پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • امین پور
  • اعضای فرهنگستان

  • بهاءالدین خرمشاهی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   976 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    لبخندی همچنان محزون

    بهاءالدین خرمشاهی

    پنج، شش سال پيش بود که حادثه ناگوار تصادف اتومبيل براي امين پور پيش آمد و همه تکان خوردند. کليه هاي او به شدت آسيب ديده بودند اما چون از خودش حرفي نمي زد پس از مدتي گمان کردم که رسيده بوده بلايي و به خير گذشته. در همين ايام بي خبري ها بود که برايش شعري طنز آميز و اخوانيه سرودم که آغاز آن چنين است؛رفيق مشفق من قيصر امين پور است /که نام نامي او عين امپراطور است

    و ادامه شعر هم در دفتر شعرم به نام «زنده ميري» که در همين ايام از طرف نشر قطره منتشر شده آمده. اين شعر را برايش در تلفن خواندم. خنده هايي کرد که اکنون درمي يابم از سر حجب و درد و دريغ بوده است. پس از مدتي يعني شايد چهار، پنج ماه بعد پرسيدم؛«آقاي امين پور چرا جواب شعر مرا نمي دهي؟» اينجا بود که خنده محزونش را آشکارا ديدم. خنده اش خنده عذرخواهي و خاطرنوازي بود. گفت؛«از اين جور شعرها بلد نيستم.» اينجا بود که به حالش پي بردم. گفتم؛«عزيزجان، پس شوخي ما را جدي نگير.» بعدها نمي دانم خودش گفت يا از طريق ديگر فهميدم که پيوند کليه اش را کليه هايش نگرفته است و هفته يي يک يا دو بار دياليز مي کند. از بيماري قلب سليمش هم بعد از درگذشت او باخبر شدم و براي او دو مرثيه گفته ام. احساس مي کنم بايد منظومه بلندي بگويم تا به جاي يک برکه اشک دلم را خالي کند. در مرثيه اول گفته بودم؛ (يک شهر يک کشور عزا دارد امين پور/ درد تو را داغ تو را دارد امين پور

    رنج تنت روح تو را معراج بخشيد/ سوءالقضا حسن القضا دارد امين پور)تاآخر که دوازده بيت بود اما آن را در شأن شاعري والا چون او نيافتم و چاپش نکردم و بار ديگر غزلي در سوگ او سرودم که دو بيت پايانش چنين بود؛

     

    (رفيق نيمه ي راهش نمي توانم بود/که زنده واره ام و پاي بر لب گورم

    مرا چو نوحه به ماتم سراي او خوانيد /که خويش مرثيه ي قيصر امين پورم)

     

    لابد روح جاودانه اش از اين شعر و مرثيه ها و بهتر از اينها که ياران ديگرش سروده اند، خبر دارد و همچنان لبخند محزون مي زند. در تابستان 1382 بود که دکتر غلامعلي حدادعادل پيش از برگزار شدن جلسه تکميل اعضاي فرهنگستان، با من گفت وگوي کوتاهي کرد.

     

    گفت؛«امين پور را که مي شناسي؟» گفتم؛«البته.» گفت؛«قبولش هم که داري؟» گفتم؛«اختيار داريد. او بايد مرا قبول داشته باشد نه من او را.» گفت پس هر دو در جلسه درباره شأن والاي شعر و ادب او سخن مي گوييم و همين کار را کرديم. هر دو سخنان موثري گفتيم و نياز به هيچ مبالغه نبود.

    عده معدودي از اعضاي محترم فرهنگستان که او را کمتر مي شناختند با حرف هاي ما بيشتر شناختند و او با راي بالايي به عضويت فرهنگستان زبان و ادبيات زبان فارسي پذيرفته شد. دوستان مشترک ديگرمان آقايان دکتر حسين معصومي همداني، استاد اسماعيل سعادت، استاد کامران فاني، استاد هوشنگ مرادي کرماني و يک دو تن ديگر هم همراه و همسان امين پور راي آوردند که اعضاي فرهنگستان کامل شد. البته هنوز جا براي يک نفر باقي بود. حضور اين عزيزان، روحيه و رونق فرهنگستان و جلسات آن را بالا برد. امين پور در شوراي عمومي و عالي فرهنگستان روبه روي من مي نشست. همواره چهره مهربان و رنجديده اش را خندان مي ديدم و ديگر مي دانستم که به شيوه «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام» يعني به توصيه حافظ رفتار مي کند. اظهارنظرهاي او کم اما پرمايه و مشکل گشا بود و پس از پايان جلسات هر وقت کلاس درس نداشت، با هم همراه مي شديم. بقيه راه بحث شعر در ميان مي آمد. اکنون که گذشته نگري مي کنم، مي بينم که تاب و توان نداشت بعد از جلسه سه ساعته فرهنگستان بحث کند و اگر با من هم کلام مي شد از حسن خلق و ادب ذاتي او بود. باري در مرثيه اول گفته بودم؛(پيغمبران بيش از همه محنت کشيدند/ دنيا چه ها بهر که ها دارد امين پور

    عشق ابتدا دارد چنان که گفت سعدي/اما نگفت او انتها دارد امين پور)

    با درود به خوانندگان دردمند که همه همدرد هميم و با طلب غفران براي روح پاک و جاودانه اين شاعر بي همتاي دهه هاي اخير شعر فارسي¡[1] 



    [1] -  نقل از روزنامه اعتماد

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه