پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • شعر
  • مرثیه ها

  • مطلب بعدي >   378 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    مرثیه ها

    ˜    محمد رمضاني فرخاني

    راه: اين شعر در بيماري قيصر عزيز،

     در چهل سالگي اش،  به او تقديم شده است

    به کسي که مثل هيچکس نيست

    اي حوادث اخير جان پاک عاشقان! تو بهتري؟

    از شما دلم، دلم گرفته است هم‌چنان، تو بهتري؟

    بس کن اي مواظبت نکرده از غنيمت وجود انس!

    ما که لطف خاص کم نديده‌ايم از اين خزان، تو بهتري؟

    واقعاً به جا و راست گفته‌اند اين که روزگار دون

    جاي جاش، پاک لامروت است ناگهان، تو بهتري؟

    گرچه من دلم براي برگ‌هاي مهرباني‌ات بهار!

    سخت دست تنگ مي‌شود درخت جاودان! تو بهتري؟

    با وجود اين ولي نيازمند ناز هيچ کس مباد

    پيکر شکسته بسته‌ات بهار خون چکان! تو بهتري؟

    راه و رسم انس ويژه با معاشران واقعي، خدا!

    عاقبت چنين که هديه شد مباد ارمغان تو بهتري؟

    عقل من که قد نمي‌دهد براي بعدهاي بعد از اين

    پيش از اين ولي چنين نبوده بي‌گمان، تو بهتري؟

    اين زلال، رد پاي چيست روي گونه‌هاي شور من؟

    رنگ و طعم هشت سال دوستي بي‌امان، تو بهتري؟

    اين دلي که ديگران به قدر وسع خود شکسته‌اند را

    دست کم تو  نشکن اي خداي خوب و مهربان! تو بهتري؟

    ديگر اين که دست دوستانه‌اي برايم از صميم دل

    واقعاً به جز شما کسي نمي‌دهد تکان، تو بهتري؟

    هم رکاب با عصا و لاغر و تکيده در کنار ميز

    آخ: پوستين آشکار روي استخوان، تو بهتري؟

    [روز، عصر، خارجي] نماي کافه‌اي کنار جاده با

    يک رديف صندلي، سه ميز، چند سايبان، تو بهتري؟

    «- خسته‌ام از اين کوير» «- باز خسته‌اي؟» «-چقدر هم!»

    و بعد طعم قند و چاي تلخ- يک نما از استکان- تو بهتري؟

    «- ميگم اين صدا و اسم چقدر آشناست.» ] عصر، داخلي [

    «- مال صفحه شماست؟» - رفت سمت پيش‌خوان- تو بهتري؟

    اين شهيدي است يا صديف؟ تاج اصفهاني است يا سراج؟

    اين گلوي حضرت سياوش است يا بنان؟ تو بهتري؟

    حسرتي شکفته از رفاقتي قديم- آ...خ روزگار...

    گوش مي‌کني؟ رسيده باز هم به «کاروان»، تو بهتري؟

    گفتم اين ترانه از قبيل چامه و چکامه نيز نيست

    گفت ماجراي عاشقانه‌اي است در ميان تو بهتري؟

    پوستين عشق روي شانه‌هاي لخت استخوان شعر

    اين خودش حديث زنده‌اي است از مغان تو بهتري؟

    دست کودکان شهر را بگير در سماع باده‌ات

    آه اي پدر! بگير، بي‌شما نمي‌توان تو بهتري؟

    دست نارساي طبع من چه دير و دامنت چقدر دور!

    اجتهاد واژه‌هاي بي‌ردا و طيلسان! تو بهتري؟

    نمره‌هاي صحو  پاي شعرهاي سکر ما به خط توست

    سردبير و ساقي سروش نوجوان! تو بهتري؟

    هيچ شاعري به اعتبار مدح يا به صرف مصلحت

    در ميان قلب‌هايمان نکرده آشيان، تو بهتري؟

    کار من گذشته از تعارفات مصطلح، تو واقفي

    حال، بعد هشت سال دوستي خوبمان، تو بهتري؟

    مثل خيلي از برادران اهل ذوق و فضل آخرش

    شعر هم براي امن عيش ما نشد دکان، تو بهتري؟

     

    تجديد مطلع

    صلح! اي مسافرت به سوفياي باستان! تو بهتري؟

    اي عبارت از قبول عقل در قبال جان! تو بهتري؟

    بغض دير سال من به خاطرات شکفت در زمان شب

    حاليا در اين مقام، آفتاب بي‌کران! تو بهتري؟

    گرچه ماه ساکت است و گرچه ساکت است ماهتاب

    خيس از اضطراب تازه‌اي است شعله‌ي کتان، تو بهتري؟

    از سپيده دم، قرائتي معطر آمده است نزد پلک

    شمع گفت و گو شکفته در نگاه باغبان، تو بهتري؟

    مثل يک دقيقه خلسه زير ماه، خيرگي به اين نگاه

    محرمانه است نرگسا! نمي‌شود بيان! تو بهتري؟

    حاليا در اين مقام و اين اريکه، هي طواف ميدهند

    تاج خار را چهل پرنده گرد شمع‌دان، تو بهتري؟

    حدس مي‌زنم، که دوره‌اش به سر رسيده است، دوره

    استفاده از من و شما به نفع اين و آن، تو بهتري؟

    استفاده از خطابه‌هاي زنده باد و مرده باد توده‌ها

    استفاده از من و شما به جاي نردبان، تو بهتري؟

    دور از اجتماع خشم‌گين ظلمت، آه سرزمين صلح!

    دارد آفتاب مي‌زند؛ ببيين چه شادمان! تو بهتري؟

    «- دور از اجتماع تک صداي سرب و سينه، بهترم ولي

    صلح رخ نمي‌دهد عزيز من به رايگان، تو بهتري؟

    صلح با تکثر نظر، صلح با حقوق مانده بشر

    در زمين ه رخ نمي‌دهد مگر در آسمان، تو بهتري؟

    بخيه بر وخامت کدام روي زخم مي‌زني طبيب؟

    حال ما گذشته از معالجات توامان، تو بهتري؟

    شصت و هشت درس حفظ دارد از بهار مکتب پراگ

    تا دهان سرمه را گشوده زخم بي‌زبان، تو بهتري؟

    در قبال ارتباط جالب خدايگان و بندگان

    من خلاصه نااميدم از زمين و از زمان، تو بهتري؟»

    «يعني اين که اتفاق روشني قرار نيست رخ دهد؟

    باز هم دوباره عزم ما و بزم شوکران؟ تو بهتري؟

    جبر مهلکي است اين عتاب و ياس مفرطي است اين خطاب

    در هبوط اين جزيره در ميان خاک‌دان، تو بهتري؟

    پس به فکر مي‌روم و لاجرم سؤال مي‌کنم

    از بساط بي‌زوال اين تکاثر عيان، تو بهتري؟

    «بين راي جيب من و حکم سفره شما چه نسبتي است؟

    دادگاه منصفان اهل اصفهان! تو بهتري؟

    بنده در ازاي درک ميزباني شما ولي نعمتان

    اعتراف مي‌کنم شکسته پشت ميهمان، تو بهتري؟»

    بگذريم، «تلک شقشقت...» ولي بعيد نيست بشنويم

    سررسيده است روزناگزير امتحان، تو بهتري؟

    اي وراي هست و بود!  پايتخت باغ اصلي وجود!

    زير گنبد کبود، منجي کمک‌رسان! تو بهتري؟

    فکر کن به دست پخت تازه قضا، به قدر روزگار

    فکر کن به فقر روح ما و عسرت جهان، تو بهتري؟

    صلح! اي نياز جوهراني طبيعت بشر! بيا

    سرنوشت اين هزاره باش با کتاب و نان، تو بهتري؟

    رخصت مناره‌ها و جلوت نماز انس، الصلا

    شان گفت و گوي صبح در تنفس اذان، تو بهتري؟

    ... ذبح رودخانه در مسير باغ ارغوان! تو بهتري؟

    لب به خنده رغبتي مرا نمي‌دهد نشان، تو بهتري؟

     

     

     

    ˜    دکتر محمدرضا ترکي

    راه: اين شعر هم در بيماري قيصر عزيز

     به او تقديم شده است

    1-

    در برگريز  درد  لگدکوب  مي شوي

    سروي، ولي تکيده تر از چوب مي شوي

    با گيسوان سربي و آن چهرهّ صبور

    داري شبيه حضرت ايوب مي شوي

    قيصر نبود آن که برآمد به جُلجُتا

    تو کيستي که يکسره مصلوب مي شوي؟!

    لبخند بر لبان تو پرپر نمي شود

    از موج درد، گرچه پر آشوب مي شوي

    قانون عشق سوختن است و به قدر درد

    محبوب آستانهّ محبوب مي شوي

    مانند آفتاب دلم سخت روشن است

    من خواب ديده ام...به خدا خوب مي شوي!

     

     

    ˜    سيد اکبر ميرجعفري

    قيصر چقدر شکل حيات تو تازه است

    اين طرز بودنت، حرکات تو تازه است

    در جامه ي جديد و جوان مهربان تري

    جان تو تازه است، صفات تو تازه است

    هي تازه تازه تازه تر از راه مي رسي

    اين زندگي است يا نه، ممات تو تازه است؟

    آن لحظه ي شگفت تماشا  شنيدني است

    چيزي بخوان، بخوان کلمات تو تازه است

    اي چشم تو مکاشفه ي ديگر جهان

    اي چشم  تازه، چشمه ي ذات تو تازه است 

    در باغ ما بهار تو با شاخه اي جديد

    گل داده است از برکات تو  تازه است

    قيصر، چه قدر مشتريان تو  تازه اند

    گرد بساط  تو  که بساط  تو  تازه است

    ما خسته ايم مثل تو از اين کوير پير

    لب تشنه ايم، رشته قتات تو تازه است

     

     

     

     

    ˜    سعيد بيابانکي

    مست از درم در آمد و ديدم غم است اين.....(سايه)

    پنداشتم که باغچه اي پرپر است او

    ديدم که نه...برادر من قيصر است او

    لبريز از ترانه و سرشار از غزل

    اسطوره ي مجسم شعر تر است او

    هرکوچه باغ را که سرک مي کشم هنوز

    مي بينم از تمام درختان سر است او

    ديروز اگر براي شما شعر تر سرود

    امروز هم بهانه ي چشم تر است او

    يک عمر آبروي چمن بوده اين درخت

    امروز اگر خزان زده و لاغر است او

    در خاک مي تپد دل گرمش به ياد ما

    چون آتش نهفته به خاکستر است او

    اورا به آسمان بسپارش به خاک.... نه

    مثل کبوتران حرم پرپر است او

    گاهي زلال و نرم...گهي تند و گاه تيز

    تلفيق آب و آينه و خنجر است او

    آرام آرميده دراين حجم ترمه پوش

    شايد به فکر يک غزل ديگراست او....

     

     

     

    ˜    ابوالقاسم حسيني (ا - ژرفا) - قم

    مهيب بود خبر: پر کشيد قيصر هم

    شکست قلب گل و قامت صنوبر هم

    از آن همه نشکستم چنين که سخت اين بار

    ـ رسيده بود خبرهاي تلخ ديگر هم ـ

    به تابناکي يک قطره اشک او نرسد

    هزار آينه در آينه برابر هم

    ز ياد ناب شهيدان غزل غزل نوشيد

    ز نوش بادة او بيقرار ساغر هم

    زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت

    چه عاشقانه سروده است بيت آخر هم

    کجا ز خاطر اروند مي‌رود يادش

    و نامش از قلم نخل‌هاي بي‌سر هم؟

    چنان وجود لطيفش ز درد صيقل ديد

    که روح‌هاي مجرّد نديد و گوهر هم

    به سوي سيّد و سلمان سحر گشود آغوش

    مبارک است سفر... رفت اين برادر هم

     

     

     

    ˜    علي رضا قزوه

    اين غزل همزمان با

    مراسم دفن قيصر در گتوند

    و با يادش در دهلي نو سروده شد.

      گرچه من مي شکنم در خود يكسر، قيصر!

    مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قيصر!

    مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

    تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

    نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

    باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

    مرگ مرگ است

     ولي مرگ تو مرگي دگر است

    داغ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

    راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

     چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

    نقدهايت همه غوغا بود غوغا، «سيد»!

    شعرهايت همه محشر بود، محشر، قيصر!

    جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

    از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قيصر!

    شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

    «آيه» اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

    تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

    در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

    پيش تر از من دلتنگ گذشتي، بگذر

    ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

    ˜    

    ابوالفضل زرويي نصرآباد -تهران

      درد، درد، درد، درد

    در وجود گرم و مهربان مرد

    خانه کرد

    مرد مهربان از اين هواي سرد

    خسته بود

    درد را بهانه کرد

    ٭٭٭٭

    آه، آه، آه، آه

    باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:

    - اي دريغ آن که رفت....

    - اي دريغ ما، دريغ مهر و ماه

    دوستان نيمه راه

    ٭٭٭٭

    رود، رود، رود، رود

    رود گريه جماعت کبود

    در فراق آن که رفت

    در عزاي آن که بود

    «دير مانده‌ام در اين سرا...» ولي شما، عزيز

    «ناگهان چه قدر زود...»

     

     

     

    ˜    نغمه مستشار نظامي- کرج

    واژه هايم چرا سپيد شدند؟غم استاد پيرشان کرده ست

    کوچ آن وسعت هميشه سبز،بي شکوه و حقيرشان کرده ست

     بيتهايم سياه پوشيدند،ابر بر روي ماه پوشيدند

    نکند اشتباه پوشيدند!بس که اين درد پيرشان کرده ست

     اشک در پشت واژه هاي يتيم،مي نشيند که کوه بغض شود

    بغض هايي که پلک سنگيني،در گلويم اسيرشان کرده ست

    در گلويم اسير دردي سخت،رفته تا مغز استخوان غزل

    استخوان در گلوي هر مصرع،از نفس نيز سيرشان کرده ست

     شعر وقتي که شعر ناب شود،واژه وقتي که (قيصر)ي باشد

    هر هجا جاي روشني دارد،لحن تو سختگيرشان کرده ست

    هر هجا جاي روشني دارد،جاي تو در کجاي دنيا بود

    قله هايي که فتح کردي،عشق،از تو منت پذيرشان کرده ست

    قله هايي که فتح شد،حالا، مي روي تو،نمي روند آنها

    وقت رفتن نبود اما مرگ،چه قدر زود ديرشان کرده ست!!!

     

     

     

    ˜    اميد مهدي نژاد - تهران                                    

    به ياد آخرين اميدمان

    قيصر امين پور

    که زنده خواهد ماند...

     

    يا آخرين اميد شد از دست

    يا آخرين ستاره فروخفت...

    آن دم که آسمان

    اين پيرِ بي چراغ

    از اتفاق

    چندين ستاره بود به دستش

    تا راه هاي تازه­  ناآزموده را

    روشن کنند

    غافل شديم از آخرِ اين قصّه

    غافل شديم و

    راه نيفتاديم...

    حالا

    شب مانده است و ما،

    و آن ستاره­  هاي سرِ شب

    يا خفته اند و يا

    با چشم­  هاي بسته به شب فکر مي­  کنند

    بي­  هيچ آرزوي جديدي

    يا انتظار صبحِ سپيدي

    ما هم كه هيچ

    در سوگ آن ستاره نشستيم

    اما به فكر ماه نيفتاديم...

    هم آخرين اميد شد از دست

    هم آخرين ستاره فروخفت

     

     

     

    ˜    آرش شفاعي - مشهد

    نفسي نمانده ديگر نفسي كشيد و جان داد

    كلمات بعد از اين را به صداي ديگران داد

    نفسش گرفت مردي كه نفس نفس غزل بود

    و به ناگهان شعرش كلمات را تكان داد

    نفسش وزيد و نو شد كلمات كهنه ما

    كه هواي تازه اي را به سروش نوجوان داد

    قلمش به رقص آمد چه قشنگ شد تماشا

    غزلش طراوتي نو به تصور جهان داد

    كلمات عاشقش را به جنون بلخ بخشيد

    نظرات صائبش را به صفاي اصفهان داد

    پر ما هميشه مديون كبوتر سپيدي

    كه به ما هواي رفتن به بلند آسمان داد

    عسل از نگاه مي ريخت اگر چه دست قسمت

    به مذاق خسته او همه عمر شوكران داد

    ٭٭٭

    لب شكوه وا نكردي ز صليب رنجهايت

    كه شكوه قيصرانه به مسيح مهربان داد

     

     

     

    ˜    عبدالرحيم سعيدي راد - اهواز

    تقدير اين شده ست: کبوتر نوشته اند

    از تو پري به جاست، از آن پر نوشته اند

    گل تر ز گل تويي، تو که با دست روزگار

    از تو شبيه لاله پرپر نوشته اند

    بالي نداشتم که به سمت تو پر کشم

    بر دست هاي بي رمقم پر نوشته اند

    آنان که سنگ فتنه به چشم تو مي زدند

    امروز از نگاه تو ديگر نوشته اند

    نامحرمان که بر جگرت زخم مي زدند

    در زير نام خويش برادر نوشته اند

    آيينه بود رسم تو اما غريبه ها

    از آن دل زلال تو کمتر نوشته اند

    با خطي از دريغ به روي مزار تو

    بر سنگي از سکوت تو قيصر نوشته اند

     

    ˜    مرتضي حيدري آل کثير - شوش دانيال

     باران که رفت، خاطره را پشت سر گذاشت

    چشم هزار پنجره را خشک و تر گذاشت

    تا پادشاه خلوت لبخند ها شود

    تاج هزار آينه را روي سر گذاشت

    آورد، بال پنجره ها را به در کشيد

    پس فرصت پريدن در را به در گذاشت

    آيينه با تمام قدش در رکوع بود

    اين انحنا به پاکي ديدش اثر گذاشت

    آيينه! آه قيصرت از جنگ بر نگشت

    رفت آسمان و پيش تو يک مشت،پَر گذاشت

    آيينه! ناگهاني ات از دست رفت و رفت...

    سنگ از تو چند تکه ي يکسو نگر گذاشت

    قيصر! ببال! پيش خداي خودت به بال

    دنيا مجال بال گشودن مگر گذاشت؟

    پاييز هم به نوع خودش منصفانه زيست

    هر شاخه اي که رُست، کنارش تبر گذاشت

    هر صبح، با تنفست از خواب مي پرم

    روحت به يادگار برايم، خبر گذاشت

     

     

     

    ˜    عبدالرضا رضايي‌نيا (باران)  

     رفت تا خانه خورشيد غزل‌خوان قيصر

    رست از چنبره درد فراوان قيصر

    گرچه بر باغ و بهار از همه سو زهر وزيد

    نشد از مذهب آلاله پشيمان قيصر

    قدمي دور نشد از دل در جذبه نام

    بي‌خود از خود نشد از وسوسه نان قيصر

    شعر يعني که در آيينه بخندي با زخم

    شاعر عاشق يعني گل خندان قيصر

    آيه و آينه نور و نوا چشمانش

    ريشه در کوثر دل داشت به قرآن قيصر

    چشم بگشا و ببين اول عشق است هنوز

    چه کسي گفت رسيده است به پايان قيصر

    مي­ رود سوي فراسو، به بهاران بهشت

    غرق در بوسه و لبخند شهيدان قيصر

    نکند آن سو با شعر قراري دارد

    محشري شد چه عجب سيد، سلمان، قيصر

    گل ناز است و طربناک ابد مي­ خواند

    بي­ خزان، سبز، جوان

    در دل باران قيصر

     

     

     

    ˜    سيدرسول پيره

    ما مانده ايم در هوس روبرو شدن

    او با دو بال پنجره در فکر «او» شدن

    از دشمنان دشنه به دست آه بس نبود

    در زير تيغ همسفران هم گلو شدن

    از رنگ رفته است، ولي يادگار اوست

    اين فرشِ دل نداده به رنجِ رفو شدن

    در اوج قله ماندن و مانند آبشار

    هي سر­ به­ زير بودن و در خود فرو شدن

    در کوچه­   هاي تنگِ زمان سهمِ ما شده ­ ست

    دنبال نان دويدن و بي آبرو شدن

    از کوچه­ هاي صبحِ غزل قسمتِ تو بود

    تنها نسيمِ پرتپشِ نرم­ پو شدن

    جامي به سرخي لب آلاله­ ها زدن

    با آفتاب گرمِ همان گفتگو شدن

    چون رودهاي سرخِ عطش تشنه بودن و

    آن­ گه براي جرعه­ اي از او سبو شدن

     

     

     

    ˜    ميلاد عرفان­ پور

    از خون دلش بهار بنياد گرفت

    بيهوده نبود نامِ استاد گرفت

    در محضرِ آفتابِ چشمانش، مرگ

    دستورِ زبانِ عشق را ياد گرفت

     

     

     

    ˜     محمدمهدي سيار

    خورشيد دمد هرنفس از لب­ هايت

    دور است شرار هوس از لب­ هايت

    پيغمبرِ روشني! شنيدن دارد

    والصبح اذا تنفّس از لب­ هايت

     

    دريا دريا صدف به ساحل داري

    صد دفترِ ناسروده در دل داري

    تو اهلِ ديارِ روشنايي­ هايي

    در کوچه­ ي آفتاب منزل داري

     

     

     

    ˜    حسين اسرافيلي

    پس از سيد، تو بودي همنشين با روح و جان قيصر

    بگو بايد كجا جويم پس از اينت نشان، قيصر

    تويي در روبه‌روي من، چنين خاموش در تابوت

    و يا من مي‌كنم در خويشتن تشييع جان، قيصر؟

    تويي آيا كه مي‌خندي به شام گريه‌هاي من؟

    و يا من گم شدم در شبهت وَهم و گمان قيصر؟

     پلنگ زخمداري را كه دست ماه دزديده‌ست

    شكاف صخره‌ها مي‌دارد از چشمم نهان قيصر

    سبكبال آسمانها را گرفتي زير پر، اما

    نمي‌دانم چه بايد كرد با داغ گران قيصر

    چه گفتي در مناجاتت كه خواندندت به مهماني

    در اقليمي كه جز پاكان نبودن ميزبان قيصر

    به خود مي‌پيچم و مي‌گردم اينجا در پي چيزي

    شبيه بال، چون مرغي كه شد بي آشيان قيصر

    مگر در خلوتت با او چه سري رفت پنهاني

    كه رفتي هشتم آبان، سحر پيش از اذان قيصر

    چه گفتي آن شب هجرت كه برقي زد، ترك افتاد

    سه شنبه صبح در آيينه‌هاي ناگهان قيصر

    پس از تو خاكساريها پس از تو غمگساريها

    پس از تو بردباريها ندارد همزبان قيصر

    پس از تو شانه ساعد پناه هق هق روح است

    خداوندش دهد در ماتمت صبر و توان قيصر

    خوشا بر سيد و سلمان كه در مينوي جاويدان

    گرفتندت خوش و خندان چنان گل، در ميان قيصر

     

     

     

    ˜    محمد حسين نعمتي

    خونت را چگونه عوض کنند دکتر

    وقتي با هيچ گروهي همخوني نداري …

     

    مي شد بگويم نه ولي آخر، چيزي عوض مي شد مگر با نه؟

    سيلي زدم بر صورتم صد بار، شايد خيالي باشد اما نه!

    در چشمه چون تصوير ماه افتاد، جوشيد، طغيان کرد و راه افتاد

    مرداب ها آغوش وا کردند، جايي بجز آغوش دريا!؟  نه!

    افسوس دريا را نفهميديم، روز مبادا را نفهميديم

    ديدي که  بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

    نامردمي ها مرد را آزرد، تا در فضاي سرد  شب  پژمرد،

    او بغض قيصر بودنش را خورد، او نان قيصر بودنش را نه

    او در ميان دوستان تنها، افسوس وقتي گفتن از دريا

    افتاده دست گوش ماهي ها، بايد خروشد  اينچنين يا نه؟

    شايد زمان ما را عوض کرد ه است، اين مرد اما همچنان مرد است

    اين مرد نام ديگرش درد است، چيزي که در او بود و در ما نه!

    دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با اين درد بي درمان

    مرگ امد و اين مرد بي پايان، چيزي نگفت اينبار حتا نه

     صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سيد و سلمان

    آغاز قيصر بود يا پايان، پايان قيصر بود... اما نه!

     

     

     

    ˜    علي داوودي

    مرد خسته بود،مرگ خسته تر و درد رفته تا... نفس نياورد!

    پس سه شنبه آمد آن خبر -خدا! که هيچ کس به هيچ کس نياورد!

    وقت وقت شعر تازه گفتن است تيک تاک ساعت سه شنبه، رفتن است

    پس سه شنبه غير رفت و رفت و رفت، بر زبان اين جرس نياورد

     پس رها شدي صدا شدي صدا زدي به جان خسته پشت پا زدي

    تا صدا زدي: که گاه رفتن من است هيچ کس قفس نياورد!

    خرده خرده، خورده شد قلم، ميان درد ريشه کرد و برگ و بار داد

    مشق را نوشت لاله! تا که بعد از اين بهار، خار وخس نياورد

    پس سه شنبه ها صداي توست در سرم و قاب عکس تو برابرم

    آه... قيصرم! سه شنبه سالهاست جز هواي تلخ و گس نياورد

     مرگ آمد و گرفت هر چه داده بود را و «ناگهان چه زود» را

    برد روزهاي هفته را - تمام - برد آنچنان که پس نياورد

    من چقدر ساده ام، به روزهاي رفته تکيه داده ام که تا مگر...!

    آنقدر تو دست شسته اي از خود كه مرگ هم تو را به دسترس نياورد

     

     

     

    ˜    محمد علي بهمني

    تا بود سربه زيرتر ازآبشار بود

    قيصر که سربلند تر از کوهسار بود

    افتاده مثل ريگ ته دره مي نمود

    آن ايستاده شعر که خود قله دار بود

    از رود سد شده به تحمل صبورتر

    اما دليل زمزمه  ي جويبار بود

    قيصر نه درد، درد نه قيصر، خداي من!

    با مرگ هم به دوستي اش پايدار بود

    معيار ناشکافته اش زخم بسته ايست

    او بغض بي عياري اين روزگار بود

    تنها شبانه مي شد از او باج جان گرفت

    صبح از گشاده رويي او شرمسار بود

    اندوه او فراتر از اين هاي هاي ماست

    او شعر بود و همهمه ي ما شعار بود

     

     

    ˜    محمد سعيد ميرزايي

    تو مي روي دگر اين ايستگاه جاي تو نيست

    هوا مناسب پرواز شعرهاي تو نيست

    (دلت هواي سرودن نمي کند ديگر)[1]

    هوا هواي سرودن، هوا هواي تو نيست

    تو مثل چشمه اصيلي، تو خوب مي داني

    که هيچ جاي جهان مثل روستاي تو نيست

    جهان به تسليت شعر آمده است اينجا

    تو هم قبول کن اين دسته گل براي تو نيست

    هنوز خط تو مانده است روي تخته سياه

    در اين کلاس ولي بعد از اين صداي تو نيست

    هنوز همهمه گفتگويمان گريه است

    هنوز فرصت تعريف ماجراي تو نيست

    هنوز اول گريه است، حرف پايان نيست

    وگرنه مرگ خودش گفته انتهاي تو نيست

    تو مثل حادثه اي عاشقانه زيبايي

    ستون تسليت روزنامه [2]جاي تو نيست

     

    ˜    قربان وليئي

    (قيصر! سلام، شعر جديد من است اين)

    وقتي كه آسمان تو را ذكر مي‌كنم

    چشمان مهربان تو را ذكر مي‌كنم

    با لحظه‌هاي آينه وار قلندري

    مدهوشي روان تو را ذكر مي‌كنم

    وقتي كه از درخت و خزان حرف مي‌زنم

    اندام ناتوان تو را ذكر مي‌كنم

    با رودها صداي تو را مي‌پراكنم

    با كوه‌ها غمان تو را ذكر مي‌كنم

    با آسمان، دقايق دلتنگي غروب

    آفاق بيكران تو را ذكر مي‌كنم

    با برگ‌هاي روشن ارديبهشت ماه

    سرسبزي زبان تو را ذكر مي‌كنم

    با هشتِ هشت و ساعت صفر و صعود قاف

    تصميم ناگهان تو را ذكر مي‌كنم

     

    ٭

    بي چون و بي چرا شده‌اي، مست مي‌روي

    اينگونه در هواي كه از دست مي‌روي

     

    ٭

    ديدم تو را كه مشت پري از تو مانده بود

    طوفان، عجيب برگ و برت را تكانده بود

    با اشتياق ديدن رفتار چشم تو

    دريا چه بيقرار خودش را رسانده بود

    ديدم ولي به رنگ خيال و به شكل خواب

    روح تو را- كه رنج به تجريد خوانده بود

    از چامه و چكامه چه گويم؛ خداي شعر

    جان تو را به صفحه دفتر چكانده بود

     

    ٭

    ميراث باستاني تو عشق بوده است

    هم نام و هم نشاني تو عشق بوده است

     

    ٭

    قيصر سلام، شعر جديد من است اين

    آيينه شهود شديد من است اين

    اين شعر را به سوگ تو قيصر سروده‌ام

    غم لخته‌هاي جان شهيد من است اين

    از شعر تازه‌اي كه سرودي سخن بگو:

    «لختي بخند" آيه "كه عيد من است اين

    لختي بخند آيه كه بسيار زنده‌ام

    تعبير خواب‌هاي بعيدی  من است اين.»

    ٭

    قيصر، بگو كه حنجره من از آن توست

    در بيت بيت من ضربان زبان توست

    12/8/86

     



    [1] - دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

     

    [2]  - در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری (قیصر امین پور)

    مرثيه ها

     

    ˜    محمد رمضاني فرخاني

    راه: اين شعر در بيماري قيصر عزيز،

     در چهل سالگي اش،  به او تقديم شده است

    به کسي که مثل هيچکس نيست

    اي حوادث اخير جان پاک عاشقان! تو بهتري؟

    از شما دلم، دلم گرفته است هم‌چنان، تو بهتري؟

    بس کن اي مواظبت نکرده از غنيمت وجود انس!

    ما که لطف خاص کم نديده‌ايم از اين خزان، تو بهتري؟

    واقعاً به جا و راست گفته‌اند اين که روزگار دون

    جاي جاش، پاک لامروت است ناگهان، تو بهتري؟

    گرچه من دلم براي برگ‌هاي مهرباني‌ات بهار!

    سخت دست تنگ مي‌شود درخت جاودان! تو بهتري؟

    با وجود اين ولي نيازمند ناز هيچ کس مباد

    پيکر شکسته بسته‌ات بهار خون چکان! تو بهتري؟

    راه و رسم انس ويژه با معاشران واقعي، خدا!

    عاقبت چنين که هديه شد مباد ارمغان تو بهتري؟

    عقل من که قد نمي‌دهد براي بعدهاي بعد از اين

    پيش از اين ولي چنين نبوده بي‌گمان، تو بهتري؟

    اين زلال، رد پاي چيست روي گونه‌هاي شور من؟

    رنگ و طعم هشت سال دوستي بي‌امان، تو بهتري؟

    اين دلي که ديگران به قدر وسع خود شکسته‌اند را

    دست کم تو  نشکن اي خداي خوب و مهربان! تو بهتري؟

    ديگر اين که دست دوستانه‌اي برايم از صميم دل

    واقعاً به جز شما کسي نمي‌دهد تکان، تو بهتري؟

    هم رکاب با عصا و لاغر و تکيده در کنار ميز

    آخ: پوستين آشکار روي استخوان، تو بهتري؟

    [روز، عصر، خارجي] نماي کافه‌اي کنار جاده با

    يک رديف صندلي، سه ميز، چند سايبان، تو بهتري؟

    «- خسته‌ام از اين کوير» «- باز خسته‌اي؟» «-چقدر هم!»

    و بعد طعم قند و چاي تلخ- يک نما از استکان- تو بهتري؟

    «- ميگم اين صدا و اسم چقدر آشناست.» ] عصر، داخلي [

    «- مال صفحه شماست؟» - رفت سمت پيش‌خوان- تو بهتري؟

    اين شهيدي است يا صديف؟ تاج اصفهاني است يا سراج؟

    اين گلوي حضرت سياوش است يا بنان؟ تو بهتري؟

    حسرتي شکفته از رفاقتي قديم- آ...خ روزگار...

    گوش مي‌کني؟ رسيده باز هم به «کاروان»، تو بهتري؟

    گفتم اين ترانه از قبيل چامه و چکامه نيز نيست

    گفت ماجراي عاشقانه‌اي است در ميان تو بهتري؟

    پوستين عشق روي شانه‌هاي لخت استخوان شعر

    اين خودش حديث زنده‌اي است از مغان تو بهتري؟

    دست کودکان شهر را بگير در سماع باده‌ات

    آه اي پدر! بگير، بي‌شما نمي‌توان تو بهتري؟

    دست نارساي طبع من چه دير و دامنت چقدر دور!

    اجتهاد واژه‌هاي بي‌ردا و طيلسان! تو بهتري؟

    نمره‌هاي صحو  پاي شعرهاي سکر ما به خط توست

    سردبير و ساقي سروش نوجوان! تو بهتري؟

    هيچ شاعري به اعتبار مدح يا به صرف مصلحت

    در ميان قلب‌هايمان نکرده آشيان، تو بهتري؟

    کار من گذشته از تعارفات مصطلح، تو واقفي

    حال، بعد هشت سال دوستي خوبمان، تو بهتري؟

    مثل خيلي از برادران اهل ذوق و فضل آخرش

    شعر هم براي امن عيش ما نشد دکان، تو بهتري؟

     

    تجديد مطلع

    صلح! اي مسافرت به سوفياي باستان! تو بهتري؟

    اي عبارت از قبول عقل در قبال جان! تو بهتري؟

    بغض دير سال من به خاطرات شکفت در زمان شب

    حاليا در اين مقام، آفتاب بي‌کران! تو بهتري؟

    گرچه ماه ساکت است و گرچه ساکت است ماهتاب

    خيس از اضطراب تازه‌اي است شعله‌ي کتان، تو بهتري؟

    از سپيده دم، قرائتي معطر آمده است نزد پلک

    شمع گفت و گو شکفته در نگاه باغبان، تو بهتري؟

    مثل يک دقيقه خلسه زير ماه، خيرگي به اين نگاه

    محرمانه است نرگسا! نمي‌شود بيان! تو بهتري؟

    حاليا در اين مقام و اين اريکه، هي طواف ميدهند

    تاج خار را چهل پرنده گرد شمع‌دان، تو بهتري؟

    حدس مي‌زنم، که دوره‌اش به سر رسيده است، دوره

    استفاده از من و شما به نفع اين و آن، تو بهتري؟

    استفاده از خطابه‌هاي زنده باد و مرده باد توده‌ها

    استفاده از من و شما به جاي نردبان، تو بهتري؟

    دور از اجتماع خشم‌گين ظلمت، آه سرزمين صلح!

    دارد آفتاب مي‌زند؛ ببيين چه شادمان! تو بهتري؟

    «- دور از اجتماع تک صداي سرب و سينه، بهترم ولي

    صلح رخ نمي‌دهد عزيز من به رايگان، تو بهتري؟

    صلح با تکثر نظر، صلح با حقوق مانده بشر

    در زمين ه رخ نمي‌دهد مگر در آسمان، تو بهتري؟

    بخيه بر وخامت کدام روي زخم مي‌زني طبيب؟

    حال ما گذشته از معالجات توامان، تو بهتري؟

    شصت و هشت درس حفظ دارد از بهار مکتب پراگ

    تا دهان سرمه را گشوده زخم بي‌زبان، تو بهتري؟

    در قبال ارتباط جالب خدايگان و بندگان

    من خلاصه نااميدم از زمين و از زمان، تو بهتري؟»

    «يعني اين که اتفاق روشني قرار نيست رخ دهد؟

    باز هم دوباره عزم ما و بزم شوکران؟ تو بهتري؟

    جبر مهلکي است اين عتاب و ياس مفرطي است اين خطاب

    در هبوط اين جزيره در ميان خاک‌دان، تو بهتري؟

    پس به فکر مي‌روم و لاجرم سؤال مي‌کنم

    از بساط بي‌زوال اين تکاثر عيان، تو بهتري؟

    «بين راي جيب من و حکم سفره شما چه نسبتي است؟

    دادگاه منصفان اهل اصفهان! تو بهتري؟

    بنده در ازاي درک ميزباني شما ولي نعمتان

    اعتراف مي‌کنم شکسته پشت ميهمان، تو بهتري؟»

    بگذريم، «تلک شقشقت...» ولي بعيد نيست بشنويم

    سررسيده است روزناگزير امتحان، تو بهتري؟

    اي وراي هست و بود!  پايتخت باغ اصلي وجود!

    زير گنبد کبود، منجي کمک‌رسان! تو بهتري؟

    فکر کن به دست پخت تازه قضا، به قدر روزگار

    فکر کن به فقر روح ما و عسرت جهان، تو بهتري؟

    صلح! اي نياز جوهراني طبيعت بشر! بيا

    سرنوشت اين هزاره باش با کتاب و نان، تو بهتري؟

    رخصت مناره‌ها و جلوت نماز انس، الصلا

    شان گفت و گوي صبح در تنفس اذان، تو بهتري؟

    ... ذبح رودخانه در مسير باغ ارغوان! تو بهتري؟

    لب به خنده رغبتي مرا نمي‌دهد نشان، تو بهتري؟

     

     

     

    ˜    دکتر محمدرضا ترکي

    راه: اين شعر هم در بيماري قيصر عزيز

     به او تقديم شده است

    1-

    در برگريز  درد  لگدکوب  مي شوي

    سروي، ولي تکيده تر از چوب مي شوي

    با گيسوان سربي و آن چهرهّ صبور

    داري شبيه حضرت ايوب مي شوي

    قيصر نبود آن که برآمد به جُلجُتا

    تو کيستي که يکسره مصلوب مي شوي؟!

    لبخند بر لبان تو پرپر نمي شود

    از موج درد، گرچه پر آشوب مي شوي

    قانون عشق سوختن است و به قدر درد

    محبوب آستانهّ محبوب مي شوي

    مانند آفتاب دلم سخت روشن است

    من خواب ديده ام...به خدا خوب مي شوي!

     

     

    ˜    سيد اکبر ميرجعفري

    قيصر چقدر شکل حيات تو تازه است

    اين طرز بودنت، حرکات تو تازه است

    در جامه ي جديد و جوان مهربان تري

    جان تو تازه است، صفات تو تازه است

    هي تازه تازه تازه تر از راه مي رسي

    اين زندگي است يا نه، ممات تو تازه است؟

    آن لحظه ي شگفت تماشا  شنيدني است

    چيزي بخوان، بخوان کلمات تو تازه است

    اي چشم تو مکاشفه ي ديگر جهان

    اي چشم  تازه، چشمه ي ذات تو تازه است 

    در باغ ما بهار تو با شاخه اي جديد

    گل داده است از برکات تو  تازه است

    قيصر، چه قدر مشتريان تو  تازه اند

    گرد بساط  تو  که بساط  تو  تازه است

    ما خسته ايم مثل تو از اين کوير پير

    لب تشنه ايم، رشته قتات تو تازه است

     

     

     

     

    ˜    سعيد بيابانکي

    مست از درم در آمد و ديدم غم است اين.....(سايه)

    پنداشتم که باغچه اي پرپر است او

    ديدم که نه...برادر من قيصر است او

    لبريز از ترانه و سرشار از غزل

    اسطوره ي مجسم شعر تر است او

    هرکوچه باغ را که سرک مي کشم هنوز

    مي بينم از تمام درختان سر است او

    ديروز اگر براي شما شعر تر سرود

    امروز هم بهانه ي چشم تر است او

    يک عمر آبروي چمن بوده اين درخت

    امروز اگر خزان زده و لاغر است او

    در خاک مي تپد دل گرمش به ياد ما

    چون آتش نهفته به خاکستر است او

    اورا به آسمان بسپارش به خاک.... نه

    مثل کبوتران حرم پرپر است او

    گاهي زلال و نرم...گهي تند و گاه تيز

    تلفيق آب و آينه و خنجر است او

    آرام آرميده دراين حجم ترمه پوش

    شايد به فکر يک غزل ديگراست او....

     

     

     

    ˜    ابوالقاسم حسيني (ا - ژرفا) - قم

    مهيب بود خبر: پر کشيد قيصر هم

    شکست قلب گل و قامت صنوبر هم

    از آن همه نشکستم چنين که سخت اين بار

    ـ رسيده بود خبرهاي تلخ ديگر هم ـ

    به تابناکي يک قطره اشک او نرسد

    هزار آينه در آينه برابر هم

    ز ياد ناب شهيدان غزل غزل نوشيد

    ز نوش بادة او بيقرار ساغر هم

    زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت

    چه عاشقانه سروده است بيت آخر هم

    کجا ز خاطر اروند مي‌رود يادش

    و نامش از قلم نخل‌هاي بي‌سر هم؟

    چنان وجود لطيفش ز درد صيقل ديد

    که روح‌هاي مجرّد نديد و گوهر هم

    به سوي سيّد و سلمان سحر گشود آغوش

    مبارک است سفر... رفت اين برادر هم

     

     

     

    ˜    علي رضا قزوه

    اين غزل همزمان با

    مراسم دفن قيصر در گتوند

    و با يادش در دهلي نو سروده شد.

      گرچه من مي شکنم در خود يكسر، قيصر!

    مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قيصر!

    مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

    تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

    نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

    باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

    مرگ مرگ است

     ولي مرگ تو مرگي دگر است

    داغ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

    راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

     چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

    نقدهايت همه غوغا بود غوغا، «سيد»!

    شعرهايت همه محشر بود، محشر، قيصر!

    جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

    از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قيصر!

    شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

    «آيه» اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

    تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

    در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

    پيش تر از من دلتنگ گذشتي، بگذر

    ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

    ˜    ابوالفضل زرويي نصرآباد -تهران

      درد، درد، درد، درد

    در وجود گرم و مهربان مرد

    خانه کرد

    مرد مهربان از اين هواي سرد

    خسته بود

    درد را بهانه کرد

    ٭٭٭٭

    آه، آه، آه، آه

    باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:

    - اي دريغ آن که رفت....

    - اي دريغ ما، دريغ مهر و ماه

    دوستان نيمه راه

    ٭٭٭٭

    رود، رود، رود، رود

    رود گريه جماعت کبود

    در فراق آن که رفت

    در عزاي آن که بود

    «دير مانده‌ام در اين سرا...» ولي شما، عزيز

    «ناگهان چه قدر زود...»

     

     

     

    ˜    نغمه مستشار نظامي- کرج

    واژه هايم چرا سپيد شدند؟غم استاد پيرشان کرده ست

    کوچ آن وسعت هميشه سبز،بي شکوه و حقيرشان کرده ست

     بيتهايم سياه پوشيدند،ابر بر روي ماه پوشيدند

    نکند اشتباه پوشيدند!بس که اين درد پيرشان کرده ست

     اشک در پشت واژه هاي يتيم،مي نشيند که کوه بغض شود

    بغض هايي که پلک سنگيني،در گلويم اسيرشان کرده ست

    در گلويم اسير دردي سخت،رفته تا مغز استخوان غزل

    استخوان در گلوي هر مصرع،از نفس نيز سيرشان کرده ست

     شعر وقتي که شعر ناب شود،واژه وقتي که (قيصر)ي باشد

    هر هجا جاي روشني دارد،لحن تو سختگيرشان کرده ست

    هر هجا جاي روشني دارد،جاي تو در کجاي دنيا بود

    قله هايي که فتح کردي،عشق،از تو منت پذيرشان کرده ست

    قله هايي که فتح شد،حالا، مي روي تو،نمي روند آنها

    وقت رفتن نبود اما مرگ،چه قدر زود ديرشان کرده ست!!!

     

     

     

    ˜    اميد مهدي نژاد - تهران                                    

    به ياد آخرين اميدمان

    قيصر امين پور

    که زنده خواهد ماند...

     

    يا آخرين اميد شد از دست

    يا آخرين ستاره فروخفت...

    آن دم که آسمان

    اين پيرِ بي چراغ

    از اتفاق

    چندين ستاره بود به دستش

    تا راه هاي تازه­  ناآزموده را

    روشن کنند

    غافل شديم از آخرِ اين قصّه

    غافل شديم و

    راه نيفتاديم...

    حالا

    شب مانده است و ما،

    و آن ستاره­  هاي سرِ شب

    يا خفته اند و يا

    با چشم­  هاي بسته به شب فکر مي­  کنند

    بي­  هيچ آرزوي جديدي

    يا انتظار صبحِ سپيدي

    ما هم كه هيچ

    در سوگ آن ستاره نشستيم

    اما به فكر ماه نيفتاديم...

    هم آخرين اميد شد از دست

    هم آخرين ستاره فروخفت

     

     

     

    ˜    آرش شفاعي - مشهد

    نفسي نمانده ديگر نفسي كشيد و جان داد

    كلمات بعد از اين را به صداي ديگران داد

    نفسش گرفت مردي كه نفس نفس غزل بود

    و به ناگهان شعرش كلمات را تكان داد

    نفسش وزيد و نو شد كلمات كهنه ما

    كه هواي تازه اي را به سروش نوجوان داد

    قلمش به رقص آمد چه قشنگ شد تماشا

    غزلش طراوتي نو به تصور جهان داد

    كلمات عاشقش را به جنون بلخ بخشيد

    نظرات صائبش را به صفاي اصفهان داد

    پر ما هميشه مديون كبوتر سپيدي

    كه به ما هواي رفتن به بلند آسمان داد

    عسل از نگاه مي ريخت اگر چه دست قسمت

    به مذاق خسته او همه عمر شوكران داد

    ٭٭٭

    لب شكوه وا نكردي ز صليب رنجهايت

    كه شكوه قيصرانه به مسيح مهربان داد

     

     

     

    ˜    عبدالرحيم سعيدي راد - اهواز

    تقدير اين شده ست: کبوتر نوشته اند

    از تو پري به جاست، از آن پر نوشته اند

    گل تر ز گل تويي، تو که با دست روزگار

    از تو شبيه لاله پرپر نوشته اند

    بالي نداشتم که به سمت تو پر کشم

    بر دست هاي بي رمقم پر نوشته اند

    آنان که سنگ فتنه به چشم تو مي زدند

    امروز از نگاه تو ديگر نوشته اند

    نامحرمان که بر جگرت زخم مي زدند

    در زير نام خويش برادر نوشته اند

    آيينه بود رسم تو اما غريبه ها

    از آن دل زلال تو کمتر نوشته اند

    با خطي از دريغ به روي مزار تو

    بر سنگي از سکوت تو قيصر نوشته اند

     

    ˜    مرتضي حيدري آل کثير - شوش دانيال

     باران که رفت، خاطره را پشت سر گذاشت

    چشم هزار پنجره را خشک و تر گذاشت

    تا پادشاه خلوت لبخند ها شود

    تاج هزار آينه را روي سر گذاشت

    آورد، بال پنجره ها را به در کشيد

    پس فرصت پريدن در را به در گذاشت

    آيينه با تمام قدش در رکوع بود

    اين انحنا به پاکي ديدش اثر گذاشت

    آيينه! آه قيصرت از جنگ بر نگشت

    رفت آسمان و پيش تو يک مشت،پَر گذاشت

    آيينه! ناگهاني ات از دست رفت و رفت...

    سنگ از تو چند تکه ي يکسو نگر گذاشت

    قيصر! ببال! پيش خداي خودت به بال

    دنيا مجال بال گشودن مگر گذاشت؟

    پاييز هم به نوع خودش منصفانه زيست

    هر شاخه اي که رُست، کنارش تبر گذاشت

    هر صبح، با تنفست از خواب مي پرم

    روحت به يادگار برايم، خبر گذاشت

     

     

     

    ˜    عبدالرضا رضايي‌نيا (باران)  

     رفت تا خانه خورشيد غزل‌خوان قيصر

    رست از چنبره درد فراوان قيصر

    گرچه بر باغ و بهار از همه سو زهر وزيد

    نشد از مذهب آلاله پشيمان قيصر

    قدمي دور نشد از دل در جذبه نام

    بي‌خود از خود نشد از وسوسه نان قيصر

    شعر يعني که در آيينه بخندي با زخم

    شاعر عاشق يعني گل خندان قيصر

    آيه و آينه نور و نوا چشمانش

    ريشه در کوثر دل داشت به قرآن قيصر

    چشم بگشا و ببين اول عشق است هنوز

    چه کسي گفت رسيده است به پايان قيصر

    مي­ رود سوي فراسو، به بهاران بهشت

    غرق در بوسه و لبخند شهيدان قيصر

    نکند آن سو با شعر قراري دارد

    محشري شد چه عجب سيد، سلمان، قيصر

    گل ناز است و طربناک ابد مي­ خواند

    بي­ خزان، سبز، جوان

    در دل باران قيصر

     

     

     

    ˜    سيدرسول پيره

    ما مانده ايم در هوس روبرو شدن

    او با دو بال پنجره در فکر «او» شدن

    از دشمنان دشنه به دست آه بس نبود

    در زير تيغ همسفران هم گلو شدن

    از رنگ رفته است، ولي يادگار اوست

    اين فرشِ دل نداده به رنجِ رفو شدن

    در اوج قله ماندن و مانند آبشار

    هي سر­ به­ زير بودن و در خود فرو شدن

    در کوچه­   هاي تنگِ زمان سهمِ ما شده ­ ست

    دنبال نان دويدن و بي آبرو شدن

    از کوچه­ هاي صبحِ غزل قسمتِ تو بود

    تنها نسيمِ پرتپشِ نرم­ پو شدن

    جامي به سرخي لب آلاله­ ها زدن

    با آفتاب گرمِ همان گفتگو شدن

    چون رودهاي سرخِ عطش تشنه بودن و

    آن­ گه براي جرعه­ اي از او سبو شدن

     

     

     

    ˜    ميلاد عرفان­ پور

    از خون دلش بهار بنياد گرفت

    بيهوده نبود نامِ استاد گرفت

    در محضرِ آفتابِ چشمانش، مرگ

    دستورِ زبانِ عشق را ياد گرفت

     

     

     

    ˜     محمدمهدي سيار

    خورشيد دمد هرنفس از لب­ هايت

    دور است شرار هوس از لب­ هايت

    پيغمبرِ روشني! شنيدن دارد

    والصبح اذا تنفّس از لب­ هايت

     

    دريا دريا صدف به ساحل داري

    صد دفترِ ناسروده در دل داري

    تو اهلِ ديارِ روشنايي­ هايي

    در کوچه­ ي آفتاب منزل داري

     

     

     

    ˜    حسين اسرافيلي

    پس از سيد، تو بودي همنشين با روح و جان قيصر

    بگو بايد كجا جويم پس از اينت نشان، قيصر

    تويي در روبه‌روي من، چنين خاموش در تابوت

    و يا من مي‌كنم در خويشتن تشييع جان، قيصر؟

    تويي آيا كه مي‌خندي به شام گريه‌هاي من؟

    و يا من گم شدم در شبهت وَهم و گمان قيصر؟

     پلنگ زخمداري را كه دست ماه دزديده‌ست

    شكاف صخره‌ها مي‌دارد از چشمم نهان قيصر

    سبكبال آسمانها را گرفتي زير پر، اما

    نمي‌دانم چه بايد كرد با داغ گران قيصر

    چه گفتي در مناجاتت كه خواندندت به مهماني

    در اقليمي كه جز پاكان نبودن ميزبان قيصر

    به خود مي‌پيچم و مي‌گردم اينجا در پي چيزي

    شبيه بال، چون مرغي كه شد بي آشيان قيصر

    مگر در خلوتت با او چه سري رفت پنهاني

    كه رفتي هشتم آبان، سحر پيش از اذان قيصر

    چه گفتي آن شب هجرت كه برقي زد، ترك افتاد

    سه شنبه صبح در آيينه‌هاي ناگهان قيصر

    پس از تو خاكساريها پس از تو غمگساريها

    پس از تو بردباريها ندارد همزبان قيصر

    پس از تو شانه ساعد پناه هق هق روح است

    خداوندش دهد در ماتمت صبر و توان قيصر

    خوشا بر سيد و سلمان كه در مينوي جاويدان

    گرفتندت خوش و خندان چنان گل، در ميان قيصر

     

     

     

    ˜    محمد حسين نعمتي

    خونت را چگونه عوض کنند دکتر

    وقتي با هيچ گروهي همخوني نداري …

     

    مي شد بگويم نه ولي آخر، چيزي عوض مي شد مگر با نه؟

    سيلي زدم بر صورتم صد بار، شايد خيالي باشد اما نه!

    در چشمه چون تصوير ماه افتاد، جوشيد، طغيان کرد و راه افتاد

    مرداب ها آغوش وا کردند، جايي بجز آغوش دريا!؟  نه!

    افسوس دريا را نفهميديم، روز مبادا را نفهميديم

    ديدي که  بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟

    نامردمي ها مرد را آزرد، تا در فضاي سرد  شب  پژمرد،

    او بغض قيصر بودنش را خورد، او نان قيصر بودنش را نه

    او در ميان دوستان تنها، افسوس وقتي گفتن از دريا

    افتاده دست گوش ماهي ها، بايد خروشد  اينچنين يا نه؟

    شايد زمان ما را عوض کرد ه است، اين مرد اما همچنان مرد است

    اين مرد نام ديگرش درد است، چيزي که در او بود و در ما نه!

    دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با اين درد بي درمان

    مرگ امد و اين مرد بي پايان، چيزي نگفت اينبار حتا نه

     صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سيد و سلمان

    آغاز قيصر بود يا پايان، پايان قيصر بود... اما نه!

     

     

     

    ˜    علي داوودي

    مرد خسته بود،مرگ خسته تر و درد رفته تا... نفس نياورد!

    پس سه شنبه آمد آن خبر -خدا! که هيچ کس به هيچ کس نياورد!

    وقت وقت شعر تازه گفتن است تيک تاک ساعت سه شنبه، رفتن است

    پس سه شنبه غير رفت و رفت و رفت، بر زبان اين جرس نياورد

     پس رها شدي صدا شدي صدا زدي به جان خسته پشت پا زدي

    تا صدا زدي: که گاه رفتن من است هيچ کس قفس نياورد!

    خرده خرده، خورده شد قلم، ميان درد ريشه کرد و برگ و بار داد

    مشق را نوشت لاله! تا که بعد از اين بهار، خار وخس نياورد

    پس سه شنبه ها صداي توست در سرم و قاب عکس تو برابرم

    آه... قيصرم! سه شنبه سالهاست جز هواي تلخ و گس نياورد

     مرگ آمد و گرفت هر چه داده بود را و «ناگهان چه زود» را

    برد روزهاي هفته را - تمام - برد آنچنان که پس نياورد

    من چقدر ساده ام، به روزهاي رفته تکيه داده ام که تا مگر...!

    آنقدر تو دست شسته اي از خود كه مرگ هم تو را به دسترس نياورد

     

     

     

    ˜    محمد علي بهمني

    تا بود سربه زيرتر ازآبشار بود

    قيصر که سربلند تر از کوهسار بود

    افتاده مثل ريگ ته دره مي نمود

    آن ايستاده شعر که خود قله دار بود

    از رود سد شده به تحمل صبورتر

    اما دليل زمزمه  ي جويبار بود

    قيصر نه درد، درد نه قيصر، خداي من!

    با مرگ هم به دوستي اش پايدار بود

    معيار ناشکافته اش زخم بسته ايست

    او بغض بي عياري اين روزگار بود

    تنها شبانه مي شد از او باج جان گرفت

    صبح از گشاده رويي او شرمسار بود

    اندوه او فراتر از اين هاي هاي ماست

    او شعر بود و همهمه ي ما شعار بود

     

     

    ˜    محمد سعيد ميرزايي

    تو مي روي دگر اين ايستگاه جاي تو نيست

    هوا مناسب پرواز شعرهاي تو نيست

    (دلت هواي سرودن نمي کند ديگر)[1]

    هوا هواي سرودن، هوا هواي تو نيست

    تو مثل چشمه اصيلي، تو خوب مي داني

    که هيچ جاي جهان مثل روستاي تو نيست

    جهان به تسليت شعر آمده است اينجا

    تو هم قبول کن اين دسته گل براي تو نيست

    هنوز خط تو مانده است روي تخته سياه

    در اين کلاس ولي بعد از اين صداي تو نيست

    هنوز همهمه گفتگويمان گريه است

    هنوز فرصت تعريف ماجراي تو نيست

    هنوز اول گريه است، حرف پايان نيست

    وگرنه مرگ خودش گفته انتهاي تو نيست

    تو مثل حادثه اي عاشقانه زيبايي

    ستون تسليت روزنامه [2]جاي تو نيست

     

    ˜    قربان وليئي

    (قيصر! سلام، شعر جديد من است اين)

    وقتي كه آسمان تو را ذكر مي‌كنم

    چشمان مهربان تو را ذكر مي‌كنم

    با لحظه‌هاي آينه وار قلندري

    مدهوشي روان تو را ذكر مي‌كنم

    وقتي كه از درخت و خزان حرف مي‌زنم

    اندام ناتوان تو را ذكر مي‌كنم

    با رودها صداي تو را مي‌پراكنم

    با كوه‌ها غمان تو را ذكر مي‌كنم

    با آسمان، دقايق دلتنگي غروب

    آفاق بيكران تو را ذكر مي‌كنم

    با برگ‌هاي روشن ارديبهشت ماه

    سرسبزي زبان تو را ذكر مي‌كنم

    با هشتِ هشت و ساعت صفر و صعود قاف

    تصميم ناگهان تو را ذكر مي‌كنم

     

    ٭

    بي چون و بي چرا شده‌اي، مست مي‌روي

    اينگونه در هواي كه از دست مي‌روي

     

    ٭

    ديدم تو را كه مشت پري از تو مانده بود

    طوفان، عجيب برگ و برت را تكانده بود

    با اشتياق ديدن رفتار چشم تو

    دريا چه بيقرار خودش را رسانده بود

    ديدم ولي به رنگ خيال و به شكل خواب

    روح تو را- كه رنج به تجريد خوانده بود

    از چامه و چكامه چه گويم؛ خداي شعر

    جان تو را به صفحه دفتر چكانده بود

     

    ٭

    ميراث باستاني تو عشق بوده است

    هم نام و هم نشاني تو عشق بوده است

     

    ٭

    قيصر سلام، شعر جديد من است اين

    آيينه شهود شديد من است اين

    اين شعر را به سوگ تو قيصر سروده‌ام

    غم لخته‌هاي جان شهيد من است اين

    از شعر تازه‌اي كه سرودي سخن بگو:

    «لختي بخند" آيه "كه عيد من است اين

    لختي بخند آيه كه بسيار زنده‌ام

    تعبير خواب‌هاي بعيدی  من است اين.»

    ٭

    قيصر، بگو كه حنجره من از آن توست

    در بيت بيت من ضربان زبان توست

    12/8/86

     



    [1] - دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

     

    [2]  - در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری (قیصر امین پور)

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه