پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • زنده یاد قیصر
  • زیبایی

  • نعمت الله سعيدي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • تیتر تست

  • فکر کردن با صدای بلند (قسمت دوم )

  • قهر کرد و رفت!

  • هجرت از هالی‌وود به حالی‌وود یا: مسئله این است خوردن یا خورده شدن!

  • جشنواره كیلویی؛ بررسی وجبی

  • هر آدمی «شاهدی» دارد

  • یك شاعر معمولی! اینجا داخل گود است!

  • عرض سلام دارم و...

  • وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

  • تجربه‌هاي نو در نگارش تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی

  • مطلب بعدي >   1084 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    با کفش‌هایی از آتش

    نعمت الله سعيدي

    ما امروز نمی دانیم میهمان اسب سوار داشتن چه حس و خالی دارد . یا چطور امکان دارد غریبه ای یک هفته میهمان خانه باشد ؟!ما امروز نمی دانیم انار یعنی چه: اصلا متوجه عطر و بوی پرتقال نیستم

    دلم نمي‌آيد بنويسم مرحوم قيصرامين پور شاعر... اگر به قول بعضي امروزيها بگويم: زنده ياد قيصر... باز هم خيلي فرق نمي‌كند. (گر چه آدم "مرحوم" باشد بهتر از "زنده ياد" بودن است!) خدا رحمتش كند! خدا غرق در نور رحمتش كند! انصافاً بعضي‌ها چقدر خوب زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند. در حديث قدسي به اين مضمون مي‌فرمايد كه "من گنجي بودم پنهان. اي انسان! تو را آفريدم كه مرا كشف كني و درك نمايي... تمام زمين وآسمان را براي تو آفريدم و تو را براي خودم... " و شاعر يكي از آن طيف آدمهايي است كه اگر اهل تقوا باشد، خدا را بهتر از خيلي‌هاي ديگر مي‌شناسد. شاعر با زيبايي سروكار دارد و اصل زيبايي در نزد خداست. اصلاً زيبايي مطلق خود اوست. شاعر در واژه- واژه‌هاي شعرهايش در جستجوي زيبايي‌ست و با "زيبايي" حرف مي‌زند و هم كلام است. حقير گاهي كه فيلسوف بازي‌ام گل مي‌كند مي‌گويم: "زيبايي" راز آفرينش و هدف خلقت آسمان و زمين است. يك چيزي كه زيباست، زيباست. خودش دليل بودن خودش است. كسي نمي‌تواند بپرسد: اين چيز زيباست، كه چي؟! همين كه زيباست خوب است؛ كافي‌ست؛ كه چي، يعني چي؟! مثلاً اگر ستاره‌ها خوردني بودند، آفرينش هدفمند بود؟ حالا كه خوردني نيستند، جهان هدفمند نيست؟! بهتر از "زيبايي" راز آفرينش چه باشد، خوب است؟ اصلاً چه معني دارد كسي در برابر اين همه عظمت و شكوه بپرسد كه چي؟ همين كه آفرينش زيباست، نشان مي‌دهد كه باطل و بيهوده نيست؛ اشاره مي‌كند كه لهو و لعب نيست. مرحوم قيصرامين پور يك عمر با زندگي‌اش، با تك تك شعرها و كتابهايش، داشت ثابت مي‌كرد و مي‌گفت كه زندگي بيهوده نيست. بعضي از آدمها چه خوب زندگي مي‌كنند...

    به قول خود آن بزرگوار: " ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!" خيلي وقت بود كه نگارنده قصد داشت به بهانه‌اي از قيصرامين پور و شعرهايش مطلبي بنويسد و چيزهايي بگويد. مي‌خواستم در فرصتي مناسب ايشان را از نزديك ببينم و كمي با خلق و خوي شخصي آن بزرگوار هم آشنا شوم. البته خيلي‌ها هستند كه شعر و آثارشان خيلي به زندگي شخصي آنها ربط ندارد. معمولاً يا خيلي بهتر از آن هستند، يا به مراتب بدتر. يعني مثلاً شعر يا نوشته يا فيلم ساختنشان يك چيز است و خودشان چيزي ديگر. اما گاهي شنيده بودم كه قيصرامين پور خيلي به شعرهايش نزديك است. همان شاعري‌ست كه آدم با خواندن شعرهايش توقع دارد ببيند. همان قدر متين و آرام و بي‌آلايش؛ درست مثل شعرهايش زلال و صميمي و در عين حال پر ذوق و حساس... كه به هر حال توفيق نشد. مخصوصاً كه اين اواخر حال جسمي ايشان هم خيلي مناسب نبود و رعايت حالشان ايجاب مي‌كرد. گفتم "ايجاب" و ياد آن قافيه معروف "اجتناب ناپذير" ايشان افتادم، آنجا كه مي‌گويد:

    مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي امان     مثل لحظه‌هاي وحي، اجتناب ناپذير

    چقدر اين "اجتناب ناپذير" بجا و زيبا و در انتهاي بيت نشسته! طنين خاصي دارد و "لحظه‌هاي وحي" را براي مخاطب زنده مي‌كند و جان مي‌بخشد...

    عجيب است! چه راحت از اين شاخه به آن شاخه قدم مي‌زنيم!... بگذريم.

     زنده ياد "امين پور" از معدود شاعراني‌ است كه در شعرهايش نه خيلي عارفانه بازي درمي‌آورد، نه ادعاي فلسفي دارد، نه حتي سياست و روشنفكري حرفه‌اي. و اين براي شاعران ايراني، مخصوصاً در دوره معاصر عجيب است. صميميت و سادگي زبان او هم اصلاً حرفه‌اي نيست. معلوم است كه ادا درنمي‌آورد. در ادامه عرض خواهيم کرد موضوع ياد شده چقدر اهميت دارد و مغتنم است.

    زندگي مرحوم قيصر، تا آنجا كه تا به امروز خبر داريم، يك زندگي كاملاً معمولي با فراز و فرودهايي منطقي و متعادل است. به غير از آن حادثه تصادف رانندگي، مهمترين و تأثيرگذارترين حوادث زندگي او، همان‌هايي ست كه همه مردم ايران، كم و بيش به روزگار خود ديده‌اند. يعني انقلاب و فتح لانه جاسوسي آمريكا و طبس و جنگ... همان بمب و موشك بارانهاي زمان جنگ و آتش‌بازي زيباي توپهاي ضدهوايي و پذيرش قطعنامه و دوم خرداد و امثال ذالك. از اين نظر خوشبختانه يا متأسفانه ما مردم دوران معاصر به اندازه چندين قرن سرد و گرم روزگار را چشيده‌ايم و به مقدار دهها نسل از نياكان خود چيزهاي عجيب و غريب ديده‌ايم! قيصرامين پور متولد اواخر دهه سي است. (دقيق‌تر بخواهيد: 1338) يعني سالهايي كه ايران هاج و واج در برابر هجوم لجام گسيخته مدرنيسم و دنياي جديد به طور دردناكي دارد با تمام تعلقات خاطر قديم و ساختار چندين هزار ساله تاريخ كهن و... از كوزه و كرسي و قليان گرفته تا اسب و گاو آهن و چراغ گردسوز، خداحافظي مي‌كند و وارد تاريخ و جغرافياي ناشناخته‌اي مي‌شود. دوره‌اي كه هيچ چيز جاي قبلي خودش نيست و هيچ كس به طور مشخص تكليفش را در برابر دنيا نمي‌داند. البته از "سنت و مدرنيسم" بسيار گفته‌ايم و شنيده‌ايم. به نظر حقير همين شلوغ كردن‌ها باعث شد كه حقيقت موضوع پنهان بماند و بر بحران‌هاي شديد روحي دوران انتقال سرپوش گذاشته شود. بسياري از اين حرفهاي ما در اين زمينه به گلايه كردن بيشتر شبيه است، تا تخيل كردن. ما امروز نمي‌دانيم ميهمان اسب سوار داشتن چه حس و حالي دارد. يا چطور امكان دارد غريبه‌اي يك هفته ميهمان خانه باشد؟! ما امروز نمي‌دانيم انار يعني چه: اصلاً متوجه عطر و بوي پرتقال نيستيم؛ يادمان رفته " نان" چرا بركت خداست؛ نه دوست مي‌شناسيم، نه دشمن و...

    كودكي‌هايم اتاقي ساده بود

    قصه‌اي، دور اجاقي ساده بود

    شب كه مي‌شد نقش‌ها جان مي‌گرفت      روي سقف ما كه طاقي ساده بود

    مي‌شدم پروانه، خوابم مي‌پريد

    خوابهايم اتفاقي ساده بود

    زندگي دستي پر از پوچي نبود

    بازي ‌ما جفت و طاقي ساده بود

    قهر مي‌كردم به شوق آشتي

    عشق‌هايم اشتياقي ساده بود

    ساده بودن عادتي مشكل نبود

    سختي نان بود و باقي ساده بود

    (آينه هاي ناگهان ص 82-81)

    اطاق ساده، قصه دور اجاق، شبهاي بدون برق، خواب از شدت خستگي و... اينكه وقتي آدم يك لقمه نان داشت كه بخورد، شاكر باشد؛ خوشحال باشد؛ بتواند از زندگي لذت ببرد... اينها كودكي‌هاي مرحوم قيصر است؛ دنياي ساده كه هرچه باشد، پيچيده نيست؛ بغرنج نيست. اين دنيا كم‌كم عوض شد. آدمهاي هم نسل مرحوم قيصرامين پور به تدريج بزرگ نمي‌شدند، بلكه مرحله به مرحله از يك زندگي مي‌مردند و در يك زندگي جديد متولد مي‌شدند. از طرفي گريه كردن، عادت كسي است كه متولد مي‌شود. شما اين گريه و بغض را در جاي جاي شعرهاي قيصر به عنوان نماينده مردم مي‌بينيد. بغض‌هايي كه در شرف شكستن است. قيصر را بايد يكي از غمگين‌ترين شاعران معاصر دانست.

    اين روزها كه مي‌گذرد هر روز/ احساس مي‌كنم كه كسي در باد/ فرياد مي‌زند.... (همان ص9)

    دردهاي من/ جامه نيستند/ تا ز تن درآورم... (همان ص15)

    چشم‌هاي من/ اين جزيره‌ها كه در تصرف غم است... (همان ص21)

    و همين طور تا آخر كتاب؛ راوي شعرهاي قيصر انگار بعد از يك شكم سير گريه كردن شروع به شعر خواندن كرده و يا بعد از شعر خواندن مي‌رود كه گريه كند...

    اين ترانه بوي نان نمي‌دهد/ بوي حرف ديگران نمي‌دهد... تا آنجا كه... خواستم كه با تو درد دل كنم/ گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد (همان ص96)

    فرصت نيست از چيستي "غم" بگويم و واقعيت مدرنيسم و حقيقت شاعري. همين قدر مي‌شود گفت كه: آدم تا وقتي كه مي‌داند چه مي‌كند يا چه مي‌خواهد بكند، آرام است. سرش را مي‌اندازد پايين و كارش را مي‌كند. اما وقتي نمي‌داند چه مي‌كند، يا چه بايد بكند، ماجرا شروع مي‌شود! يا مي‌ترسد، يا عصباني مي‌شود، يا گريه مي‌كند، يا مي‌خندد، يا شعر مي‌گويد، يا عاشق مي‌شود و يا... و همه اينها يك جور "غم" است. انسان سنتي بيشتر كارهايش دستي بود و زور و بازوي مستقيم لازم داشت و زمان. او گرفتارتر از آن بود كه فرصت كند به خودش فكر كند و غم وغصه بخورد. درآوردن يك لقمه نان كلي زحمت داشت، از كاشت و داشت و برداشت گرفته تا خرمن كوب و آسياب و هيزم جمع كردن براي تنور و... اين بود كه به قول مرحوم قيصر: "سختي نان بود و باقي ساده بود". حداقل نتيجه اين سختيها و مشكلات نوعي يقين و اطمينان بود. انسان سنتي با زمين و خورشيد و آب و روز و شب و... مستقيماً درگير بود. برايش مهم بود كه خورشيد تا كجاي آسمان بالا آمده است. صبح وقتي بود كه خورشيد طلوع مي‌كرد، نه ساعت هفت! (كه تابستانها نيمروز است و زمستانها نصف شب!) انسان سنتي جدي بود؛ چه وقتي مي‌خواست شرابخوار و شاهدباز باشد، چه نماز خوان و مرد خدا. مثل ما نبود كه اگر مثلاً بخواهيم عارف شويم و با صدهزار بار ذكر لااله الاالله شروع كنيم، آنقدر بچه كيف و كفش بخواهد و مأمور دولت قبض آب و برق و تلفن بياورد و آدم هي از عصبانيت بگويد لااله الاالله و... كه بشود صدوپنجاه هزار بار و همه چيز به هم بخورد! اين از غم و مدرنيسم. اما حقيقت شاعري...

    ما/ در عصر احتمال بسر مي‌بريم/ در عصر شك و شايد/ در عصر پيش بيني وضع هوا/ از هر طرف كه باد بيايد/ در عصر قاطعيت ترديد/ عصر جديد/ عصري كه هيچ اصلي/ جز اصل احتمال، يقيني نيست... (همان، عصر جديد،ص53)

    شعر يعني راه ميان بر. حالا شما بيا به جاي همين چند بيت شعر درباره شک سخنرانی کن و مقاله بنویس و از اصل عدم قطعيت هايزنبرگ و فرضیه نسبیت و... مقاله بباف، پنجاه سال طول مي‌كشد كه تازه يك چيزهايي دستگير کسی شود. آن وقت هم اگر به زباني غير از زبان شعر اعتراض كني و بگويي اين همه دغدغه براي هواشناسي چرا؟ يك وقت ديدي يك بوئينگ 747 از پنجره يا از دودكش هود آشپزخانه آمد داخل منزل! مگر مي‌شود با مدرنيسم شوخي كرد؟!

    الغرض، اينها مختصري بود به جاي بيوگرافي شاعر. عرض كردم، ما آدمهاي اين روزگار،انگار سري دوزي شده‌ايم! بيوگرافي يك نفر را كامل بداني، بيش از نود درصد باقي زندگي‌ها هم همين است. اتفاقاً شعرهاي قيصرامين پور به همين دليل اهميت دارد. او برخلاف دوران كودكي‌اش كه با مردم ساده و روستايي خون گرم جنوب گذشت، بعدها به يك شاعر اصيل شهري، به ويژه تهراني تبديل شد. حتي لهجه شعرهاي آن مرحوم كاملاً تهراني شده بود البته اساساً اگر يك روز بتوانيم قائل به وجود سبكي به نام سبك تهراني! (به همان گستردگي و تمايز سبكهاي ديگري چون خراساني و عراقي و اصفهاني) شويم، قيصرامين پور را بايد يكي از پيشگامان و پيشكسوتان اين مكتب به شمار آورد. (در برابر شاعران سبك جهاني!) به هر حال خود شاعر در سروده‌ي "خورشيد روستا" (همان ص114) متوجه اين موضوع شده و حتي در اين رابطه هم ابراز نگراني مي‌كند:

    در شعرهاي من/ خورشيد/ از موضع مضايقه مي‌تابد/... اين درد كوچكي نيست/ در روستاي ما/ مردم/ شعر مرا به شور نمي‌خوانند/...

    او در ادامه همين شعر گرچه مي‌گويد: اما دلم هنوز/ با لهجه محلي خود حرف مي‌زند/ با لهجه محلي مردم/ با لهجه گل و گندم/...

    اما واقعيت اين است كه شعر قيصرامين پور كاملاً شهري است. چون ما ديگر روستا به آن معنا نداريم. روستاهاي امروز اكثراً شهرهايي كوچك و بدون امكانات به شمار مي‌آيند. چون برق و تلويزيون و ماهواره دارند و بانك رفته‌اند! و برق و بانك هر روستايي را كن فيكون مي‌كند...

    تا اينجا حرفهايمان در حكم سرفصلهايي بود كه بايد در فرصتي مناسب و به طور مفصل و مبسوط به آنها پرداخت. در اين فرصت كم بهتر است به مهمترين ويژگي شعر قيصر(آن هم عمدتاً براساس كتاب "آينه‌هاي ناگهان" آن مرحوم، كه البته به نظر اين حقير يكي از برجسته‌ترين آثار آن بزرگوار، بلكه از برجسته‌ترين آثار شعر معاصر ايران به شمار مي‌آيد) بپردازيم. اين ويژگي را مي‌توان تحت عنوان "حلول روح زمانه در وجود و زبان يك شاعر راستين" مورد اشاره كلي قرار داد. چراكه شاعر راستين، بهترين مديوم براي چنين روحي ست.

    قيصرامين پور براي آنكه بتواند خودش باشد و آزادانه براي امواج ارسالي از طرف روح حاكم بر زمانه (البته نه در معناي همگي آن) واسطه‌گري كند، دو شانس اساسي داشت. اول اطرافيان، دوم شغل. از اطرافيان او اولاً مي‌توان به خانواده‌اي سازگار و بي مزاحمت اشاره كرد. چه پدر چه مادر، چه همسر. تا آنجا كه نگارنده شنيده است، مرحوم قيصرامين پور شاعري خانواده‌دار و خانواده‌دوست بود. شاعران و هنرمنداني كه از چنين موهبتي محروم مي‌شوند، معمولاً كارشان تمام است! مختصر آنكه، خانواده كوچكترين- و البته در عين حال كاملترين- واحد اجتماع است. شاعر بدون خانواده ارتباطش با جامعه و جهان قطع مي‌شود. حتي مرحوم... (اسم نبريم!)هم كارش نمي‌گيرد و شعرش از چند جنبه اساسي مي‌لنگد, از بابت اطرافيان. در درجه بعدي مي‌توان به وجود بزرگواري چون يوسفعلي ميرشكاك اشاره كرد. البته تأثير ميرشكاك بر كار جريان شعري معاصر، بحث مجزا و مفصلي است، اما مرحوم قيصرامين پور كه تحقیقاً هم ولايتي ميرشكاك هم محسوب مي‌شود، در آن دوران خاص، اولين بار توسط ايشان به محافل ادبي و نشريات معرفي و پشتيباني مي‌شود. ميرشكاك در آن دوره نقش فوق‌العاده‌اي داشت. براي شاعران جوان و نوپاي آن روزگار پشتيبان روحي و انتقادي بود. او بود كه با داد و بيدادها و بداخلاقي‌هايش براي نسل جديد- در برابر شاعران سبك جهاني ادبي دوران قبلي- ميدان جولان و فضاي تنفس باز مي‌كرد. كسي از طيف مقابل جرئت نداشت به شاعران اين طرف چپ نگاه كند؛ ميرشكاك پته‌اش را روي آب مي‌ريخت. (و قلمش با هيچ كس شوخي نداشت) جنون‌هاي ميرشكاك،بازار شعر بچه‌هاي انقلاب را گرم كرده بود. سالها طول كشيد كه نمايندگاني از طرف طيف مقابل به ضخامت و زيبايي و قوت شعرهاي بزرگواري چون قيصرامين پور اعتراف كنند. آن سالها به هيچ وجه حاضر نمي‌شدند چنين كاري كنند. اصلاً حاضر نبودند وجود اين نامهاي جديد را بپذيرند و عددي به شمار آورند. و بهترين شاعران هم اگر احساس كنند ديده نمي‌شوند و گوش شنوا ندارند، لام تا كام لب باز نمي‌كنند. وجود مخاطب براي يك شاعر همان قدر اهميت دارد كه استعداد و نبوغ شخصي. به هر حال در آن دوره روزنه‌اي كوچك باز شد و تعدادي از شاعران جديد توانستند عبور كنند و در عرصه شعر و ادبيات معاصر حضور داشته باشند. بعد از اين دوره به ندرت كسي توانست گليم خودش را از آب بيرون بكشد. وقتي هم كه آدمهايي مثل ميرشكاك، روزنه را رها كردند (يا عده‌اي از ضعيف‌ترها در داخل اين روزنه گير كردند و به كنگره و سكه و همايش و... مشغول شدند!) رخنه بسته شد و شاعراني كه رو شده بودند، عمدتاً تنها بودند و بايد خودشان با فراز و فرود روزگار دست و پنجه نرم مي‌كردند.

    دومين اقبال ويژه آن مرحوم شغل و حقوق استادي‌اش بود در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران. اين موضوع از دو جهت اهميت داشت. اولاً منبع درآمدي ثابت و حقوق ماهيانه‌اي كه اجازه مي‌داد شاعر ما دغدغه‌ي فريزر خالي و رخت و لباس عيد به عيد اهل منزل را نداشته باشد. چرا كه حتي شاعري مثل قيصرامين پور هم در روزگار ما نمي‌توانست و نمي‌تواند از فروش مستقيم كتابهاي شعرش به مخاطب نان بخورد. سبزي فروختن در دوران ما درآمدش از شاعري بيشتر است. (بقالي و دلالي و بساز و بفروشي كه جاي خود!) در ثاني اين خود محيط دانشگاه بود كه خيلي اهميت داشت. چرا كه عمده‌ترين مخاطبان شعر معاصر ايران (حداقل از زمان مشروطه و انقلاب ادبي نيما به بعد) قشر دانشجو و دانشگاهي، هستند. مرحوم قيصرامين پور اين طيف از مخاطبان را به خوبي مي‌شناخت. براي همين اين توانايي را داشت كه شاعران جوان‌تر را خيلي خوب راهنمايي كند. ثالثاً اينكه او استاد ادبيات بود.

    با اين مقدمات نمي‌خواهيم بگوييم آن بزرگوار خيلي راحت زندگي مي‌كرد و كاملاً در رفاه بود. شغل استادي دانشگاه خوب است، اما هر چه باشد سبزي فروشي كه نمي‌شود! (بقالي و دلالي و...همان كه گفتم!)

    در شعر قيصرامين پور- يا حداقل در شعرهاي ممتاز و شاهكارش- قافيه و وزن و موسيقي دروني و تصويرسازي و... محور افقي و عمودي و اين حرفها هچ كدام موضوع اصلي نيست. خيلي‌ها، خيلي بارها از خيلي كارهاي قيصر تقليد كرده‌اند و به گردش هم نرسيدند. همه چيز شعر او قابل تقليد بود، الا همان جنس و نوع نگاهش به عالم و آدم؛ همان جوهره‌اي كه قيصر را قيصرامين پور كرد. بد نيست كه با يك شعر كوتاه آغاز كنيم:

    از سايه خود هراسان/ بر جاده‌اي از مه و دود/ روحي سراسيمه، سركش/ در باد مي‌رفت/ با كفش‌هايي از آتش!/ آه!/ او مثل من راه مي‌رفت!

    موجي از آيينه برخاست/- طوفاني از بال سيمرغ/ با طيفي از آبي و ارغواني-/ و محو پرواز خود شد/ آه!/ او مثل تو بال مي‌زد (همان دوتصوير ص121)

    موضوع شعر ظاهراً خطاب به يك شهيد است. (يا حداقل اينكه قابليت چنين تأويلي را دارد) منِ شعر نيز منِ شخصي شاعر نيست، بلكه همان روح جمعي مورد اشاره است. همان طور كه نام شعر پيدا است، شاعر از دو تصوير حرف مي‌زند. تصويرهايي كه با وضوح و دقت فراواني به وسيله واژه‌ها و موسيقي شعر ترسيم شده‌اند. اما در تصوير مذكور هيچ ربطي به صنايع شعري و ايهام تشبيه و پارادكس و تشخيص و اين حرفها ندارد. خلاصه كلام اينكه دو تصوير ياد شده مربوط به عالم برزخ است و دو روح متفاوت. يكي گناهكار و يكي سعادتمند. عجيب آنكه تمامي كلمات و كدهاي شاعر براي اين دو روح دقيقاً شبيه همان تعبيراتي است كه ديگران از عالم برزخ گفته يا نوشته‌اند! غير از واژه‌هاي مه و دود و باد و آتش از يك سو و آيينه و سيمرغ و طيف نور آبي و ارغواني و پرواز از سوي ديگر، نوع توصيفات شاعر نيز فوق‌العاده قابل تأمل است؛ روحي كه از سايه خود هراسان و گريزان است، روحي است كه اولاً خيلي مي‌ترسد، (در مثل مي گويند فلاني از سايه خودش هم مي‌ترسد) در ثاني روحي است كه از خودش مي‌گريزد؛ از خودش نفرت دارد. آيات و روايات حكايت از آن دارند كه دوزخ تجلي رفتارها و روح خود كافران است. گناهكار كسي است كه با حقيقت هستي دشمن است. روحي است كه پس از آزاد شدن از حصار دنيوي،كاملاً آزاد و رها مي‌شود و به سمت همان چيزهايي مي‌رود كه در وجود خودش است. درگير همان حرص و حسادت دروني خودش است كه تمامي ندارد. اسير خودخواهي‌هاي خود است و براي همين سراسيمه و سركش است. اما روح مؤمن به چيزي غير از خدا تعلق خاطر ندارد. براي همين به محض آنكه از حصار اين دنيا رها مي‌شود به پرواز درمي‌آيد. او محو زيبايي پرواز خودش مي‌شود. چون اصولاً زيبايي را دوست دارد و يك عمر خلاصه رفتارش اين بوده كه از زشتي‌ها دوري كند. روحي است كه از وجود خودش رضايت خاطر دارد؛ در واقع شاكر است. شكر كردن بلد است و (كاري كه به فرموده قرآن کریم، عده اندكي از بندگان بلد هستند و اكثر ما ناراضي هستيم)او روحي است كه بعد از رهايي از عالم ماده نه تنها سراسيمه و سركش نيست، بلكه محو ديدار سيمرغ شده است و در فضايي از خشنودي غوطه‌ور است و...

    "روز ناگزير" يكي از شاهكارهاي شعر مرحوم قيصرامين پور است. اين اثر بارها از زواياي مختلف مورد نظر منتقدان قرار گرفته و ما مي‌توانيم به چند اشاره كلي اكتفا كنيم. آغاز شعر (كه شايد خيلي‌ها حفظ باشند) اين است: 

    اين روزها كه مي‌گذرد هر روز/ احساس مي‌كنم كه كسي در باد/ فرياد مي‌زند/ احساس مي‌كنم كه مرا/ از عمق جاده‌هاي مه آلود/ يك آشناي دور صدا مي‌زند...

    اين غريبه كيست؟ اين كسي كه در مقابل باد فرياد مي‌زند؛ كسي كه آشناي دور شاعر است و او را صدا مي‌زند؛ قيصر در ابتداي اين شعر به جاي شاعري دقيقاً گزارشگري مي‌كند! شواهدي در شعر هست كه نشان مي‌دهد او در اينجا بيشتر تابع الهامات است تا شاعري. مفهومي تحت عنوان عصر موعود در ذهن همه انسانها هست. اما يكي از مشكلات اساسي جامعه فعلي ما اين است كه تصوري از اين وضعيت موعود نداريم. نمي‌دانيم نقش ادارات دولتي در آن دوره چيست؛ اقتصاد چه كيفيتي دارد؛ روابط همسايگي چه حالتي خواهد داشت؛ از طرفي داشتن اين تصور خيلي اهميت دارد. هر چقدر اين ذهنيت كاملتر باشد، بهتر مي‌توانيم براي آن عصر موعود زمينه‌سازي كنيم. چنين تصوري مي‌تواند به اكثر اهداف و اعمال ما جهت دهي كند و...

    اما شاعري مثل قيصرامين پور در اين راستا به ما كمك مي‌كند. مي‌گويد در آن دوره: عابران خميده نيستند، به خورشيد و كلاً مظاهر آيات طبيعت بيشتر دقت مي‌كند، آن روز مردم مشتاق دوستي هستند، روزي كه... نامه‌ها همه باز است... يعني مردم همه با هم صميمي هستند و كسي نياز به پنهانكاري ندارد... روزي كه دست خواهش كوتاه/ روزي كه التماس گناه است/... و كسي گدايي نمي‌كند. بر سر در ادارات دولتي مي‌نويسند... تنها ورود گردن كج ممنوع!... يعني ارباب رجوع سالاري... روز وفور لبخند/ لبخند بي دريغ/... روز صلح و آرامش و تار عنكبوت بستن پوتين‌هاي نظامي و تعطيلي كارخانه‌هاي اسلحه سازي و...¡ 

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه