پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر
  • اندیشه

  • کلمات کليدي :

  • تصانیف
  • نیلوفر
  • موج
  • کوی بی مستان

  • حسین اردستانی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1181 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    نیلوفرانه ها

    بررسي اجمالي تصنيف هاي قيصر امين پور

    شاید خیلی ها تنفس صبح قیصر را در کوچه آفتاب انقلاب نشنیده باشند اما کمتر ایرانی و حتی فارسی زبانی است که نیلوفرانه را نشناسد. برسی تصنیف سرایی و نه تصنیف سازی قیصر امین پور موضوعی است که مبین اردستانی،ترانه سرای جوان به آن پرداخته است.

    قيصر دريچه‌اي بود بر آرمانشهري-که در خواب هم خواب آن را نديديم- که ديدنش و ديدن منظره ها از پنجره چشمان او - آن جزيرهاي در تصرف غم - از دشواري ديوار فاصله ها کاسته بود.او رفت و هزاران کاروان دل به دنبالش. باکي نيست باز خواهيمش ديد در جايي ديگر و روزي ديگر تر:«روزي که آسمان/ در حسرت ستاره نباشد/ روزي که آرزوي چنين روزي /محتاج استعاره نباشد»در باره قيصر نوشتن کار ساده اي نيست.

    عده اي مي نويسند چون بايد بنويسند اگر آن ها ننويسند، که بنويسد. با اين حال اغلب کساني که مي نويسند خود را جزو اين گروه مي دانند و ديگران را خوارج مي شمارند.عده اي ديگر مي نويسند تا نوشته باشند، همان طوري که براي خيلي هاي ديگر نوشته اند. نشسته اند ببينند که از دست مي رود تا برايش دست به قلم شوند، مرثيه اي بگويند، مقاله اي بنويسند مثل فلان مؤسسه فرهنگي که فرسنگ ها با فرهنگ فاصله دارد ؛ در مراسم تشييع کارگري استخدام کرده بودند تا عکسي بزرگ از قيصر را که در حاشيه آن، نشانه خود را چسبانيده بودند در دست بگيرد و با چشمانش به چشم ها و دوربين ها بفهماند که: « عليکم باالحواشي». اين روز ها هر کسي بر چسب خود را،زير عکس و نام قيصر مي چسباند. به قول اقبال لاهوري:«چو رخت خويش بربستم ازاين خاک/ همه گفتند با ما آشنا بود/ وليکن کس ندانست اين مسافر/چه گفت و از که گفت و از کجا بود»

    به مني که نوشتن نمي دانم امر شد که بنويسم آن هم درباره قيصر، آن هم درباره تصانيف ارجمند او. سري به اين طرف، آن طرف گرداندم که شايد مطلبي، مقاله اي بيابم دراين باره تا مگر خود را از اين سرگرداني وارهانم، آن را نشان دهم و خود را معاف سازم. امّا هرچه بيشتر گشتم، کمتر يافتم.

    بارهاگوش هوش سپردم به تصانيف و ديدم، اگر با زبان و بيان الکن خود دست کم سطرها و نشانه هايي را براي توجه بيشتر ننويسم و مشخص نکنم.درحق قيصر و آنانکه دوست مي دارند بيشتر شناختن او را - که خود نيز يک از هزارانم -اجحاف کرده ام.  نوشتم، لابه لاي اشک ها و بغض هايم نوشتم تا در صف خريداران، چون کلاف نخي دستم را بگيرد و بيش از اين از خجالت درخويش فرو نروم.

    شايد بارها برايمان اتفاق افتاده و موقعيتي پيش آمده تا شاعري را به يکي از دوستانمان بشناسانيم و بي درنگ رفته ايم سراغ نام بردن از تصانيف و ترانه هايي که آن  شاعر سروده تا در کمترين زمان ممکن،دوستمان را همراه خود و حتي شيفته تر از خود نسبت به شاعري بيابيم که شايد براي اولين بار نام او را شنيده است.قيصر از اين دست شاعران است. وي در دفاتري محدود، به قدر صدها نسخه از چرخ و انجم و تأخر و تقدم گفته است، اما به قدر فهم مردم. به قول بيدل:«هرچند توان زچرخ و انجم گفتن /صد نسخـه تأخـر و تقدم گـفتن /چون برسرانصاف روي دشواراست / يک حرف به قدر فهم مردم گفتن»

    گرچه تصانيف او از زبان رسمي و معيار بهره مي برند امّا از لطافت و تر و تازگي و ترانگي ويژه اي برخوردارند که نه تنها از خشک شدن درخت بارورشان جلوگيري مي کند، بلکه هر که را باري از بر آن خورده باشد، مشتري دايم خود مي سازد. تصانيف قيصر بر خلاف بسياري از تصنيف واره ها و ترانه واره هايي که به رغم ميل شنيده ايم و مي شنويم؛ مجموعه اي از اصوات مقطع نيست که به اجبار يا به تفنن، با موسيقي همراه و ملودي بر آن ها سوار شده باشد. بلکه کلامي است محکم و پر مايه، پر از لطايف و ظرايف که بر مرکب ملودي ها برنشسته، دست آنها را گرفته و گامي فراتر به سوي قاف عشق،پيش برده است. اغلب کساني که بعد از شنيدن واژه «تصنيف»، نام آنها در ذهن مان نقش مي بندد، وقتي با دقت و بي تعصبي به آثارشان نظر افکنيم و خاطرات شخصي مان با آن تصانيف را لحاظ نکنيم، به نيکي درخواهيم يافت که (جز عدّه اي معدود )تصنيف ساز بوده اند تا تصنيف سرا. بدين خاطر است که وقتي کتاب پرحجم ايشان را به تورقي از پيش چشم مي گذرانيم، تعداد آثاري که اتکاي آنها به ملودي کمتر يا دست کم برابر با اتکاي آنها به ذات شعر باشد، در مقايسه با حجم کتاب بسيار بسيار اندک است. امّا قيصر امين پور با تصانيف محدودش در کالبدي که به واسطه استفاده از سلسله اي از کلمات، مضامين و مفاهيم تکراري،داشت بوي کهنگي به خود مي گرفت، جان و رواني تازه بود. وي که در کودکي هم به ناله ي «هفت بند کهنه کاکاعلي» هوش سپرده بود و هم به صداي پاي آب، شناخت ذوقي و تا حدي علمي اش، از الحان موسيقي سبب شد تا کلامي کاملا متناسب با آن را  بر  ملودي ها  بنشاند، و زبان و بياني همگن و همگون با الحان را انتخاب کند.

     «غم عشق» و «غم غربت» از مهم ترين مفاهيم مطرح شده در تصانيف قيصر است. در روزگار بي ترانگي که ديگران «غم فراق دلبر به خواب هم نديده ي هميشه بي وفا»را به جان مي خرند،او همدم و آشنايي جز«غم دوست» ندارد:«اي غم! تو که هستي؟ از کجا مي آيي؟/هر دم به هواي دل ما مي آيي/باز آي و قدم به روي چشمم بگذار /چون اشک به چشمم آشنا مي آيي»و تصانيف او که برخاسته از دل شيداي اويند، بهترين گواهند بر اين مدّعا.

    1-«غم عشق»

    «از غم خبري نبود اگر عشق نبود/ دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود» عاشقان بهترازحال يکديگر با خبرند و هنگامي که دستان غرق قنوت ايشان، بال هاي پروازشان درکهکشان ها مي شود، ديگر عاشقان را از بهترين دعاهاي خود محروم نمي سازند:

    «خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن/ ز غم هاي دگر، غير از غم عشقت رها کن/... /

    دو دست دعا برآورده ام، به سوي آسمان ها /که تا پر کشم به بال غمت، رها در کهکشان ها»

    او دير آشناي غم است و خوب مي داند که از ميان غم ها، چه غمي را بر گزيند،غمي که زمين و آسمان نمي شناسد:

    «دل آسمان خونچکان شد از اين غم/ زمين يکسر آتشفشان شد از اين غم/.../ کجا رفتي؟ اي آبروي دو عالم!/ نگين سليمان به حلقه خاتم/ پس از تو خدا را چه چاره کنم؟ /ز زخم تن تو به ريگ بيابان/ ز داغ دل خود به آتش سوزان/ ز غم شکوه با سنگ خاره کنم» /«به غير از غم تو / گناهي ندارم / غمي بهتر نمي دانم»

    غم او نه غم نان است و نه غم جان، غم جان جان است،غم جانان، جان جانان. سري دارد و يک سودا که به هزار سوداي ديگر مي ارزد، سوداي غم دوست:«سري داريم و سوداي غم تو/ پري داريم و پرواي غم تو» شادي خويش را خلاصه شده در غم او مي داند:«غمت از هرچه شادي دلگشا تر/ دلي داريم و درياي غم تو» و گاه که از«غم»مي خواهد تا دست از سرش بردارد، غمش از بي غم بودن است، از غم او را نداشتن:

    «اي غم! اي همدم! دست از سر دل بردار/ اي شادي يک دم، مرهم به دلم بگذار/ دل جاي شاديست از غم شده ام بيزار/ اي غم! بيرون رو اين خانه به او بسپار/ اي دل! زين غم ها تنها، غم او بگذار»

    گاه تا جايي پيش مي رود که غم دوست را به حال دل خويش گواه مي گيرد:

    «جز غمت ندارم به حال دل گواهي/اي که نور چشمم در اين شب سياهي» تا جايي که حتي حاضر است خاکسترخويش را نيز به باد غم دهد:

    «درهوايت پر گشودن / باور بال و پر من باد/ شعله ور از آتش غم/ خرمن خاکستر من باد»

    از فرط بي کسي – بي او بودن – آغوش خود را به غم او مي سپارد، زانوي غم بغل مي کند، سر بر زانوي غم مي نهد:

    «جان من! کجايي؟ کجايي؟که بي تو دلشکسته ام/ سر به زانوي غم/ نهاده ام/ به گوشه اي نشسته ام»

    نفس مي کشد، نفس کشيدني که آه پشت آه است و با هر آهي، تنفس صبحي ديگر را رقم مي زند و مي بارد چون ابر بهاري:

    «تا از غم تو/آه سحري / پر زد ز دلم / با هر نفسم / صبح دگري/ سر زد ز دلم /رهايي ندارم / از اين بي قراري/ مگر خون ببارم/ چو ابربهاري»

    و تا جايي که اگر به جاي «جدايي»، «تنهايي» -به خاطر بلند بودن هجاي ابتدايي آن - قرار مي گرفت از لحاظ به اصطلاح پر شدن ملودي بهتر مي نمود، خودآگاه يا ناخودآگاه با دقت و ظرافت تمام، «جدايي» را بر مي گزيند تا با جدا و قطعه قطعه اجرا شدن آن در آواز، نشان دهد که اين غم در جان کلمات او نشسته است:

    «اي گل آشنا!/ بي قرارم بيا/ واي از اين غم جدا يي»

    2-«غم غربت»

    «همه هفت بندم همين يک نواست/چو ني در هواي تو ناليده ام»او همچو مولانا خود را ني اي مي داند از نيستان دور مانده، که نواي ناله هايش، حکايت و شکايت دل غريب اوست:

    «جدا ماندم / همچو ني تنها / از نيستان ها / حکايت دل به ناله کنم/ غمي دارم / همچو مولانا / از جدايي ها /شکايت دل به ناله کنم /چو ني گر شکستم/صدايم تو هستي/تو را مي پرستم    /    خدايم تو هستي» و اين مضمون را چند بار به زيبايي تمام در تصانيفش بيان کرده است. گاه مي نالد و گاه چو مولانا خموشي مي گزيند:

    «آتشم به جان و خموشم، چو ناي مانده از نوا / مانده با نگاهي به راهيف که مي رود به ناکجا»

    ني اي که به هواي نواي نايي آمده تا در هواي او و با نفس تازه کردن او نفسي تازه کند:

    «اي نواي نايم / به هواي تو مي آيم / که دمي نفس کنم تازه در هوايت»  و هر وقت هواي آن نيستان در سرش افتد، مي داند که اگر از سوز جدايي بنالد، هر ني اي را شمع مزار خويش خواهد ساخت:«چو ني گر نالم از سوز جدايي/ نيستان را به آتش مي کشانم»

    امّا مي نالد، هر چه هم خموش بماند، بالاخره مي نالد، خموشي تا کي؟ ني اگر ننالد ني نيست، مي نالد و نيستان را به آتش مي کشاند. خوشا بر ني که گرماي روحاني لبان نايي را در بند بند تن خويش احساس مي کند و خوشا بر ني هاي ديگر که گر چه از لبان نايي دور مانده اند، اما همدم ني مي شوند تا با دمساز شدن با ناله هاي او که همانا تصانيف اويند، نفسي تازه کنند و از گرماي لبان نايي به حد ظرفيت خود بهره اي برند.

     

    «شور و حال ني»، «رفت و آمد موج»«پيچ و تاب نيلوفر» و «حال و هواي برگ»مضاميني هستند که قيصر بيش از ديگر مضمون ها به آن هاپرداخته است.

    در «غم غربت» به نواي آتشين و دلنشين ني پرداخته شد.

    «موج»

    قيصر در تصانيفش گاه موجي است که يک دل در گرو دريا دارد و دلي ديگر در گرو ساحل. او که نيک مي داند آسودگي اش برابر با عدم اوست، گاه در ساحل پي گمگشته خويش مي گردد و باز مي گردد و گاه در دريا، ماجراي اين- به قول خودش – موج کوچک از بيکران ها با ساحل، ماجراي شبنم است با خورشيد، نه تاب دوري او را دارد و نه تاب ديدارش را.گاه دست به دامن ساحل مي شود:«باغم، بهارم باش/ موجم، کنارم باش» يا «اي ساحل آرامشم!/ سوي تو پرمي کشم/ از دوريت در آتشم، در آتشم يارا!»

    و گاه دل به دريا مي زند:«خوشا موجي تشنه طوفان/ سرکش و جوشان/ که مي نالد/ زخود غافل/ سپرده دل/ به دريا ها/ من همان موجم/ تو همان توفان»

     

    «نيلوفر»

    گاه نيلوفري است که چنان عاشقانه، در پاي آفتاب مي پيچد و خود را بي او هيچ مي داند که همان طور که از بند بند ني ناله مي شکوفد، از هر بندش گل بشکفد:

    «آفتاب مهرباني!/ سايه تو بر سر من /اي که در پاي تو پيچيد /ساقه نيلوفر من»

    «چو نيلوفر/ برتو مي پيچم/ بي تو من هيچم»

    «چو نيلوفر عاشقانه /چنان مي پيچم به پاي تو/ که سر تا پا بشکفد گل/ ز هر بندم در هواي تو»

    «برگ»

    و گاه برگي است تشنه که سر به رؤياي باران سپرده،تا سرگرداني در کف باد را برايش قابل تحمل کند:

    «خوشا برگي تشنه باران/ سرخوش و خندان/ که مي بالد/ زخاک و گل/ سپرده سر/ به رؤياها/ من همان برگم/ تو همان باران»

     «همچو برگي در بارانم/در هوايت سرگردانم»

    برگي که آرزوي زادني سبز در فصلي ديگر را در سر مي پروراند، بي«او» بودن را دوام نمي آورد، در خزان،دل از شاخه مي کند تا مگر در پاي «او» بيفتد:

    «بي تو برگي زردم/ به هواي تو مي گردم/ که مگر بيفتم در پايت»

    «بي تو چون برگ از شاخه افتادم/ زرد و سرگردان در کف بادم/.../

    برگ پاييزم/ بي تو مي ريزم/ نوبهارم کن، نوبهارم»

     

    آنچه شعر را مي سازد - حال جانش خوانيم يا «آن»، جوهرش بناميم يا هر چيز ديگر-، فراتر است از تکنيک هايي که به خاطر بسامد فراوان شان در شعر ديروز و امروز، در قالب بحث هاي بديع و بيان و... ارائه شده اند. حتي شايد گاهي نقش تکنيک هاي گمنام در زيبايي کلام بيش از شگرد هاي سرشناس باشد. با اين حال گرچه معتقديم که «شرف المکان باالمکين» و «تن آدمي شريف است به جان آدميت» امّا شعر هر چه باشد و شاعر هر که باشد، واضح است که اگر جان در تن شايسته و مکين در مکان بايسته ننشيند، شأن خود را نازل خواهد کرد. امين پور بدين نکته،توجه بسيار داشته و جلوه آن به تصانيف وي رنگ و بو و حال و هواي ديگري بخشيده است.

    براي آگاهي بيشتر از زيبايي ها و ظرافت هاي نهفته در کلام تصانيف،ابتدا ابيات و بند هايي از آنها را باز خواني و مرور مي کنيم:

    «آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از نوا /مانده با نگاهي به راهي که مي رود به ناکجا/                                                            اي گل آشنا!/بي قرارم بيا/ واي از اين غم جدايي»

    شاعر ني بي نوايي (افقي) را که آتش به جان دارد و دوست دارد بنالد،ولي خموش است و جز خاموشي چيز ديگري از او بر نمي آيد، چون ني پا در گل مانده ي نيزار (عمودي) دانسته است. در نظر او ني اگر ني هفت بند که هيچ، ني هفتاد بند هم باشد، اگر ننالد با ني نيزار توفيري ندارد و خود را به آن تشبيه کرده، به ني هم از نوا و هم از رفتار مانده ي نيزار، کنار راهي که به نا کجا ختم مي شود و ني که گل ندادنش ضرب المثل و زبانزد خاص و عام است، بي قرار و چشم به راه آنچه خود ندارد و در غير از خود بايد جست و جو کند يعني گلي آشنا ايستاده است. شاعر براي اينکه تصويري اين چنين زيبا، از حال و روز خود و همانندي اش با ني مانده از نوا خلق کند، به يک وجه شبه بسنده نکرده است. وجوه شباهت ني مانده از نوا (ني نيزار) با شاعر در اين بند را ديگر بار مرور مي کنيم:

    1-خاموشي 2-ماندن از رفتار 3-چشم انتظار گل خود بودن

    «گرچه سرد و خامشم/شعله شعله آتشم/ گر زبانه برکشم/ هر چه بادا باد/ فرياد! فرياد! فرياد! فرياد!»  

    «خاموش بودن»از سويي در مقابل «آتش» به کار گرفته شده و از سوي ديگر در مقابل «فرياد»که هر دو معنا در معناي کلي بيت، حاضر و دخيلند و در تضاد با واژه مورد نظر. آنچه زيبايي اين بند را دو چندان کرده،ايهام تبادري است که در واژه «زبانه»- که با «آتش» مرتبط است- وجود دارد و به کمک آن«زبان»- که به قول قيصر زخمه فرياد است-به ذهن متبادر مي شود. شاعر مي توانست بدون هيچ فاصله اي از خاموشي به فرياد برسد. امّا همين دست به دست گشتن معنا در ظرف کلماتي که يکديگر را تداعي مي کنند، تصانيف وي را از ديگر تصانيف متمايز ساخته است. بار ديگر اين تناسبات را با هم مرور مي کنيم:«خامش/ شعله شعله آتش/ زبانه/ زبان/ فرياد». ايهام در «خامش»و ايهام تبادر در«زبانه» سبب پيوستن دو دايره واژگاني متفاوت به هم شده است. اضافه کنيد به آن، رابطه متضاد بودن واژه ملازم «خامش»يعني «سرد»را با لازمه معناي «شعله شعله آتش بودن»که همانا گرماست.( ايهام ترجمه-تضاد). به هم پيوستگي حلقه به حلقه کلمات، در اين بند نشانگر توجه والاي امين پور به فضا سازي درکلام،براي انتقال مفهوم است.

    «کجا رفتي؟ اي آبروي دو عالم!/ نگين سليمان! به حلقه خاتم»

    نگين سليمان همان نگين نامداري است،که اسم اعظم خداوند متعال بر پيشاني آن، نقش بسته و سليمان (ع )به وسيله آن برانس و جن حکم مي راند. شاعر، حسين (ع)را مجازاً نگين سليمان و در حقيقت نام نقش بسته بر آن مي داند که بر رکاب انگشتري پيامبر خاتم -که آخرين حلقه از حلقه هاي به هم پيوسته سلسله ي پيامبران است- سوار و سبب شده که حضرت محمّد (ص)صد ملک سليمان را در زير نگين داشته باشد.

    «ديگر نخواهم چيزي خدايا/ غير از دلي پاک،آيينه آسا/غير از دلي ساده/ چون آسمان ها / چون ساحل افتاده/ در پاي دريا»  اگر به ساختار کلي تصنيف «اي عاشقان»توجه کنيم، به سادگي در خواهيم يافت که اين تصنيف، همچون تصنيف «نيلوفرانه»راز و نياز و مناجاتي است که شاعر در حالي که دستان خود را به سوي آسمان برآورده زمزمه مي کند. شاعر در«نيلوفرانه»با طنين آهنگيني که در جان کلماتش نهفته و يادآور موسيقي شگفت ادعيه ي مأثوره است، از خدا مي خواهد که به دست ياري، دست  دلش را بگيرد:«به دست ياري/ اگر که نگيري/ تو دست دلم را/ دگر که بگيرد؟/به آه و زاري/اگر نپذيري/شکست دلم را/دگر که پذيرد؟»و در «اي عاشقان» از عاشقان مي خواهد که دستي به سوي ملکوت بر آورده و با او هم قنوت شوند و آمين گوي دعا هاي او باشند:

    «اي عاشقان در همدلي دستي بر آريد / بر زخم پنهان دلم مرهم گذاريد» و پس از دعاهاي فراوان نوبت به دعاي زيباي مورد نظر مي رسد: شايد در نگاه اول فاصله زيادي -از خاک تا افلاک- ميان ساحل و آسمان که دل با دو تشبيه به هم پيوسته، به آنان مانند شده مشاهده شود. امّا کافي است اين بيت معروف را به ياد آوريم:«افتادگي آموز اگر طالب فيضي / هرگز نخورد آب زميني که بلند است»شاعر از خدا دلي پاک و آيينه آسا مي خواهد که چون ساحل با تواضع قدمگاه امواج شود و بر پاي دريا بيفتد تا با بهره مند شدن از آب که همانا مايه حيات است از خاک بودن رهايي يابد،آيينگي به دست آورد و تجلي گاه آسمان بي کران شود. وقتي دل دريايي و آيينه سان باشد از خاک تا افلاک فاصله اي نيست.

    «دل! به دريا بزن/ در شب توفان/ تا به کي سرزدن/ بر در زندان/ تا کي تنهايي؟/ برخيز و پرگشا/ در آسمان رها/.../»

    با توجه به ابياتي که پيش از اين بند،در تصنيف «کوي بي نشان» آمده، گويي امين پور دل را مرغ دريايي محبوس، درسلولي انفرادي (قفس:قفسه سينه )مي بيند و با تشبيهي بديع و بکر و زيبا و دلنشين،تصوير تپيدن هاي پي در پي آن را، بر تصوير سر زدن هاي پشت سر هم اين مسلول بر در زندان منطبق مي کند و مضموني شگفت را به ذهن مخاطب مي سپارد. غم و شادي  برخاسته از جان اين بند براي ما وقتي دو چندان شد که دلش آن مرغ دريايي غربت نشين به حرف او گوش فرا داد و پر گشود، دل از قفس کند،دل به دريا زد و او را از تنهايي در آورد.

     به سبب تناسبات فراوان و چند سويه اي که شاعر بين کلمات برقرار و آنها را به هم دلبسته کرده است، در اغلب تصانيف وي با ژرف ساختي مستحکم و رو ساختي يک دست مواجهيم. در زير تنها به بخشي از اين تناسبات که با بهره مندي از شگرد هاي بياني و بديعي شکل گرفته اند اشاره اي گذرا  شده است:

    ايهام:

    «اي نواي نايم/ به هواي تو مي آيم/ که دمي نفس کنم تازه در هوايت»   «نيلوفرانه1/در هواي تو»

    «کجا رفتي؟ اي آبروي دو عالم!/ نگين سليمان به حلقه خاتم»

    ايهام تناسب:

    «اي دل!اي مرغ سحر!/شور آواز تو کو؟»                        «تنها ماندم/فرياد»

    «در دل شب هاي تار/سوز تو ساز تو کو؟»                      «تنها ماندم/ فرياد»

    «شد خزان به پايت بهار باورمن/ سايه بان مهرت نمانده بر سر من»

    «نون و دلقک/بوي باران»

    در«سايه بان مهر»بعد از گذشتن از لايه معنايي اول و دريافتن ايهام تناسب، با متناقض نماي زيبايي مواجه مي شويم.

    تشبيه مضمر:

    بهره گيري از انواع تشبيه در بند بند تصانيف وي مشهود است. در اينجا به سبب دلنشيني و زيبايي بيشتر و غير مستقيم بودن تشبيه مضمر چند نمونه از اينگونه تشبيه آمده است:«دو دست دعا/ بر آورده ام/ به سوي آسمان ها/ که تا پر کشم/ به بال غمت/ رها در کهکشان ها»                                                    «نيلوفرانه1/ نيلوفرانه»

    «دل جاي شاديست، از غم شده ام بيزار/اي غم! بيرون رو اين خانه به او بسپار»                                                           «نيلوفرانه1/کوي بي نشان»

    «با اين خانه تنگ/ با اين پاره سنگ/ با اين دل چه کنم؟/ اين آلوده رنگ»

    «نيلوفرانه1/کوي بي نشان»

    تلميح:

    اشاره هايي به قصص انبياء:

    «اي نسيم!اي بوي پيراهن!/اي ز تو چشم دلم روشن»

    «تنها ماندم / فرياد»

    «دستم بر دامن تو/ بوي پيراهن تو/ سوي چشم عاشقان»

    «نيلورانه1/بوي پيراهن»

    «چشم تار دل را /چو مسيحا/ به دميدن آهي روشن کن»

    «نيلو فرانه1/در هواي تو»

    «کجا رفتي؟ اي آبروي دو عالم!/ نگين سليمان به حلقه خاتم»

    اشاره هايي به شعر کهن:

    «از من به جز اين هاي و هو، آداب و ترتيبي مجو/من آن شبان عاشقم،هو هو ي من هي هاي من»         «شبان عاشق/شبان عاشق»

    «جدا ماندم/ همچو ني تنها/ از نيستان ها/ حکايت دل به ناله کنم /غمي دارم/همچو مولانا/ از جدايي ها/  شکايت دل به ناله کنم»

    «نيلوفرانه 1/حکايت دل»

    و گوشه چشمي به حديثي قدسي: خداوند متعال در يکي از احاديث قدسي در شأن حضرت رسول (ص)مي فرمايند:«اني في قلوب منکسره» همانا جايگاه من دل هاي شکسته است.

    «تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري/ شکسته قلب من، جانا! به عهد خود وفا کن»     «نيلو فرانه 1/ نيلو فرانه»

     متناقض نما:

    «در هوايت بي قرارم، اي قرار دل!»                                  «نيلوفرانه2/انتضار دل»

    «آفتاب مهرباني!/ سايه تو بر سر من»                              «حسرت /آفتاب مهرباني»

    برقراري ايهام تناسب بين واژه اول (آفتاب)و جزيي از واژه دوم (مهر) به پر رنگ شدن يکي از دو سوي متناقض نما، کمک کرده و به زيبايي بيت افزوده است.

    «يک ذره خورشيد از کهکشان ها»                               «نيلوفرانه2/اي عاشقان»

    «نگارا! نگارا! تو باغي، بهاري/دل ساده ام را تو نقش و نگاري»

    «نقش و نگار داشتن در عين سادگي» را در بيتي از غزل «کودکي» از دفتر «آينه هاي ناگهان»نيز به کار برده است:«شب که مي شد نقش ها جان مي گرفت/روي سقف ما که طاقي ساده بود»استفاده از اين تناسب،ياد آور اين بيت معمّاگونه حافظ است:«چيست اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش / زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست»

    موازنه:

     «ز زخم تن تو به ريگ بيابان / ز داغ دل خود به آتش سوزان /  ز غم شکوه با سنگ خاره کنم»

    بهره گيري امين پور از شگرد هاي لفظي و معنوي،به قدري فراوان است که من که بيش از انگشتان دستم شمارش نمي دانم، از عهده ي اشاره به همه آنها برنمي آيم.

    اميد که مخاطبان تيزبين اين نوشته، خود با تحقيق و تدقيق بيشتر، باريک انديشي ها و ظريف کاري هايي راکه سبب زيبايي هر چه بيشتر کلام تصانيف او شده،کشف کنند و لذت و حظّ هنري بيشتري برند¡

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه