پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • قیصر
  • عروض و قافیه
  • ملک‌الشعرای انقلاب اسلامی

  • حامد صلاحی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   963 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    چند روایت معتبر از قیصر ملک ادب

    حامد صلاحی

    ƒ   «قيصر» را نخستين بار در نمايشگاه کتاب ديدم؛ در جوار «محمدرضاعبدالملکيان» و در غرفه‌ي «شعر جوان». هيبت و جلال «قيصرانه»ي آن «يار مهربان» اما حاجب باب گفتگو شد و چقدر غبطه مي‌خوردم به آنان که شاگردش بودند و در آن لحظات ـ صميمانه ـ با او به گفت و گو مي‌پرداختند.

    ƒ  ... دهه هشتاد رسيده بود و اين بار در عنفوان شباب، خود يکي از آن پرشمار شاگردانش بودم در درس «ادبيات معاصر نثر» و پس از آن «آيين نگارش»، «نقد ادبي» و «ادبيات معاصر نظم». بار اول که محضر «استاد» رسيديم، داوطلب شدم که جزوه درس را تکثير و توزيع کنم. جزوه‌اي که هم از نثر «دهخدا» (چرند و پرند) و «شريعتي» (هبوط در کوير) بهره‌ور بود و هم از داستان‌هايي چون «گلدسته‌ها و فلک»، «داش آکل» و «گيله مرد»برخوردار ؛ «سووشون» و «شازده احتجاب» را هم خودمان خوانديم. آخر ترم هم آن نمره نام بردار «قيصر» رفت توي کارنامه‌ام: 5/19.

    ƒ   جز در درس «عروض و قافيه»، از5/19 بالاتر به کسي نمي‌داد. بعدها در نشستي دوستانه، پرده از اين راز برداشت؛ در جلسه پر مهري که «دکتر منوچهر اکبري»، دبير آن به شمار مي‌رفت: «مي‌خواهم دانشجويم هميشه براي خود جاي کمال و ارتقا حس کند و از تلاش براي تکامل و اعتلا بازنايستد.

    ذکر خير جلسه شد؛ اسفند 84  در دانشکده ادبيات، «تالار دکتر سيدجعفر شهيدي». محور بحث هم «تدوين درسنامه ادبيات دفاع مقدس» براي رشته تحصيلي «زبان و ادب پارسي»، در آن جلسه «دکتر سنگري»، «دکتر رحمدل شرفشاهي»، «دکتر قزوه»، «قاسمعلي فراست» و «حميد حسام» هم حضور داشتند. يادش به خير؛ بعد از تدريس آن روز به جمع دوستان ملحق شده بود. به همين روي اندکي دير آمده بود ولي شير: «اگر ادبيات انقلاب را نفي کنم، خود را نفي کرده‌ام» و فروتنانه ادامه داده بد: «لااقل بهره‌اي ولو ناچيز - از آن دارم».اما معتقد بود که نگاه  بخشنامه‌اي راهگشا و کارساز نيست.

    ƒ   دو ماه پيش از اين جلسه بود؛ دي ماه 84؛ چهاردهمين کنگره شعر دفاع مقدس در «کرمانشاه» به پايمردي «عليرضا قزوه» دبير کنگره نخستين جايزه ادبي «قيصر امين پور» اهدا گرديد. آن «چکادنشين سرخ انديش شعر دفاع مقدس» البته براي پذيرش اين امر، شرط ويژه‌اي داشت، جايزه از طرف من به شاعران جوان اختصاص يابد؛ جوانه‌هاي شکوفاي بوستان شعر انقلاب بود.

    ƒ   فروردين 85 بود؛ درس ادبيات معاصر- نظم. رخصت خواستم تا از همزاد معنوي او سخن به ميان آورم؛ از «سيدالشعراي انقلاب اسلامي» يعني «زنده ياد دکتر سيدحسن حسيني». ناگزير؛ طليعه سخن به ذکر «قيصر» آذين شد. از سر نکته سنجي و نيز بزرگ منشي گفت: «اين جوري بچه‌ها فکر مي‌کنند. هماهنگ کرده‌ايم از من تعريف کني. برو سر اصل مطلب»

    ƒ   هفته‌اي گذشت. براي «سيد» همايش گرفته بوديم؛ همايشي با عنوان «حديث متواتر باران»، «قيصر» نيز گل سرسبد آن محفل بود و پس از سالها عزلت گزيني در آن روز (28/1/85) از يار ديرينش ياد کرد و سر وده تازه و تَرَش را خواند.  پايان بخش کار هم  پخش نماهنگ «گنجشک و جبرئيل» بود که تصويرهايي از مراسم تشييع پيکر پاک «سيد» و... را در برداشت. گونه‌هايش باراني شده بود.

    ƒ   باز هم هفته‌اي گذشت. پنجم  ارديبهشت بود. اول جلسه «قيصر»  از سر سپاس و البته ذره پروري در جمع بر و بچ کلاس گفت که فلاني دستت بابت برنامه درد نکنه. «خانه شاعران» با اون همه «اهن و تلپ» نتونست، برنامه نکوداشت «سيد» رو سر وقت بگيره و عقب انداخت.

    ƒ   «سهم من و تو اگر چه از بخت کم است
    غم نيست که عمر فتنه هم سخت کم است
    تو «قيصر» سرزمين شعر و ادبي
    برخيز زجا براي تو تخت کم است»
    شعر رو سر کلاس خونده بودم و چقدر بچه‌ها حال کرده بودند. «قيصر» خودش ماجراي شعر را بازگفت. از روزهاي تلخ سال 77 گفت که «جاده شاعرکش» شمال به  او نيز شبيخون زده و «سيد» براي عيادت به بيمارستان آمده بود. آن جا «سيد» اين را براي «قيصر عزيز» سروده بود؛ ارتجالاً و في‌المجلس.

    ƒ   سومين پرده از ديدارهاي نمايشگاهي، امسال رخ داد؛ سالي که البته خودمان غرفه‌دار بوديم (صرير). از «صرير» تا سرير نزول اجلال «قيصر کلام» در غرفه «انجمن شاعران» چند قدم فاصله بود و اين مجال فرخنده‌اي بود که نه من که ديگر دوستان و دوستداران به ديدار «يار آشنا» بشتابند. يکي از آنان نيز حميد حسام هم شاگردي سالهاي دور که امروزه معاون ادبيات و انتشارات «بنياد حفظ آثار و نثر ارزشهاي دفاع مقدس» است. رخصت  دگرباره مي خواهد براي اعطاي سومين جايزه ادبي «قيصر» و پوزش از اينکه «ملک الشعراي انقلاب اسلامي» به رغم پرهيز آشکار از فضاهاي دولتي، در اين معذور و محذور واقع شده. «قيصر» اما نمي‌گذارد که سخن به درازا کشد و پاسخي نثار مي‌کند گويا و رسا: «نه آقا اين حرفها چيه؟ مگر دولت ظلمه است؟! مگر دولت جور است!؟»

    ƒ   «دکتر محمدرضا سنگري» را در جلسه ارزيابي و بررسي داوري يازدهيمن دوره کتاب سال دفاع مقدس در سراي دائمي اهل قلم ديدم؛ يکي از نزديکترين دوستان «قيصر»، هم شهري و نيز هم دوره او در دوره دکتري زبان و ادب پارسي دانشگاه  تهران. از قول قيصر نقل کرد که: «شايد من شعر بيست سال پيش را نگويم با آن لون و لعاب؛ اما امروز از سروده‌هاي سالهاي گذشته قوياً دفاع مي‌کنم.

    سخني که در برخي از محافل ديگر نيز گفته بود.

    ƒ   «زجاده هاي خطر بوي يال مي‌آيد»:

    حدود شش ماه پيش از پروازش، در مرکز موسيقي صدا و سيما مي‌خواستند براساس اثر، ملودي بسازند. رسيده بودند به موتيف «لاله» و بيت "مپرس از دل خود لاله ها چرا رفتند؟/که بوي کافري از اين سوال مي آيد":

    آهنگساز گفته بود: امروزي نيست و بايد حذف شود. پاسخ قيصر ولي کوبنده و قاطع بود. همه غزل را براي همين يک بيت گفته‌ام. حاضر نشده بود اين بيت را حذف کند.

    ƒ   از تعطيلات نوروزي بازگشته بوديم. از تک تک بچه‌ها احوالپرسي کرد و يک به يک پرس و جو؛ اينکه چه کرده‌اند و چه کتابي خوانده‌اند. نوبت به من که رسيد، از «يک عاشقانه آرام» «نادر ابراهيمي» گفتم و «عشق ناتمام» مجموعه شعر «سهيل ثابت محمودي» و..... قيصر به فراخور حال و هواي کتاب «سهيل» که چند غزل به اصطلاح «واسوخت» دارد - از نسبت ميان عشق و نفرت پرسيد و من هم به اختصار پاسخ گفتم. خودش البته از کتابي گفت که در ايام عيد خوانده بود؛ «کيميا خاتون» که روايت دلکشي بود از شبستان «مولانا جلال الدين بلخي».

    ƒ   پيش «دکتر جليل تجليل» بودم؛ در روزهايي که داغ قيصر هنوز تازه بود. «دکتر تجليل» از يادداشت‌هايي مي‌گفت که کنار اشعار «قيصر» دارد و مي‌گفت که شعر او لبريز از آيات و احاديث است. اما معارف آن را خيلي پوشيده و سنجيده به خورد کساني مي‌دهد که از اين گونه  امور گريزانند. حتي به ظرافت به  نام يگانه يادگار او، «آيه» اشاره کرد و آن را گواه سخن خود گرفت و حقيقتاً آيه نور از زمزم زلال لبانش مي‌جوشيد.

    ƒ   «ميخواهمت چنان که شب خسته خواب را
    مي
    جويمت چنان که لب تشنه آب را
    مي
    جويمت چنان که ستاره به چشم صبح
    يا شبنم سپيده دمان، آفتاب را....»
    - دکتر «مظاهر مصفا» در کلاس «غزليات سعدي» در باب اين غزل گفته بود که يک دايره کامل است و نمي‌توان يک نقطه از آن کاست يا برآن افزود. خيلي «قيصر» را دوست داشت؛ تا حدي که حتي براي مراسم قيصر تاب و طاقت نداشت که به دانشکده بيايد و وقتي دانشجويان از او خواستند که به محفل «در کوچه آفتاب» بيايد گفت که در توانش نيست اين داغسترگ....

    دريا دريا صدف به ساحل داري
    صد دفتر ناسروده در دل داري
    تو شاعر شهر روشنايي
    هايي
    «در کوچه آفتاب» منزل
    داري
    ƒ   بزرگداشت «سلمان هراتي» بود، گل محمدي شعر انقلاب  و باز هم همايشي آراسته به حضور «دکتر قيصر امين‌پور»؛ «دري به آسمان آن ستاره» در اول آذرماه و باز هم در دانشکده ادبيات و علوم انساني به همت «هسته علمي دانشجويان شاهد و ايثارگر» برگزار گرديد. «قيصر» آن روز بدان سان که درباره «سيد» درخصوص «سلمان» نيز سنگ تمام گذاشت و البته سروده آذر 66 را براي جمع خواند. قيصر در باب «سلمان» گفته بود که چون دوست ماست، نمي‌گوييم که شاعر خوبي است، بلکه چون شاعر خوبي بود؛ دوست ما شد.

    آن روز که پاي تا به سر نور شدم
    از باده ناب عشق مسرور شدم
    در محفل عاشقان و بيدار دلان
    دلداده «قيصر  امين پور» شدم
    ƒ   قيصر «قربان وليئي» و «خليل عمراني» را هم رهنمون شده بود؛ در پايان‌نامه‌هاي کم و بيش مشابه؛ «غزل انقلاب» و «غزل عاشقانه پس از انقلاب». قيصر البته تأکيد فراوان داشت که تحقيق روشن و مبتني بر مبناي علمي باشد،احساس زده و شعاري.

    ƒ   خزان 86 بود که در طبقه چهارم دانشکده ادبيات، قيصر را ديدم. در «برگريز درد» آن چنان رنجور و نزار بود که براي ديدارش دل دل کردم، اما با اين حال، سعادت حتي دمي مصاحبت با او چيزي نبود که بتوان به آساني از کف داد. پيش رفتم و به رغم آن که درد بر چهره تکيده‌اش چنگ انداخته بود، باز لبخند از لبش دور نمي‌شد. در آستانه ورود به کلاس 441، خاطره «خانه شاعران» و متعاقب آن «شهر کتاب» (جلسه نقد «دستور زبان عشق» 6/6/86) را يادآور شدم و گفتم که در حال جمع‌بندي پايان نامه هستم. به گرمي استقبال کرد و گفت کارت که جمع و جور شد، تماس بگير و بيا منزل تا راجع به آن صحبت کنيم. افسوس که ديدار دوباره به صحبت قيامت موکول شد و موضوع نيز نافرجام ماند. البته ردپاي «قيصر» هنوز در «رساله»، مشهود است: نقد و تحليل شعر پايداري، «قيصر» و البته دو پاره ديگر «ثالث اخوان»، «سيد» و «سلمان».

    ƒ   «دکتر مهدي قوام صفري» از چهره‌هاي به  نام فلسفه و حکمت ايران و از معاريف دانشگاهي است. استادي که در کلاسهاي فلسفه دانشگاه تهران از شعر «قيصر» و به خصوص «شخصيت» او به نيکي و با شوق فراوان ياد کرده است و در روز تشييع به تلخي مي‌گريست. همين ديروز از سر کنجکاوي براي تحقيق بار با او هم سخن شدم. گفته بود که خيلي او را دوست داشته و دلش سخت از داغ «قيصر» سوخته است. عقيده داشت که او و شماري از دوستانش با شعر خود براي عقيده و باورشان مفهوم‌سازي کرده‌اند؛ باورهايي چون انقلاب، جنگ، جبهه، شهدا و.... و اين امر را بسيار ارج مي‌نهاد. وقتي از او خواستم که اين مسائل را در قالب يادداشت يا مصاحبه عنوان کند، پوزش خواست و تائيد بزرگي «قيصر» از جانب خود را چنان دانست که «کوزه»اي به عظمت «دريا» معروف باشد.

    ƒ   ا... اعلم، اما واقعاً حس مي‌کنم که قيصر در آن سوي هستي در کنار ياران شهيدش آرام گرفته است. گواه آن نيز اينکه شهداي گمنام «گتوند» او را به بار عالم خود پذيرا شدند و پيکر «قيصر» فارغ از محاسبات بشري، در جوار مزار ملکوتي آنان غنود¡

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه