكه خداوند ايمانش را مستقرّ و دائم قرار دهد نه وديعه و موقّت. و شما قبلاً جايگاه دهقان عروه را دانستيد با آن خدمات و مصاحبت و همراهي طولاني‌اش. - كه لعنت خداوند بر او باد - پس خداوند،‌ ايمانش را به كفر مبدّل ساخت و در عقابش تعجيل فرمود و مهلتش نداد.)2 اين در حالي است كه عروه بن يحيي معروف به دهقان، از وكلاي خاص امام هادي و امام عسكري در بغداد بوده و قبلاً در توقيع امام عسكري به اسحاق بن اسماعيل نيشابوري، توثيق شده بود: «فإذا وردت بغداد فاقرأه علی الدهقان وكيلنا و ثقتنا» (پس آن‌گاه كه وارد بغداد شدي، اين نامه را بر دهقان، وكيل مورد اعتماد ما بخوان»3
    توضيح آن كه ائمه متأخّر - پس از امام رضا عليه‌‌السلام - شبكه‌‌اي مخفي و زيرزميني با عنوان شبكه وكالت را در سرزمين پهناور اسلامي سازمان بخشيده و بدين‌وسيله از اوضاع و احوال شيعيان در مناطق مختلف و سؤالات و درخواست‌هايشان باخبر مي‌‌شدند و خمس و وجوهاتشان را دريافت مي‌‌كردند. اين شبكه، حالت خوشه‌‌اي داشته و وكلاي چند منطقه كوچك به يك وكيل بالاتر مرتبط بودند و اين وكلاي بالاتر هم به وكيل بالاتر تا اين كه به شخص امام برسد. نظام وكالت، نقشي اساسي در تثبيت موقعيت سياسي و فرهنگي شيعه ايفا مي‌‌كرد و جامعه شيعيان را كه ديگر به رشد كمّي قابل توجّهي رسيده بود، به عنوان يك اقليّت مقتدر در برابر دستگاه حكومت محافظت مي‌‌نمود. دكتر جاسم حسين براساس روايات تاريخي، مناطق وكالت را به چهار منطقه اصلي تقسيم كرده است.4
    حجم مبالغي كه به عنوان خمس شيعيان جمع‌‌آوري مي‌شد آن‌قدر بالا بود كه به حكام عباسي طعنه بزنند: «ما علمنا أنّ في الأرض خليفتين يُجبي إليهما الخراج» (تا كنون نشنيده بوديم بر روي زمين دو خليفه باشند كه خراج نزد آن‌ها بُرده شود).5  اما همين مسئله‌باعث مي‌شد كه برخي از وكلاي ائمه - حتي با وجود توثيقات و تأييدات قبلي امام – دچار لغزش شوند. ريشه تأسيس فرقه واقفيه پس از امام كاظم – كه بر امامت موسي‌بن‌جعفر(ع) توقف كرده و ايشان را قائم غائب معرفي مي‌كردند – همين مسئله بود. چرا كه دو تن از وكلاي امام كاظم پس از رحلت ايشان، مبالغ هنگفتي به ميزان سي‌هزار دينار، در نزد خويش به عنوان وجوهات داشتند كه بايد به امام بعدي تحويل مي‌دادند. اما ايشان با ادّعاي مهدويت براي موسي‌بن‌جعفر از تحويل اموال به امام رضا استنكاف ورزيده و آن‌ها را به‌عنوان اموال امام غائب نزد خويش – كه وكلاي امام غائب معرفي مي‌شدند – حفظ نمودند.6
    عروه بن يحيي معروف به دهقان نيز كه قبلاً توسط امام عسكري توثيق شده و وكيل آن حضرت در بغداد بود، در سمت مسئول خزانه‌داري امام، مرتكب خيانت و اختلاس شد و دروغ‌هايي را به امام نسبت داد. در نتيجه همان‌گونه كه در صدر اين نوشتار آمد به لعن و طرد امام گرفتار آمد.
       
    از ديگر اصحاب خاص ائمه كه پس از نزديكي به ايشان و توثيق و تأييد توسط امام، دچار لغزش و انحراف گرديدند، محمدبن‌مقلاص اسدي معروف به ابوالخطاب بود. او را از اجلّاء (بزرگان) اصحاب امام صادق برشمرده‌اند كه بعدها ادّعاهاي واهي ابراز داشت و مورد لعن و تبرّي حضرت واقع شد.7  چرا كه در زمره رهبران غُلات (غلو كنندگان) قرار گرفت كه امام معصوم را خداوند روي زمين يا در حدّ نبوّت مي‌دانستند و خود را پيامبر مبعوث از جانب آن خدا يا باب آن پيامبر معرفي مي‌كردند! اينان فقه و شريعت را نفي كرده و با سهل‌انگاري در حلال و حرام، مريداني را نيز گرد خويش جمع مي‌كردند.
    اصول كافي با سند صحيح نقل مي‌كند: «عَنْ عِيسَی شَلَقَانَ قَالَ كُنْتُ قَاعِداً فَمَرَّ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَی(ع) وَ مَعَهُ بَهْمَةٌ قَالَ فَقُلْتُ يَا غُلَامُ مَا تَرَی مَا يَصْنَعُ أَبُوكَ؟ يَأْمُرُنَا بِالشَّيْ‏ءِ ثُمَّ يَنْهَانَا عَنْهُ؛ أَمَرَنَا أَنْ نَتَوَلَّی أَبَا الْخَطَّابِ ثُمَّ أَمَرَنَا أَنْ نَلْعَنَهُ وَ نَتَبَرَّأَ مِنْه. فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ(ع) وَ هُوَ غُلَامٌ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْإِيمَانِ لَا زَوَالَ لَهُ وَ خَلَقَ خَلْقاً لِلْكُفْرِ لَا زَوَالَ لَهُ وَ خَلَقَ خَلْقاً بَيْنَ ذَلِكَ؛ أَعَارَهُمُ الْإِيمَانَ يُسَمَّوْنَ الْمُعَارِينَ إِذَا شَاءَ سَلَبَهُمْ وَ كَانَ أَبُو الْخَطَّابِ مِمَّنْ أُعِيرَ الْإِيمَانَ. قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَی أَبِي‌عَبْدِاللَّهِ(ع) فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قُلْتُ لِأَبِي‌الْحَسَنِ(ع) وَ مَا قَالَ لِي، فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (ع): إِنَّهُ نَبْعَةُ نُبُوَّةٍ.»8 (عيسي شلقان نقل كرد كه نشسته بوديم و موسي‌بن جعفر از آن محل عبور مي‌كرد. گفتم‌اي جوان! درباره كار پدرت چه نظري داري؟ ابتدا ما را به كاري امر و سپس نهي مي‌كند؛ دستور داد كه دوست و ياور ابوالخطاب باشيم و سپس فرمان لعن و تبرّي جستن از او را صادر كرد. موسي‌بن‌جعفر فرمود: خداوند خلايقي را براي ايمان خلق كرده كه ايمانشان زايل نمي‌شود و خلايقي را براي كفر خلق كرده كه كفرشان از بين نمي‌رود و خلايقي را بين اين دو آفريده؛ ايمان به‌صورت امانت نزد ايشان سپرده شده و اگر زماني خداوند بخواهد، ايمانشان را بازپس مي‌گيرد. ابوالخطاب از جمله همين دسته اخير بود. عيسي مي‌گويد نزد امام صادق آمدم و فرمايش موسي‌بن‌جعفر را نقل كردم. امام فرمود: او (امام كاظم) از چشمه‌سار نبوّت سيراب مي‌شود.)
       
    اشاره امام در حديث فوق به آيه 98 سوره انعام است: «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَه فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُون». و امام باقر(ع) آيه فوق را تفسير فرموده به اين كه: «الْمُسْتَقَرُّ مَا اسْتَقَرَّ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِهِ فَلَا يُنْزَعُ مِنْهُ أَبَداً وَ الْمُسْتَوْدَعُ الَّذِي يُسْتَوْدَعُ الْإِيمَانَ زَمَاناً ثمَّ يُسْلَبُهُ وَ قَدْ كَانَ الزُّبَيْرُ مِنْهُمْ» (مستقرّ آن است كه ايمان در قلبش قرار گرفته و هرگز جدا نمي‌شود و مستودع آن است كه ايمان را مدت زماني به امانت گرفته و سپس از دست مي‌دهد و زبير از اين گروه بود.)9 و امام صادق نيز ذيل همين آيه در مورد زبير مي‌فرمايد: «قَد يَكُونُ مُسْتَوْدَعَ الْإِيمَانِ ثُمَّ يُنْزَعُ مِنْهُ وَ لَقَدْ مَشَی الزُّبَيْرُ فِي ضَوْءِ الْإِيمَانِ وَ نُورِهِ حَتَّی قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) حَتَّی مَشَی بِالسَّيْفِ وَ هُوَ يَقُولُ لَا نُبَايِعُ إِلَّا عَلِيّاً. (گاهي شخص از امانت‌گيرندگان ايمان است كه آن را از دست مي‌دهد. و زبير در نور ايمان گام برمي‌داشت تا اين كه حتّي پس از رحلت پيامبر نيز با شمشير بيرون آمد و مي‌گفت جز با علي بيعت نمي‌كنيم.)10
    آن‌چه در ماجراهاي فوق جالب مي‌نمايد، موضع‌گيري پيامبر و ائمه درباره چنين اصحابي است. ايشان در زمان پايمردي اصحاب و خواص بر ايمان، آنان را تأييد و توثيق فرموده و مؤمنان را به ياري و حتّي تبعيت‌شان – درصورتي كه مسئوليتي مانند وكالت ائمه دارند - دعوت مي‌نمايند. اين مسئله در سيره معصومين كاملاً هويداست كه برخورد ايشان با اصحاب، براساس ظاهر رفتار و عقايدشان بوده و طبق قواعد شريعت، قصاص قبل از جنايت نمي‌فرمودند. چه اين كه در غير اين صورت، سيره ايشان، اسوه‌اي قابل اقتداء براي عامّه امّت نبود؛ مگر چند نفر از امت به مانند معصومين از عواقب افراد باخبر بودند و هستند تا بر همين اساس برخورد نمايند؟ ضمن اين كه حضرات معصومين بيش و پيش از همه موظف به عمل بر طبق شريعت‌شان هستند و نبايد كليّت عملكردشان برخلاف آن باشد. بنابراين ملاك در موضع‌گيري و برخورد معصومين با اصحاب و خواص، حال فعلي آنان بوده است.
       
    اين‌ ملاك برخورد حتّي در مورد رابطه خداوند با انسان‌ها نيز برقرار است: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ.» (و براي ايشان حكايت آن كس را بگو كه آيات‌مان را بدو داديم اما از آن‌ها بيرون آمد و شيطان هم او را به متابعت خويش كشانيد. و اگر مي‌خواستيم، با آن آيات، او را بالا مي‌بُرديم ولي به زمين چسبيد و از هواي نفس خويش پيروي كرد.) (سوره اعراف، آيه 175) از امام رضا عليه‌السّلام نقل شده كه اين آيه در شأن بلعم باعورا – از علماء بني اسرائيل – نازل شد: «أَنَّهُ أُعْطِيَ بَلْعَمُ بْنُ بَاعُورَاءَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ وَ كَانَ يَدْعُو بِهِ فَيَسْتَجِيبُ [فَيُسْتَجَابُ‏] لَهُ فَمَالَ إِلَی فِرْعَوْنَ فَلَمَّا مَرَّ فِرْعَوْنُ فِي طَلَبِ مُوسَی وَ أَصْحَابِهِ قَالَ فِرْعَوْنُ لِبَلْعَمَ ادْعُ اللَّهَ عَلَی مُوسَی وَ أَصْحَابِهِ لِيَحْبِسَهُ عَلَيْنَا ... وَ انْسَلَخَ الِاسْمُ مِنْ لِسَانِهِ.» (به بلعم باعورا اسم اعظم عطا شده بود كه با آن دعا مي‌كرد و اجابت مي‌شد. اما او به فرعون تمايل پيدا كرد آن‌گاه كه در طلب موسي بيرون آمده بود و به بلعم گفت عليه موسي دعايي بكن تا گرفتار شود. او هم براي همين منظور به‌راه افتاد و ... اسم اعظم از زبانش منسلخ گشت.»11
    براساس برخي تفاسير، علّت اين كار بلعم، حسادتي است كه به مقام نبوّت موسي مي‌بُرده و خود را مستحقّ اين جايگاه مي‌دانسته است. 12همان‌گونه كه در روايت فوق مي‌بينيم، خداوند بلعم باعورا را مورد كرامت خويش قرار داده بود و مقام معنوي بالايي بدو بخشيده بود به‌گونه‌اي كه به اجابت دعا معروف بوده و فرعون نيز از اين مطلب خبر داشته است. طبيعتاً اين كرامت معنوي به ازاء حال فعلي بلعم به او بخشيده شده و پس از آن كه نتوانست در امتحان حسادت سربلند باشد، از او بازپس گرفته شد. علامه طباطبايي قدّس‌سرّه ذيل اين آيه مي‌فرمايد: «بطوری كه از سياق كلام برمی‏آيد، معنای إعطاء آيات، تلبّس به پاره‏ای از آيات انفُسی و كرامات خاصّه باطنی است، به آن مقدار كه راه معرفت خدا برای انسان روشن گردد و با داشتن آن آيات و آن كرامات، ديگر درباره حقّ، شك و ريبی برايش باقی نماند. و معنای «انسلاخ» بيرون شدن و يا كَندن هرچيزي است از پوست و جلدش، و اين تعبير كنايه استعاری از اين است كه آيات چنان در بلعم باعورا رسوخ داشت و وی آن‌چنان ملازم آيات بود كه با پوست بدنش ملازم بود ولي بخاطر خُبث درونی كه داشت، از جلد خود بيرون آمد.»13
    خداوند متعال در ادامه آيه، احوال اَمثال بلعم را به سگي تشبيه مي‌نمايد كه اگر به او حمله كنی، زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش كنی، بازهم زبان از دهان بيرون آورد. مَثَل آنان كه آيات را عملاً تكذيب مي‌كنند چنين است: (فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا). گويا كنايه از اين است كه در هر صورت (چه به ايشان توجّه و عنايت كني و چه به حال خويش وانهي)، نتيجه‌اش يكسان خواهد بود.
       
    سامری هم مثال ديگري از اين دست است. او پسر سمرون بن يشاكر از فرزندان يعقوب است. چنان كه از آيات 96 و 97 سوره طه برمي‌آيد (قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي)، سامری در ايمان به درجه‏ای عالی رسيده بود و می‏توانست چيزهايی را ببيند كه ديگران نمي‌ديدند. بيشتر مفسرين بر طبق روايات وارده در اين داستان گفته‏اند سامری، جبرئيل را هنگامی كه به موسی(ع) نازل می‏شد تا به او وحی برساند، ديد و يا ديد كه بر اسبی بهشتی سوار و نازل شد تا فرعون و لشكريانش را برای غرق شدن به دريا راهنمايی كند. در آن موقع مشتی از خاك زير پای اسب او يا زير پای خود جبرئيل برداشته، با خود نگاه داشت. سامری از اصحاب موسی و داراي چنين مقامي بود ولی نمی‏توانست رياست هارون را در جانشيني موسي برتابد، پس به چنين عاقبتي دچار شد.14
    علامه طباطبايي در توضيح اين رابطه خداوند با بندگان مؤمنش مي‌فرمايد: «رضايت خداوند از اوصاف فعليه او است نه اوصاف ذاتيه. او در ذات خويش متّصف نمی‏شود به صفتی كه قابل تغيير و تبدل است كه در نتيجه ذاتش هم با آن تغيير و تبدّل يابد. بدين صورت كه اگر بندگانش يك روز نافرمانيش كنند، دچار خشم گردد و در روز ديگری كه اطاعتش كنند، راضی شود. و اگر می‏گوييم خدا راضی می‏شود يا خشم می‏كند، معنايش اين است كه او با عبد خودش برخورد حاكي از رضايت می‏كند و بر او رحمت می‏فرستد و اگر می‏گوييم خشم می‏گيرد، معنايش اين است كه او با بنده‏اش برخورد حاكي از غضب می‏كند، يعنی رحمت خود را از او دريغ مي‌نمايد. لذا ممكن است كه نخست راضی شود و بعداً بخاطر نافرمانی بنده‏اش غضب كند، يا بعكس در اول غضب كرده و بخاطر اطاعتی كه از بنده‏اش سرزند از او راضی شود.» ايشان در ادامه، پيرامون آيه 18 سوره فتح (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ: خداوند از مؤمناني كه زير درخت با تو بيعت كردند، راضي گشت) مي‌فرمايد: «رضايت در آن مقيّد به زمان خاصی (بيعت هنگام صلح حديبيه) است و ممكن است فرض شود كه بعد از آن زمان، خداوند به ‌خاطر برخي اعمال اين بندگان، خشم بگيرد.15
    بنابراين نوع برخورد خداوند و معصومين با مؤمنان، براساس حال فعلي ايشان تنظيم مي‌گردد و اين در نامه‌ها و موضع‌گيري‌هايي كه پيامبر و امامان با برخي خواص ياران خويش داشته‌اند و نيز در مقامات معنوي و كرامت‌هايي كه خداوند به برخي مؤمنان بخشيده، به‌روشني نمود يافته است.
       
    حتّي در مورد اقوام و جوامع بشري نيز همين قاعده حكمفرماست؛ بدين معنا كه ممكن است در زماني براساس رفتار و عقايد صحيح و پايمردي، مستحقّ دريافت عنايات و كرامات خاصّ از جانب خداوند متعال شوند اما پس از مدّتي به‌خاطر برخي كج‌روي‌ها و سستي‌ها به غضب و محروميت الهي گرفتار آيند. قوم بني‌اسرائيل از نمونه‌هاي واضح چنين جوامعي هستند. به تصريح قرآن كريم، خداوند، بني‌اسرائيل را بر ساير اقوام و جوامع هم‌عصر خويش برتري داد و با انواع عنايات و كرامات، تفضّل بخشيد: «يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَی الْعالَمِينَ.‌ای بني‌اسرائيل به ياد آوريد نعمت‌هايي را كه به شما ارزاني داشتم و شما را بر ساير جهانيان برتري دادم.» (بقره، آيه 122) اين نعمت‌ها از نوع مادّي مانند فرودآمدن منّ و سلوی گرفته تا انواع معنوي مانند الواح و معجزات و غرق‌كردن حكومت طاغوتي فرعون و ... را شامل مي‌شد. اما پس از هدم استبداد طاغوت و به‌دست‌گرفتن قدرت، احوال اين جامعه تغيير كرد: «وَ باؤُا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ»؛ يعنی قوم يهود بر اثر خلافكاری خود مستحقّ مجازات الهی شدند و خشم پروردگار را همچون منزل‌گاهي برای خويش انتخاب كردند. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُون» (آيات 61 سوره بقره و 112 سوره آل عمران): دليل اين سرنوشت شوم، اعمالی است كه مرتكب می‏شدند زيرا اولاً آيات خدا را انكار می‏كردند و ثانياً اصرار در كشتن رهبران الهی و نجات دهندگان بشر يعنی انبياء داشتند و ثالثاً آلوده انواع گناهان مخصوصاً ظلم و تعدّی به حقوق ديگران و تجاوز به منافع ساير مردم بوده‏اند.16
    بنابراين بني‌اسرائيل در برهه‌اي از زمان مشمول عنايات خاص خداوند گشته و در مقايسه با ساير جوامع هم‌عصر خويش به نعمت‌ها و برخورداري‌هاي ويژه مادّي و معنوي هم رسيدند. اما به‌دليل انحرافات و سستي‌هاي بعدي، نه تنها از اين توجّهات خاصّه محروم شده بلكه گرفتار غضب و انتقام شديد الهي گرديدند.
       
    اينجاست كه می‌بینیم فرمايش معروف «معيار، حال فعلي افراد است» برپايه آيات و روايات و سيره عملي معصومين استوار گرديده و از سنّتي محتوم در عالَم خلقت، حكايت دارد.
    ...............................................................................................................................
    1. رجال‏ الكشي، صص 535 و 536
    2. همان، ص 537
    3. رجال ‏ابن‏داود، ص 409
    4. تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، ص 137
    5. مسند الامام الكاظم، ج1، ص127 / المناقب، ابن شهرآشوب، ج2، ص385
    6. طبرسي، إعلام الوري، ص303 / رجال الكشي،‌ ص460
    7. بحارالأنوار، ج 66، ص 220
    8. همان
    9. همان، ص 223
    10. همان، ج 32، ص 123
    11. همان، ج 13، ص 378
    12. تفسير هدايت، ج‏7، ص 179
    13. ترجمه الميزان، ج‏8، ص 434
    14. تفسير هدايت، ج‏7، ص 179
    15. ترجمه الميزان، ج‏9، ص 511
    16. تفسير نمونه، ج‏3، ص 54

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه