پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • مرگ اندیشی
  • بی حس مرگ

  • حمیدرضا شکارسری

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • شاداب در اوج فرسایش

  • مطلب بعدي >   902 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    گزارش زنده از مرگ

    حمید رضا شکارسری

    همة انسانها مرگ‌انديش هستند،اما تنها معدودي از انسانها مرگ‌آگاه هم به حساب مي‌آيند. همه مرگ‌انديشند زيرا از بدو تولد با آن روبرويند و نمي‌توانند از آن بگريزند. از اين منظر، مرگ واقعيتي بيروني است و به همين دليل، تسلط و اشراف و آگاهي کامل بر آن ناممکن به نظر مي‌رسد. براي برخي اما مرگ يک واقعيت دروني شده است و به همين دليل تسلط و اشراف و آگاهي کامل بر آن نه تنها ممکن بلکه قطعي است. از منظر نخست، مرگ توصيف مي‌شود و از منظر دوم، مرگ به نمايش در مي‌آيد.

    به اين ترتيب اشعار بر آمده از مرگ‌انديشي، هراس عظيم و يا شوق بزرگ شاعرانشان را در رويارويي با مرگ منعکس نموده‌اند. در اين اشعار، مرگ تجربه نمي‌شود و تنها، هدفِ وعده‌اي هراس‌آور يا شوق‌انگيز واقع مي‌گردد.

    "مرگ/ چون سنگ است/ بي آنکه بدانيم چرا/ و ساکت و سرد/ است/ بي آنکه او را خوب بشناسيم."

    بيژن جلالي1

    "و نترسيم از مرگ/ مرگ پايان کبوتر نيست/ مرگ وارونة يک زنجره نيست/ مرگ در ذهن اقاقي جاري‌ست/.../ گاه در سايه نشسته است به ما مي‌نگرد/ و همه مي‌دانيم / ريه‌هاي لذت، پر اکسيژن مرگ است."

    سهراب سپهري2

    اما اشعار برآمده از مرگ آگاهي همراه با شهودي شاعرانه، انگار در حين مرگ سروده شده‌اند.

    کفشهايم کو، / چه کسي بود صدا زد، سهراب؟ / آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ/.../ بايد امشب چمداني را / که به اندازة پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم / و به سمتي بروم / که درختان حماسي پيداست، / رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي‌خواند / يک نفر باز صدا زد: سهراب! / کفشهايم کو؟ "

    سهراب سپهري3

    " من از کجا مي‌آيم؟ / به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد» / گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي‌افتد / بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.» / سلام اي غرابت تنهايي / اتاق را به تو تسليم مي‌کنم / چرا که ابرهاي تيرة هميشه / پيغمبران آيه‌هاي تازة تطهيرند / و در شهادت يک شمع / راز منوري است که آن را / آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب ‌مي‌داند."

    فروغ فرخزاد4

    پس حتي با حذف نام مرگ، حضور آن را در شعر حس مي‌کنيم و شاعر را درمقام شهيدي مي‌يابيم که با آرامشي خالي از آن هراس يا آن شوق عظيم، مرگ را تجربه مي‌کند. اين آرامش، دستگاهي است با مختصات مرگي محتوم و پيش بيني شده. حالا مرگ، روي ميز خالي شاعر نشسته است،

    "عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

    خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

    روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث

    در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري"                    

    قيصر امين‌پور

    مرگ، آشناست زيرا شاعر عمري با او زندگي کرده است. پس چندان هيجاني از اين رويارويي محتوم به چشم نمي‌آيد:

    "فرصت براي حرف زياد است

    اما

    اما اگر گريسته باشي...

    آه...

    مردن چقدر حوصله مي‌خواهد

    بي آنکه در سراسر عمرت

    يک روز، يک نفس

    بي حس مرگ زيسته باشي"

    قيصر امين‌پور

    جالب اينجاست که مرگ‌آگاهي لزوماً حاصل حضور فيزيکي مرگ نيست. حضور فيزيکي مرگ، بيشتر به مرگ‌انديشي منجر مي‌گردد. چنانچه اشعار سروده شده در هنگامة جنگها، معمولاً برونگرايانه‌اند و به توصيف مرگ مي‌پردازند. "قيصر امين‌پور" هم از اين امر مستثني نيست. در شعري براي جنگ "از او مي‌خوانيم:

    "اينجا

    گاهي سرِ بريدة مردي را

    تنها

    بايد ز بام دور بياريم

    تا در ميان گور بخوابانيم

    يا سنگ و خاک و آهن خونين را

    وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌کنيم،

    در زير خاک گِل شده مي‌بينيم

    زن روي چرخ کوچک خياطي

    خاموش مانده است

    اينجا سپور هر صبح

    خاکستر عزيزي را

    همراه مي‌برد"

    اما مرگ‌آگاهي،حاصل سلوکي فردي و شهودي شخصي است که معمولاً در خلوت به دست مي‌آيد نه در جلوت. اين آگاهي نتيجة نگاهي معطوف به درون است که در بحبوحه‌هاي اجتماعي و سياسي کمتر حاصل مي‌آيد.

    "حرفهاي ما هنوز نا تمام...

    تا نگاه مي‌کني:

    وقت رفتن است

    باز هم همان حکايت هميشگي!

    پيش از آنکه با خبر شوي

    لحظة عزيمت تو ناگزير مي‌شود

    آي... اين دريغ و حسرت هميشگي!

    ناگهان

    چقدر زود

    دير مي‌شود...

    قيصر امين پور

    و اين آگاهي، گاهي به معجزه‌اي آشکار، شبيه مي‌شود. حالا "قيصر" بر مرگ آنچنان تسلط و استيلايي يافته است که سه‌شنبه‌اي تلخ و بي‌حوصله را در سالها بعد مي‌بيند و گزارشی زنده از آن ارائه مي‌دهد:

    "سه شنبه

    چرا تلخ و بي حوصله؟

    سه شنبه

    چرا اين همه فاصله؟

    سه شنبه

    چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

    سه شنبه، خدا کوه را آفريد! "

    و در اين سه شنبة سنگين "آية امين‌پور" چنان آرام و صبور از مرگ پدر مي‌گويد، که گويا، "قيصر" مرگ‌آگاهي‌اش را به تمامي و شش دانگ براي او به ارث گذاشته است.

     

    پانويس

    1- روزانه‌ها، بيژن جلالي، نشر علامه طباطبائي، 1373، صفحة 48

    2- هشت کتاب، سهراب سپهري، کتابخانة طهوري، 1369، صفحه 296

    3- همان، صفحه 390 الي 393

    4-  ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، فروغ فرخزاد‌، انتشارات مرواريد، 1363، صفحة 41 و 42.

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه