پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر
  • مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • در کوچه آفتاب
  • لحن صدایت

  • جواد محقق

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   985 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    در کوچه‌های آفتابی یک یاد

    جواد محقق

    سال 62 بود يا 63، درست يادم نيست، اما يادم هست كه آن سالها يك هفته درميان، دو روزي را به تهران ميآمدم و ضمن شركت در جلسه شعر حوزه هنر و انديشه اسلامي كه مدتي بود به حوزه هنري تغيير نام داده بود، سري هم به كتابفروشي ناشران فعال و تازهكار كوچه حاج نايب در خيابان ناصرخسرو و مغازه همكاران قديميترشان در حدفاصل چهارراه مخبرالدوله تا ميدان بهارستان ميزدم كه كمكم به خيابان جلوي دانشگاه تهران نقل مكان ميكردند. در كنار اينها، چند فيلم تازه اكران شده و چندين نمايش و نمايشگاه را هم ميديدم و پاي سخنراني يكي دو چهره سياسي، مذهبي هم مينشستم و آخر سر، با چشمي سير و روحي سيراب از شعر و ادب و هنر و سياست، به محل كارم در همدان برميگشتم. در آن سالها دوست از دست رفتهام قيصرامينپور كه مسئوليت صفحات شعر مجله هفتگي سروش را هم به عهده داشت، در يكي از اتاقهاي طبقه دوم ساختمان قديمي حوزه زندگي ميكرد. منظورم همان محوطه بالاي سقف چوبي كاذبي است كه براي استفاده بيشتر از فضاي خالي بالاي اتاقهاي اصلي زده بودند و پلهاش از داخل همان اتاقها بود. در هر سفري كه به تهران ميآمدم، لااقل يك شب را آنجا پيش قيصر ميماندم و معمولاً تا نماز صبح با هم به گپ و گفت و گو و نقل خاطره و تبادل اخبار و اطلاعات و بيان آرزوها و شرح فعاليتهاي جديدمان ميپرداختيم. بعد از اذان صبح و خواندن نماز، چند ساعتي ميخوابيديم و صبح، اگر روز تعطيلي نبود، با هم ميزديم بيرون. قيصر آن وقتها دانشجو بود و من معلم. دو سه باري هم رشتهاش را تغيير داده بود كه يكي از دفعات، با هم دنبال كارهايش رفته بوديم. فكر ميكنم هنگام تغيير رشتهاش از جامعه شناشي به ادبيات فارسي بود كه وقتي خسته و عرق ريز به حوزه بر ميگشتيم، به شوخي گفتم: «بالاخره اين شعر و شاعري كار خودش را كرد و دامپزشك جامعه شناس مملكت را ادب كرد!» گاهي هم با قيصر به كلاسهاي دانشگاهش ميرفتم و بعضي از استادانش را كه علاقه مشتركي به آنها داشتيم، ميديدم و از محضرشان بهره ميبردم.در آن ايام كلاسهاي دكتر شفيعي كدكني را بسيار دوست ميداشتم و خبط و خطاهاي سياسي                           اش را هم به چشم اغماض ميديدم. چرا كه هنوز در كوچه باغهاي نيشابورش قدم ميزدم و با موسيقي شعرش، ادوار شعر فارسي را مرور ميكردم.... بگذريم. در يكي از همان شب نشينيها بود كه قيصر گفت مجموعهاي از دوبيتيها و رباعيهايش را براي چاپ به انتشارات حوزه داده است. خوشحال شدم و اسمش را پرسيدم. گفت: «هنوز اسمي ندارد. اتفاقاً براي همين مطرح كردم كه با شما مشورت كنم.» گفتم: «پسر! تو خودت كان ذوق و ظرافتي. آن وقت انتظار داري من براي كتابت اسم انتخاب كنم؟» گفت: «راستش چند تايي اسم نوشتهام، اما نميدانم كدام مناسبتر است.» بعد از لاي دفتر سررسيدي كه كنارش بود، كاغذ باريك و بلندي بيرون كشيد داد دست من و گفت: «ببين كدام را بيشتر ميپسندي؟» نگاهي به كاغذ كردم. با خط خوش، دقيقاً پانزده تا اسم نوشته بود و به ترتيب شماره گذاري كرده بود. بعد از مطالعه اسمها كاغذ را به خودش برگرداندم و گفتم: «خودت بخوان..» ميخواستم با قرائت اسمها، تهوتوي ذهنش را دربياورم. قيصر، كاغذ را با ترديد گرفت و شروع كرد به خواندن. هر اسمي را كه ميخواند، مكث كوتاهي ميكرد و زير چشمي به من نگاه ميكرد. او هم ميخواست تأثير هر اسم را در چهره من ببيند. بيشتر اسمها قشنگ بودند ولي وقتي قيصر به كوچه آفتاب رسيد، لحن صدايش به صورت آشكاري تغيير كرد و مدت بيشتري به صورت من زل زد! فهميدم خودش روي اين اسم، حساب باز كرده است. من هم ميان انتخاب يكي از دو سه اسم مردد بودم. گفتم فرصت بده بيشتر فكر كنم. گفت: «قول دادهام تا فردا اسم كتاب را انتخاب كنم و تحويل بدهم. تا من ليوانها را بشورم و چايي تازه دم كنم، شما هم اسم مورد نظرت را انتخاب كن! در فاصله كوتاهي كه قيصر رفت، شعري در خاطرم جوشيد كه بي اختيار بركاغذ ريخت. وقتي برگشت با قوري خالي و استكانهاي شسته شعرم را گذاشتم جلويش و گفتم: «بفرما! اين هم نظر من!» قيصر با همان انگشتهاي خيس، گوشه كاغذ را گرفت و توي نور نسبتاً ضعيف اتاق، آن را به چشمهايش نزديكتر كرد و خواند.... بعد، خنده بلند و كشداري كرد و با تعجب پرسيد: «يعني همين الان اين را گفتي؟ از كجا فهميدي؟!» بادي به غبغب انداختم و گفتم: «از لحن صدايت!» در حالي كه چشمهايش برق ميزد، گفت: «باور كن خيلي سعي كردم موقع خواندن اسمها علاقه خودم را پنهان كنم و لو نروم. معلوم ميشود، بی جهت نيست كه آقا معلم شدهاي!» انگار همين چند روز پيش بود. قيصر نم دستهايش را با كشيدن به موهاي مشكي و پرپشت سر و رويش خشك كرد و دوباره كاغذ را برداشت و اين بار، آن را توي كف دستش گرفت و يكبار ديگر، با صداي بلندتر خواند:

    از پرسش تو، جواب را ميخوانم

    در چشم تو انتخاب را ميخوانم

    هر شب كه به دل، غبار غم ميبارد

    در كوچه آفتاب را ميخوانم

    وقتي كتاب از چاپ درآمد، در يكي از همان شب نشينيها، قيصر نسخهاي از آن را برايم آورد و با لبخندي شيرين و شرمگين گفت: «اين هم اولين كتاب من! حالا بي آنكه غبار غم به دلتان ببارد، در كوچه آفتاب را هم بخوانيد.» آخرين باري كه با يادآوري اين خاطره خنديديم، چند ماه قبل از پرواز نابهنگامش بود. با خانواده آمده بودند منزل ما و نسخهاي از كتاب، توي وسايل پسرم روي ميز بود. قيصر خنديد و گفت: «ببين تو را به خدا! كاري كردهاي كه به دل بچههايت هم هر شب غبار غم ببارد!» و خنديديم. حالا چند روزي است كه با بچههايم، گمشده در غبار غمي دردناك، در كوچه آفتابي يادش قدم ميزنيم.

    روانش شاد و روحش غريق رحمت حق باد¡

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه