پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • بزرگداشت قیصر
  • شاعران مطرح کشور

  • عبدالله مقدمی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   905 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    مرد اردیبهشتی

    عبدالله مقدمی

    روز اولي که ديدمش... عجيب بود و اثيري. توي جلسه دفتر شعر آمد و نشست بين بچه ها. وقتي استاد جلسه _ آقاي اسرافيلي _ خوش آمدش گفت، تازه فهميدم که او کيست. جالب بود سر حال تر از آني بود که شنيده بودم و خوانده بودم توي روزنامه ها. بچه ها شعر خواندند  و او حرف زد، بي تعارف و ريا. دنبال آن خطي در چهره اش مي گشتم که دلم را ربوده بود، نيافتمش! چقدر حيف شده بود که نوبت من گذشته بود... 

     

     حالا هر هفته 5 شنبه ها با کفش پاره و لباسهاي جنوب شهري ام، کوچه هاي قيطريه و قلهک را زير پا مي گذاشتم براي ديدنش! واي از روزهايي که نمي آمد و هزار واي ديگر از جمله هاي مبهمي که بزرگترها مي گفتند از حالش و بايد آن ميان، چيزي دستگيرم مي شد.

     کدام خط؟ به راستي کدام خط توي صورت آدمي است که مهربانش مي کند و زيبا؟ چطور مي شود که دوست داشتني مي شود کسي؟ آن خط را نمي يافتم، ولي مي دانستم که وجود دارد. چه کسي بودي؟ مهم نبود! کافي بود به سمتش مي رفتي، سوالي از او مي پرسيدي، همين. آنگاه بود که فکر مي کردي که شايد روزي، روزگاري مي شناختت که اين طور صميمانه پاسخت مي گويد و ساعتها شايد طول مي کشيد تا تو غريبه اي را که شايد براي آخرين بار مي ديدت، راهنمايي مي کرد يا هر چه!

     نمايشگاه کتاب، غرفه انجمن شاعران. نشسته روي صندلي اي و حال خوشي ندارد. يکي داخل غرفه مي شود. عاقله مردي است. به طرفش مي رود و سلامش مي کند. برمي خيزد و پاسخ مي گويد. مرد مي گويد: معلمي است که از مازندران آمده است، نمي نشيند. اصرارهاي معلم ميانه سال فايده اي ندارد. مي گويد: شما معلمان روي سر ما جا داريد! نيم ساعت ايستاده سخن مي‌گويند.

     خواستيم بزرگداشتي برايش بگيريم. مي دانستيم که خطر مي کنيم و مي دانستيم که او به کنگره ها و شبهاي شعر کم مي آيد، چه رسد به بزرگداشت خودش. هيچ نهادي حاضر نمي شد به چند «بچه» سالني بدهد که ادعا داشتند «قيصر امين پور» مهمانشان خواهد بود. يکي گفت : «...» و «...» هم نتوانستند او را دعوت کنند آن وقت شما...

    عليرضا رفت جلو. گفت که جلسه اي داريم _ و چه کسي جرات داشت که بگويد «بزرگداشت»؟ _ و مي خواهيم شما را دعوت کنيم... گفت: خيلي دوستت دارم ولي نمي آيم. عليرضا گفت: شاعران مطرح کشور خواهند آمد. گفت: معذورم بداريد. عليرضا گفت: ما صحبت کرده ايم و قرار گذاشته ايم. گفت: نه! و نه بود و همين.

    جلو رفتم و گفتم: استاد! راستش را بخواهيد ما چند تا بچه مدرسه اي دعوت کرده ايم و گفته ايم که هفته بعد قيصر امين پور، هماني که اسمش را توي کتابهاي درسي تان ديده ايد را خواهيد ديد. حالا نمي دانيم به آنها چه بگوييم.

    گفت: جلسه کي است؟

     وقتي پارچه نوشته «بزرگداشت قيصر امين پور» را ديد، اصرار داشت که پارچه را بکنيم. به هر حال ما به او رو دست زده بوديم! سخنراني کرد و سالن آمفي تئاتر کتابخانه دولت آباد، براي اولين بار سه برابر ظرفيتش پر شد. با پول بچه هاي «گروه ادبي کرک» هديه اي برايش خريده بوديم. موقع اهدا، استاد سکه را دوباره به بچه ها هديه داد. آن روز هيچ شاعر مطرح کشوري نيامد و هيچ پاکتي رد و بدل نشد!

     يک ماه ديگر موقع عروسي ام بود. سفري با شاعران و خانواده هاي آنها به شيراز و اصفهان داشتيم. خيلي از بزرگان بودند و ما در آن ميانه نخودي! با بدبختي هر چه تمامتر، سي هزار تومان سفر را جور کردم. توي اتوبوس از قرض و قوله هايم گفتم و از بي پولي عروسي و... گفت: من هم وقتي که مي خواستم عروسي کنم هيچي نداشتم. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم تا حق التحريرها و حق التاليفهايم را بگيرم، نشد که نشد. برخي «شاعران مطرح کشور» هم خودشان را زدند به همان کوچه معروف و ما مانديم و حوضمان! رفتيم حوضمان را فروختيم!

     يک موتور داشتم، رفتم و فروختمش. نود هزار تومان و با همان پول موتور عروسي کردم! حالا تو هم ناراحت نباش، موتور سواري که دولا دولا نمي شود! با همين پولت يک عروسي مختصر بگير.

    گرفتم و رويم نشد که دعوتش کنم. اي کاش دعوتش مي کردم¡

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه