پيشرفته
 

موضوعات :

  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • استاد
  • تنفس صبح

  • حسین قرایی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • حرفی خلاف‌آمد عادت

  • مطلب بعدي >   946 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    لحظه دیدار

    حسین قرایی
    اواسط اسفند ماه 80 بود که مي‌خواستم، براي مصاحبه و تحقيقي که حول شخصيت و آثار «قيصر امين‌پور» بود، او را ببينم.

    يکي از دوستان را هم به عنوان عکاس به همراه خودم برده بودم. در بدو ورود به سروش نوجوان، نگهبان جلويمان را گرفت و گفت: کجا؟  گفتم: مي‌رويم پيش دکتر امين پور. گفت: دوربين را بگذاريد و برويد. گفتم»: نمي‌شود، مي‌خواهيم با ايشان مصاحبه کنيم. خلاصه، عاقبت در مقابل الحاح و اصرار ما خم هم به ابرو نياورد و زنگ زد به آقاي امين‌پور و با او صحبت کرده،  گوشي را داد به من و گفت: با شما کار دارند، صداي نازنيني در آن سوي خط گفت: لازم نبود دوربين بياوريد، آقاجان!

    رفتيم و حدود 10 دقيقه منتظر شاعر «تنفس صبح» بوديم. پيش خود گفتم؛ اين که با رعد سرفه‌‌هاي گران سينه صاف مي‌کند، حتماً بايد قيصري باشد.بلندقامت و تنومند - وقتي که در قاب در ايستاد. با صدايي که در آن نجابت موج مي‌زد، گفت: سلام. گرفتم که دردمند است. و براي همين اين قدر درد واره دارد، نشست و ماهم نشستيم.

    حدود چهل - پنجاه دقيقه وقت قيصر را گرفتم. گفتم: استاد مي‌‌خواهم در مورد شما مطلبي بنويسم و يک سري چيزها نوشته ام، ولي در مورد جنابعالي اطلاعات چنداني به دست نياوردم.  مي‌خواستم با شما مصاحبه کنم تا تحقيقم کامل شود. قيصر با لبخندي گفت:من اهل مصاحبه  نيستم، يعني اصلاً حرف زدن بلد نيستم که به درد مصاحبه بخورد. خلاصه با اين شرط که هيچ جا چاپ نشود. فقط در يک تحقيق دانشجويي گنجانده شود، با او مصاحبه کردم. چه
    مصاحبه‌اي! نه واکمن آورده بودم و نه دوربين حرفه‌اي...!

    -استاد شما در چه سالي و کجا به دنيا آمديد و...

    شما واکمن نداريد؟!

    نه؟

    پس چطور مي‌خواهيد بنويسيد!

     شما بگوييد و من مي‌نويسم

     باشد

    الکي نيست. «من کلمه به کلمه مي‌پرسيدم و  او کلمه به کلمه با محبت و آرامش
    پاسخ مي‌گفت: من مي‌پرسيدم و او با شور و  نشاطي جوانانه پاسخ مي‌گفت.

    چندماه بعد دوباره به سروش نوجوان رفتم. البته به بهانه اين که تحقيق را نشانش بدهم. از پيشوا تا خيابان مطهري، خيلي راه بود ولي... که عشق اول نمود آسان ولي افتاد مشکل‌ها. حالا همة کتاب‌هاي قيصر را خوانده بودم، همه‌اش را، حتي داستان‌هايش را رفته بودم از مجله سوره خوانده بودم. نقدهايش را زندگي کرده بودم. در آن ديدار چند سؤال از ايشان کردم و  او هم جواب مي‌داد؛ استاد شما در مجموعه «تنفس صبح»، نسبت به شهيدان و آرمان‌ها توجه ويژه نشان داده‌ايد، ولي در گل‌ها همه آفتابگردانند، چنين چيزي به چشم نمي‌خورد؟

    - سريع و صريح گفت: «يا به قول خواهرم فروغ:/دست‌هاي خويش را/ در کدام باغچه/ عاشقانة کاشتي؟/اين دست‌هاي يک جانباز است. من آن آرمان‌ها را در لفافه گفته‌ام.

    اشعاري در رباعي

    در خواب شبي شهاب پيدا کردم
    در رقص سراب آب پيدا کردم
    اين  دفتر پر ترانه را هم روزي
    در کوچه آفتاب پيدا کردم

    - «کوچه آفتاب» کجاست؟   - انقلاب.

    - دو سؤال ديگر از محضرتان دارم.

    «به عصرهاي جمعه‌اي/ که با دوچرخه‌هاي لاغر بلند / تمام اضطراب
    شنبه‌هاي جبر را/ رکاب مي‌زديم» اين چيه؟

    - جمعه‌ها روز استراحت ما بود و تمام جمعه را که به تفريح مشغول بوديم ولي شنبه‌ها جبر و رياضي داشتيم و جبر هم درس سختي است!

    - «گفت: احوالت چطور است؟ / گفتمش عالي است / مثل حالي گل! / حال گل در چنگ چنگيز مغول!» منظور تان چيست؟

    - ببينيد من واقعاً گاهي اوقات اين گونه‌ام و اين گونه‌ مي‌شوم.

    ارديبهشت ماه 84 همراه بيوک مکي ديدم مهربانانه نشسته بود و با او حرف مي‌زد. پيراهن آبي تقريباً مندرسي به  تن داشت. با نهايت سادگي، روي جدولي نشسته بود،  سلام کردم.مثل بچه‌اي که پس از چند سال، دوباره پدرش را يافته باشد، ذوق زده نشستم روبرويش، کمي صحبت کردم و گفتم چندي پيش در سروش نوجوان ملاقاتتان کردم؟ شناخت و گفت: «تو هنوز نوجواني‌ات را حفظ کرده‌اي!»

    - استاد! من شعرهاي شما را از بر مي‌خوانم، شما هم بخوانيد. ببينم کدام يک بيشتر از حفظيم و آقاي ملکي داوري مي‌کنند. دستهايش را به نشانه تسليم بالا برد و خنده محاصره‌اش کرد و گفت: نه، ما تسليميم!

    آن روزها خيلي لاغر و نزار شده بود. قشنگ يادم هست، موهاي سپيدش در مقايسه با روز اول که ديده بودمش، زيادتر شده بود، وقت را غنيمت شمردم و از او شماره تلفن منزلش را گرفتم، قرار شد که چند تن از دبيران خوش ذوق ادبيات را نزد ايشان ببرم که پذيرفت. گفت: شب قبلش زنگ بزن و هماهنگ کن، در خدمتيم!

    آذرماه 85 در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران براي «سلمان هراتي» بزرگداشت گرفته بودند، اولين سخنران «گل آفتابگردان» بود که چند جمله‌اي دربارة سلمان گفت، قابل تأمل بود «سلمان با اين مايه شتاب شدن و سرعت شکوفايي خويش، اعجاب برانگيز است.»

    هرگاه وقتي دست مي‌داد. به کلاس‌هاي قيصر مي‌رفتم. يک روز در طبقه چهارم ساختمان دانشکده ادبيات، پيرمردي را ديدم که داشت با او صحبت مي‌کرد و مي‌گفت: استاد! مجله شعر را که عکس شما را روي جلد زده بود. خواندم. شما هم خوانديد؟ بله خواندم. او با نظافت‌چي‌هاي دانشگاه هم صميمي شده بود. چند جلسه در کلاسهاي  نقد ادبي و  ادبيات معاصر شرکت نموديم. يک ويژگي که او در اين کلاس‌ها  داشت. آوردن کتاب و امانت دادن آن به دانشجويان بود و بچه‌ها هم با شوق از او امانت مي‌گرفتند.

    آخرين بار که ديدمش مرداد ماه 1386، جلسه نقد کتاب «دستور زبان عشق» بود. با آرامش آمد و حرف‌هاي منتقدان را شنيد و آخر با خنده‌هايي مليح گفت: من آن قدر هم بچه نيستم که با تعريف شما خوشحال شوم!

    براي سيدحسن حسيني اخوانيه زيبا و عجيبي سروده بود که در آن جلسه خواند. امروز بايد آن را براي روح بلند او خواند. مرثيه‌اي که به نظر من يکي از بهترين سوگ سرودهاي قرن محسوب مي‌شود:

     

    باورم نمي‌شود، کي کسي شنيده است
    زير خاک گم شوند قله‌هاي استوار؟¡

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه