پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر
  • مدیریت فرهنگی

  • کلمات کليدي :

  • قیصر مرد درد بود
  • حبیب احساس و اندیشه

  • طاهره ایبد

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1052 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    قیصر مرد درد بود، پیامبری...

    طاهره ایبد

    در زلف تو بند بود داد دل ما

    در بنـد کمنــد بود داد دل ما

    اي داد به داد دل ما کس نرسيد

    از بس که بلنـد بود داد دل ما

    سبکبار، بي بال پريد. قيصر حتي جسم خويش را هم از وزن تکاند و افتاد، آن سان که برگ....

    قيصر بي تعلق بود، به همه چيز. به تمامي رشته‌هاي وابستگي و پيوستگي که او را در بند مي‌کشيد و يک جا نگه مي‌داشت و بر وزن او مي‌افزود و تأکيد و تحميل جاذبه زمين را بر او افزوني مي‌بخشيد. زمين بر او کمترين تسلط داشت. زمين به سختي پاهاي قيصر را به سمت خويش مي‌کشيد و ما شاهد بوديم که قيصر چون گنجشکي رها، بر بالين جسم خود پرواز داشت. قيصر ريسمان تعلقات دنيوي را گسسته بود، اين را همه مي‌دانند، نه مال و ثروت،گزينه‌اي در زندگي‌اش داشت و نه شهرت در ذهنش دغدغه مي‌آفريد و نه جاه و مقام، بودن او را عوض مي‌کرد. قيصر خودش بود. خودي که به خدا رسيده بود، خدا دست او را گرفته بود و از لابه لاي آوار و سنگلاخ ظواهر فريبنده دنيوي او را بالا کشانده بود، زخمهاي تنش گواه اين مدعا بود.

    گواهي بخواهيد اينک گواه

    همين زخمهايي که نشمرده‌ايم...

    قيصر مرد درد بود، مرد رنج و چه سخت که به قول خودش سر سوزن درد هميشه در تنش بود و اين تن زخمي، روح شرحه شرحه‌اش را که بار سنگين رنج ديگران را نيز با خود مي‌کشيد، مي‌کشيد قيصر زخم خورده بود، چشمش را يک روز در ميان با سوزنهايي که نخ نداشت به دنيا مي‌دوختند، به اميدي که چند روز بيشتر بماند و روحش را مدعيان دين و دوستي و آنان که جانمازهايشان را مقابل ميزهاي مديريتي‌شان پهن مي‌کنند و به توهم وکالت از خدا به قضاوت مي‌نشينند، مي‌خراشيدند.

    داشتم از قيصر و دردهاي او مي‌نوشتم، به اينجا که رسيدم، حال ديگري پيدا کردم. فاتحه‌اي خواندم و با او حرف زدم و خواستم که با "دستور زبان عشق" با من حرف بزند. ترسيدم مبادا چيزي روي کاغذ بياورم که از من برنجد، چيزي بگويم که خود هميشه از گفتنش پرهيز داشت. با همين نيت دستور زبان عشق را باز کردم:

    چرا عاقلان را نصيحت کنيم؟

    بياييـد از عشـق صحبت کنيم

    تمـام عبـادات ما عادت است

    به بي‌عادتي کاش عادت کنيم

    چه اشکال دارد پس از هر نماز

    دو رکعت گلي را عبادت کنيم؟

    بـه هنگـام نيـت بـراي نمـاز

    به آلاله‌ها قصـد قـربت کنيـم

    چه اشکال دارد که در هر قنوت

    دمـي بشنو از ني حکايت کنيم؟

    چـه اشکـال دارد در آيينـه‌ها

    جمال خدا را زيارت کنيم؟

    به راستي جيب احساس و انديشه قيصر پر از نقل مهر و محبت شده بود. وسعت سينه‌اش، صفحة سفيد يادداشت‌هاي ديگران بود؛ چه رازها که با او نگفته بودند و چه دردها که با او قسمت نکرده بودند.

    درِ خانة قيصر و در شيشه‌اي دلش هميشه باز بود. هميشه مهمان داشت، مهماني که يا سر سفره او بود و يا سفرة دلش را براي او پهن کرده بود و دست کمک به سوي او دراز کرده بود و او چه بي دريغ، دستهايش را که جز پوست و استخوان بر آنها چيزي نمانده بود، پيش مي‌برد و دست او را مي‌گرفت و با توان اندکي که داشت، قدمي بزرگ برمي‌داشت و دردي و باري از دوش او بر مي‌داشت و بر دوش خويش مي‌گذاشت. اما نه، انصاف نيست که در مورد او اين چنين بگويم، قيصر خرسند بود از اينکه مشکل کسي را حل کند، کسي را راهنمايي کند و به درددلي گوش کند. به راستي قيصر، "پيغمبري بود که برگزيده شده بود تا بشنود."[1]¡

     



    [1] با الهام از شعر گروس عبدالملکيان

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه