پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر
  • اندیشه

  • کلمات کليدي :

  • نان ماشینی
  • زبان عرفانی
  • روح حماسی

  • جواد محمد زمانی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1035 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    امین رازهای سر به مهر

    جايگاه انديشه، عرفان و حماسه در شعر قيصرامين پور

    جواد محمد زمانی

    جدا از مباحث ساختاری و پرداختن به صورت شعر ،تحلیلی و بررسی اندیشه هر شاعری برای آشنایی با شاعر و فهم او ضروری است جواد محمد زمانی ،در این مجال نظری دارد به اندیشه،عرفان و حماسه در شعر قیصر امین پور:

    سالهاي دهه شصت را بايد سالهاي آغازين شعر انقلاب دانست؛ ظهور شاعران جوان در حوزه هنري در آن سالها، شور و شعف فراواني ايجاد كرده بود. شاعراني چون علي معلم، يوسفعلي ميرشكاك، ساعد باقري، سيدحسن حسيني، قيصر امين پور، سلمان هراتي و عليرضا قزوه كوشيدند تا در مقابل هجمه شعر روشنفكري، شعري را پايه بريزند كه ضمن برخورداري از معارف ديني و ارزشهاي انساني و انقلابي، داراي نوآوريهاي زباني و محتوايي باشد و البته قابليت نفوذ در دلهاي مردم را داشته باشد. نخستين شماره‌هاي نشريات حوزه هنري در آن سالها, اين تلاش شگرف و شگفت را نشان مي‌دهد. از ميان شاعران آن روزگار، علي معلم، سيدحسن حسيني، قيصرامين پور و سلمان هراتي به كاميابي بيشتري دست يافتند و شعر آنان با شتاب بسيار، نقل محفل شعر دوستان شد؛ به طوري كه شعر آنان حتي بر شعر برخی شاعران پیشکسوت برتري يافت؛ چه اينكه شاعران پيشكسوت براي وصف جبهه‌ها- مثلاً - از همان ادبيات ميخانه‌اي- جام و ساغر و باده و ساقي و... يا تشبيهات كهن فارسي- مانند زلف و رخ گلفام و ابروي كمان و... - بهره مي‌بردند و شاعران جوان آن روزگار به وصف خاكريز و تركش و چفيه و قمقمه آب بسيجي مي‌پرداختند و شعر آنان رنگ و بويي تازه داشت. در همان روزگار بود كه نام قيصرامين پور بر سر زبانها افتاد و هماره مورد تكريم قرار گرفت. قيصر از گروه شاعراني نبود كه وقت خود را- هفته‌اي سه روز- صرف كنگره‌ها و همايش‌ها مي‌كردند؛ قيصر از گروه شاعراني كه مدام به گپ و گفت ادبي مي‌پردازند و شبانه روز به دنبال رفيق شاعر مي‌گردند نبود. شعر قيصر را بايد ميعادگاه حماسه و عرفان و انديشه دانست. آنچه گفتيم اثبات مي‌خواهد و سطرهاي واپسين اين نوشته اثبات فرضيه بالاست. شعر امين پور، عرفاني خاص خود دارد. در نگاه امين پور، روستا نماد پاكيها و طراوتها و زيبائيهاست و تلاش آدمي براي رهايي از شهر و پناه بردن به روستا بسيار شايان ستايش است. امين پور بر اين باور است كه بازگشت به روستا، بازگشت به فطرت و ارزشهاي اصيل انساني است. نخستين جرقه‌هاي اين تفكر در مجموعه «تنفس صبح» به چشم مي‌خورد و در شعري به نام «نان ماشيني»:

    آسمان تعطيل است

    بادها بيكارند

    ابرها خشك و خسيس

    هق هق گريه خود را خوردند

    من دلم مي‌خواهد

    دستمالي خيس

    روي پيشاني تبدار بيابان بكشم

    دستمالم را اما افسوس

    نان ماشيني

    در تصرف دارد

     

    آبروي ده مارا بردند! (1)

    اين تفكر در همان مجموعه به مثنوي «فصل وصل» منتهي شد. مثنوي‌اي كه بسيار شيرين و شنيدني است و با اين بيت آغاز مي‌شود:

    فصل، فصل خيش و فصل گندم است

    عاشقان اين فصل، فصل چندم است؟ (2)

    و البته اين شعر، از ابعاد مبارزه نيز برخوردار است و جراحتهاي جنگ را نيز در خود دارد و با اين بيت پايان مي‌پذيرد:

    بار مي‌بنديم سوي روستا

    مي‌رسد از دور بوي روستا

    سخن از روستا به مجموعه تنفس صبح منحصر نمي‌ماند و در مجموعه «آينه‌هاي ناگهان» نيز در شعر «خورشيد روستا» رخ مي‌نماياند:

    گندم

    خورشيد روستاست

    وقتي كه باد موج مي‌اندازد

    در گيسوي طلايي گندمزار...

    خورشيدهاي شعر من آنجاست! (3)

    و از آنجا كه روستا، تجلي آرمان‌هاي فطري انساني است، امين پور خدا را خالق روستا مي‌داند و بشر را خالق شهر:

    خدا روستا را

    بشر شهر را...

    ولي شاعران آرمان شهر را آفريدند

    كه در خواب هم خواب آن را نديدند. (4)

    تصوير امين پور از روستا، ني نامه مولوي را به ياد مي‌آورد. مولانا در ابيات آغازين مثنوي كه به ني نامه شهرت يافته، جدايي ني از نيستان را تمثيلي براي جدايي انسان از وطن حقيقي خود- در بهشت مثالي- مي‌گيرد و حالا اين ني، چنان داغ هجراني در خود دارد كه از نفيرش مرد و زن به ناله درآمده‌اند؛ و شگفت آنكه قيصرامين پور در مثنوي ني نامه خود به ماجراي ني در عاشورا اشاره مي‌كند! (5) يعني قيصر بر اين باور است که عاشورا فريادي بود براي بازگشت انسانها به حقيقت خويش و يادآوري وطن اصلي خود؛ و اين نگاه ژرف به عاشورا، پيش از امين پور سابقه نداشته است؛ حيف و صد حيف كه او اين نگاه را به همان مثنوي - در عرصه شعرهاي عاشورايي- محدود كرد و ديگر پي نگرفت. عرفان در شعر قيصر، مسيري تكاملي دارد. به نمونه نخست آن نگاه كنيد:

    از آستين روشن موسي

    دستي به رسم وام بگيريد

    دستاري از امام بياريد

    باري به دست نازك اشراق از عشق پيكري بتراشيد (6)

    اين عرفان گاه رنگ و بوي مولانا مي‌گيرد:

    خون گلوي عاشقان، آب وضوي عاشقان

    زانكه به كوي عاشقان، عقل گذر نمي‌كند (7)

    و گاه تنها بازي با اصطلاحات و كتب عرفاني است:

    تو عقل سرخ شهابي، تو فصل سبز نيازي

    تو شرح گلشن رازي، اگر درست بگويم (8)

    اما گاه نيز با خلق مضامين زيبا همراه است:

    اشراق هر چه گشت، ضريحي دگر نيافت

    در گوشه‌اي ز مسجد دل اعتكاف كرد (9)

    شاعر در آغاز مي‌خواهد كه شعرش پيامهاي عرفاني داشته باشد، اما از سوي ديگر نمي‌خواهد به ورطه تكلف بيفتد و شعرش رواني را از دست بدهد و نيز نمي‌خواهد زبان روز را كنار بگذارد:

    دلي كه معرفت كسب داغ را گم كرد

    شناسنامه گلهاي باغ را گم كرد

    ... مرا به سمت خيابان سبز عشق ببر

    دلم نشاني آن كوچه باغ را گم كرد (10)

    دهه شصت با نهضت رباعي و دوبيتي همراه بود. در صدر اين نهضت قيصرامين پور و سيدحسن حسيني بودند كه توانستند موج آفريني كنند و بسياري از شاعران آن روزگار را به خلق مجموعه‌هاي رباعي و دوبيتي دعوت كنند. روح عرفاني قيصر در رباعي‌هاي مجموعه «در كوچه آفتاب» به خوبي نمايان است؛ مجموعه‌اي كه ابتدا به طور مستقل چاپ شده بود، اما در چاپ‌هاي بعدي با حذف برخي رباعي‌هاي ضعيف در ضميمه كتاب تنفس صبح چاپ شد. قيصر در بخشي از اين رباعي‌ها كه با مضامين توحيدي سروده شده، انس خود را با ديوان شعر ميرزاعبدالقادر بيدل دهلوي نشان داده است؛ شاعري كه به پيچيده گويي و نازك خيالي مشهور است و ديوان او پر است از مضامين وحدت وجودي. رباعي‌هاي توحيدي قيصر، به شدت بوي بيدل مي‌دهد و اهل ادب به خوبي مي‌دانند كه رباعي‌هاي بيدل, به مراتب آسان فهم‌تر از غزلها و مثنويهاي اوست. اينك نمونه‌هاي رباعي‌هاي قيصر:

    آن سان كه تويي هيچ كس آگه به تو نيست

    راهي ز فراز عقل كوته به تو نيست

    هر چند تو را هزار ره باشد، ليك

    جز راه دل از هيچ رهي ره به تو نيست

    ٭

    از عمر دو روزي گذران ما را بس

    يك لحظه وصل عاشقان ما را بس

    هر چند دعاي ما اجابت نشود

    همصحبتي تو در جهان ما را بس

    ٭

    اي صاحب عشق و عقل، ديوانه تو

    حيران تو آشنا و بيگانه تو

    ديدار تو را همه نشاني دادند

    اي در همه جا، كجاست پس خانه تو؟

    ٭

    اي كاش تو را نشانه‌اي مي‌گفتم

    از آتش دل زبانه‌اي مي‌گفتم

    يك روز به واژه هايي از جنس عدم

    اي كاش تو را ترانه‌اي مي‌گفتم (11)

    با آنكه مضامين اين رباعي‌ها، مضامين بلندي است، قيصر كوشيده از پيچيدگي‌هاي زباني به دور بماند و شعرش طراوت و تازگي زبان معاصر را حفظ  كند. انديشه‌هاي عرفاني او به مجموعه‌هاي «تنفس صبح» و «در كوچه آفتاب» منحصر نمي‌شود. در مجموعه آينه‌هاي ناگهان، اين انديشه، كامل‌تر رخ مي‌نماياند:

    بتها، الهه‌ها

    و پيكر تمام خدايان را

    صورتگران

    به نام تو تصوير مي‌كنند (12)

    زبان عرفاني قيصر در اين مجموعه با شجاعت بسيار همراه است. او مي‌خواهد سخن خود را با صراحت فراوان مطرح كند: صراحتي كه گاه باعث امتزاج حماسه و عرفان مي‌شود:

    ما باز مي‌توانيم

    هر روز ناگهان متولد شويم

    ما

    همزاد عاشقان جهانيم (13)

    ويژگي ديگر اين مجموعه، تركيب عرفان با قرآن است. شاعر مي‌كوشد كه ديدگاههاي عرفاني خود را با آيات قرآن پيوند دهد و گاه ظاهر معشوق را با تفسير باطني قرآن بداند؛ اما باز هم مي‌كوشد كه زبان ساده خود را فراموش نكند و شعرش را به خواص جامعه منحصر نكند:

    پيشاني تو

    تفسير لوح محفوظ

    پيشاني تو سوره نور است

    اين راز سر به مهر قديمي

    از دستبرد حادثه دور است! (14)

    شاعر در جست و جوي خود مي‌كوشد سري هم به دغدغه‌هاي حافظ بزند و او هم دم عيسي‌واري طلب كند تا «ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد»:

    تمام عمر

    در انتظار يك دم عيسي وار

    مانديم (15)

    سروده‌هايي از اين دست در مجموعه «گلها همه آفتابگردانند» فراوان است. قيصر كوشيده انديشه‌هاي عرفاني خود را بيشتر در قالبهاي سپيد و نيمايي بريزد تا غزل! و از اين راه در شعر عرفاني ما طرحي نو دراندازد:

    چرا باز هم غم؟

    چرا باز دلشوره‌هاي دمادم؟

    پسينگاه جمعه

    همان لحظه‌هاي هبوط

    همان وقت ميلاد آدم! (16)

    قيصر گاه عرفان را به صحنه مناجات مي‌كشاند و آدمي را به ياد دعاهاي ماه رمضان مي‌اندازد:

    از خوبي تو بود

    كه من

    بد شدم! (17)

    مجموعه آخر قیصر «دستور زبان عشق» -نیز گرچه به اعتقاد نگارنده قدری رنگ و بوي روشنفكري گرفته است؛ اما رگه‌هاي عرفاني موفقي در برخي از شعرهاي آن ديده مي‌شود، مانند اين ابیات:

    چه اشكال دارد در آيينه‌ها

    جمال خدا را زيارت كنيم؟

    مگر موج دريا ز دريا جداست

    چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

    پراكندگي حاصل كثرت است

    بياييد تمرين وحدت كنيم

    «وجود» تو چون عين «ماهيت» است

    چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

    اگر عشق خود علت اصلي است

    چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟ (18)

    و اين چند بيت را هم به آن توفيق‌ها اضافه كنيد:

    همين هوا كه عين عشق پاك است

    گره كه خورد با هوس خودش نيست

    خداي ما اگرکه در خود ماست

    كسي كه بي خداست، پس خودش نيست (19)

    در رباعي‌هاي اين مجموعه نيز، يك رباعي عرفاني زيبا به چشم مي‌خورد:

    انگار حباب را تماشا كرديم

    يا رقص سراب را تماشا كرديم

    در پرده نه طرحي و نه تصويري بود

    تنها خود قاب را تماشا كرديم! (21)

    از عرفان كه بگذريم، در عرصه انديشه، امين پور نوآوريهاي فراواني داشته است. شاعري كه به هستي فراوان انديشيده و توانسته هم در عرصه‌هاي فردي و هم در عرصه‌هاي اجتماعي، با شعر خود به تعهد خويش عمل كند. او رسالت پيامبري شاعران را به خوبي درك كرده و از اين رو، ضرورت ادامه دادن راه خوبان و صالحان را گوشزد مي‌كند؛ او در نخستين شعر مجموعه تنفس صبح، همگان را به ادامه دادن راه شهيدان دعوت مي‌كند:

    اما

    حتي تو را به شهر نياوردند

    گفتند:

    «چيزي از او به جاي نمانده است

    جز راه ناتمام» (21)

    گاه نهيب او لحني تندتر به خود مي‌گيرد:

    بنگر چگونه عاطفه از دست مي‌رود

    اي واي اگر ز پاي نشينيم، واي ما (22)

    امين پور براي شهيد, ارزش فراواني قائل است و زيباترين واژه‌ها را براي شهيد برمي‌گزيند. در نگاه او شهيد در اوج والايي و زيبايي است و شهادت با پاكي ذات برابر است. او چنان شهيدان را پاك مي‌داند كه شايسته نام آب چشمه برمي‌شمارد و سپس با شگفتي مي‌پرسد كه آيا آب را بايد با آب شست؟

    شهيدان را به نوري ناب شوييم

    درون چشمه مهتاب شوييم

    شهيدان همچو آب چشمه پاكند

    شگفتا آب را با آب شوييم؟ (23)

    در باور قيصر، معاد جايگاه بلندي دارد. او در روزگاري معاد را مطرح مي‌كند كه هنوز اتحاد جماهير شوروي برپاست و كمونيسم را تبليغ مي‌كند. او در روزگاري معاد را به شعر خود مي‌كشاند كه هنوز بقاياي انديشه‌هاي حزب توده در قلب برخي جوانان وجود داشته است. در چنین شرایطی امين پور، خود را نسبت به اين قضيه متعهد مي‌داند و معاد را در زيباترين واژه‌ها بيان مي‌كند. او عاشقي را نهراسيدن از مرگ مي‌داند و با اشتياق به سمت مرگ رفتن را بهتر مي‌داند:

    اگرچه نيت خوبي است زيستن اما

    خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم (24)

    او ماندگاري را در رفتن با اشتياق به سمت مرگ مي‌داند و اين را رمز ماندگاري نام شهيدان برمي‌شمارد:

    ماندند به عهد خويش و رفتند

    رفتند ولي هميشه ماندند (25)

    خاموش مي‌شويم و فراموش مي‌شويم

    ما را اگر كه وسوسه در سر؛ ز بودن است (26)

    او بقاي عاشورا را به آن مي‌داند كه حسين بن علي (ع) و ياران باوفايش «آن حادثه را به شوق آشاميدند»(27) و خود نيز به دنبال آن است مانند آفتاب، هجرتي از زرد به سرخ داشته باشد! (28) و گاه چنان با صراحت با مرگ سخن مي‌گويد كه خواننده را به شگفتي وامي‌دارد:

    گر آتش صدهزار دوزخ باشي

    اي مرگ، تو را چو آب خواهم نوشيد (29)

    شعر امين پور قابليت جهاني شدن را دارد؛ چه اينكه شعر او نخست در اقليم خويش جاي خود را باز كرده و ديگر اينكه انديشه‌هاي جهاني را در خود جاي داده است؛ انديشه ايجاد جامعه جهاني واحد در دست صالحان، از انديشه‌هاي سترگي است كه انديشمندان جهان آرزوي آن را داشته‌اند، و امين پور به مقوله مهدويت نگاه ويژه‌اي دارد:

    اي مثل روز، آمدنت روشن

    اين روزها كه مي‌گذرد، هر روز

    در انتظار آمدنت هستم

    اما

    با من بگو كه آيا، من نيز

    در روزگار آمدنت هستم؟ (30)

    حماسه را نمي‌توان از شعر قيصر، حذف كرد. حماسه در شعر او از جنس ديگري است؛ نه از جنس حماسه فردوسي و نه از جنس ديگر حماسه‌هاي جاري در ادب فارسي. حماسه‌هاي او آميخته با عشق و انديشه است؛ از اين رو حماسه‌هاي او فرد را به تفكر وامي‌دارد:

    استاده‌اند فاتح و نستوه

    - بي هيچ خان و مان -

    در گوششان كلام امام است

    - فتواي استقامت و ايثار-

    بر دوششان درفش قيام است... (31)

    او جنگ را حماسه بي انتهايي مي‌داند كه باعث شده طنين صداي ايرانيان در جهان بپيچد. او اين دفاع مقدس را سفر به سمت آفتاب مي‌داند، سفري كه سايه‌ها را در قفا مي‌نهد:

    آغاز شد حماسه بي انتهاي ما

    پيچيد در زمانه طنين صداي ما

    ... ما رو به آفتاب سفر مي‌كنيم و بس

    زين روي در قفاست همه سايه‌هاي ما (32)

    و اين هم غزلي ديگر كه باز رنگ و بوي حماسي دارد:

    ناگه رجز هجوم خواندند

    بر گرده گردباد راندند

    شستند به خون شب زمين را

    شمشير به آسمان رساندند

    تا باغ جنون ثمر دهد باز

    در مزرعه بذر جان فشاندند... (33)

    اين روح حماسي در مجموعه‌هاي تنفس صبح و در كوچه آفتاب موج مي‌زند و شاعر را در رديف بهترين شاعران دفاع مقدس قرار مي‌دهد؛ اما ناگهان لحن حماسي قيصر تغيير مي‌كند و لحن اعتراض و اندوه به خود مي‌گيرد! دفاع مقدس پايان گرفته است؛ رزمندگان به شهرها باز گشته‌اند؛ برخوردهاي سليقه‌اي آغاز مي‌شود و دل بسياري از دوستداران انقلاب را به درد مي‌آورد. مفاهيم توسعه اقتصادي، رفاه، جذب سرمايه‌ها، رشد صنعتي، اصالت توليد و... مفاهيم رايج رسانه‌ها مي‌شود، به اصحاب فرهنگ كم توجهي مي‌شود، تجمل‌گرايي شيوه برخي از مسئولان مي‌شود و.... آري، اين مسائل، دل هنرمندان انقلابي را به درد مي‌آورد. از سوي ديگر تحولات فراوان در حوزه هنري سازمان تبليغات و موضع‌گيري‌های برخي مسئولان فرهنگي باعث مي‌شود كه گروهي از هنرمندان حوزه هنري، از كار كناره بگيرند و زبان به اعتراض بگشايند. اين اعتراض نيز جلوه‌هاي گوناگون دارد. برخي از هنرمندان، شكوه‌هاي خود را در لفافه بيان مي‌كنند و برخي ديگر انقلاب را تمام شده فرض مي‌كنند و پرشتاب به برخي تصميم گيري‌ها مي‌تازند؛ غافل از آنكه انقلاب اسلامي، تفكر سترگي است كه با چهار موضع‌گيري خام از بين نخواهد رفت. در هر حال، قيصر نيز به جمع هنرمندان معترض مي‌پيوندد و خطر تغيير خط مشي انقلاب را گوشزد مي‌كند. اوج اين انتقادها در بخش نخست شعرهاي آينه‌هاي ناگهان نمايان است؛ شعرهايي كه مربوط به سالهاي 67-71 است. بخشي از اين شعرها، اشاره به سكوت معنادار هنرمندان انقلابي در آن روزگار دارد؛ بيت اول برخي از اين شعرها چنين است:

    حنجره‌ها روزه سكوت گرفتند (34)

    پنجره‌ها تار عنكبوت گرفتند

    در سايه اين سقف ترك خورده نشستيم

    بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم (35)

    ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد

    از خيل رفتگان بشماريد و بگذريد (36)

    شاخه‌ها تن به تقاضاي شكستن دادند

    برگها يك به يك از شاخه به خاك افتادند (37)

    اين گله‌ها و شكوه‌ها گاه لحن كاملاً تند به خود مي‌گيرد و اوج اندوه شاعر از وضعيت آن روزگار را نشان مي‌دهد:

    لب به آواز گشودم، به لبم مهر زدند

    چشمم آمد به سخن، سرمه به خوردش دادند (38)

    شاعر در اشعار نيمايي خود به راحتی درباره اين مقوله‌ها سخن مي‌گويد، بي آنكه لحن شاعرانه خود را از دست بدهد:

    بايد هواي پنجره را داشت

    زيرا بدون رابطه

    با اين هوا

    يك لحظه هم نمي‌شود اينجا

    نفس كشيد! (39)

    گاه اين شكوه‌ها، رنگ عدالت طلبانه به خود مي‌گيرد و معضلات اقتصادي مردم را نيز دربرمي‌گيرد:

    و بوي حسرت نان

    ما را / - تمام ما را - / خواهد خورد / ما ايستاده‌ايم

    و لحظه لحظه نوبت خود را  / خميازه مي‌كشيم

    اما اين آسياب كهنه به نوبت نيست

    - شايد هميشه نوبت ما

    فرداست! (40)

    نگاه عدالت خواهانه چنان در شعر او تند مي‌شود كه ظهور منجي را به رفع مشكلات صرف تنزل مي‌دهد و از ديگر ابعاد ظهور غافل مي‌ماند! آنجا كه مي‌گويد:

    ... روزي كه دست خواهش، كوتاه

    روزي كه التماس گناه است

    و فطرت خدا

    در زير پاي رهگذران پياده رو

    بر روي روزنامه نخوابد

    و خواب نان تازه نبيند (41)

    كار به جايي مي‌رسد كه در غزلي با مطلع «طلوع مي‌كند آن آفتاب پنهاني» كه از غزلهاي موفق در عرصه شعر انتظار است اين مصرع به چشم مي‌خورد: «بيا كه صاف شود اين هواي باراني». (42)

    تنها غزل مجموعه آينه‌هاي ناگهان كه هنوز رنگ و بوي حماسه‌هاي مجموعه تنفس صبح را دارد، غزل «اگر دل دليل است...» مي‌باشد كه در آن غزل هم شاعر به رنج شاعران انقلاب اشاره مي‌كند كه خون دل خورده‌اند و اكنون نيز اگر دوستان بخواهند بر آنها بتازند، آنان سر سكوت دارند و دست از فروتني برنمي‌دارند. اينك آن غزل زيبا:

    سراسر اگر زرد و پژمرده‌ايم

    ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم

     چون گلدان خالي، لب پنجره

    پر از خاطرات ترك خورده‌ايم

    اگر داغ دل بود، ما ديده‌ايم

    اگر خون دل بود، ما خورده‌ايم

    اگر دل دليل است، آورده‌ايم

    اگر داغ شرط است، ما برده‌ايم

    اگر دشنه دشمنان، گردنيم

    اگر خنجر دوستان، گرده‌ايم

    گواهي بخواهيد، اينك گواه

    همين زخمهايي كه نشمرده‌ايم!

    دلي سربلند و سري سر به زير

    از اين دست، عمري به سر برده‌ايم (43)

    اما مجموعه «گلها همه آفتابگردانند» از اينگونه انتقادها خالي است. در آنجا شاعر با احتياط اعتراض مي‌كند و مراقب است همه چيز را زير سئوال نبرد و همه پلهاي پشت سر را خراب نكند:

    روي برزخ دو پرتگاه

    راه مي روم

    سرنوشت من سرودن است! (44)

    گاه نيز به مخاطب به خود اميد مي‌دهد كه در پس اين نگرانيها و اندوهها، روزگار خوشي وجود دارد كه نبايد آن را فراموش كرد:

    من به چشمهاي بيقرار تو

    قول مي‌دهم:

    ريشه‌هاي ما به آب

    شاخه‌هاي ما به آفتاب مي‌رسد

    ما دوباره سبز مي‌شويم! (45)

    شعر امين پور در مجموعه «گلها همه آفتابگردانند» در موضع‌گيري‌هاي اجتماعي، پخته‌تر و حساب شده‌تر است، اما دچار مشكلات ديگري شده است. قيصر امين پور اوايل انقلاب، اكنون «دكتر قيصر امين پور» شده و در سطح مجامع ادبي به عنوان نظريه پرداز ادبي مطرح شده است و به خوبي مي‌دانيد كه در سمت استادي دانشگاه براحتي نمي‌توان شعر سرود! به قول مرحوم جلال آل احمد: «بالا و پايين رفتن از پله‌هاي دانشکده ادبيات, ذوق هنري انسان را كور مي‌كند!» توفيقهاي مهم قيصر در دو مجموعه «تنفس صبح» و «آينه‌هاي ناگهان» است. اين را پذيرفته‌ايم كه احساس هنرمند بايد پيش‌تر از ديگر افراد جامعه باشد. هنرمند راهبر احساسات اجتماعي است و رهبري احساسات، رهبري قلبهاست؛ و آن كس كه قلبها را رهبري مي‌كند و درس هدايت را برپا مي‌كند واسطه در فيض است. از جمله اين واسطه‌ها پيامبران، امامان شيعه و اولياي الهي‌اند؛ و شاعران نيز از اين زمره‌اند؛ البته و صد البته شاعري كه در اين مسير، از فيض روح‌القدسي برخوردار باشد و به توحيد در دل و جان باور ژرف داشته باشد. اين را نيز پذيرفته‌ايم كه هنر تك محور بي فايده است. هنر بايد همراه تبرّي و تولّي باشد؛ يعني بايد قلبها را به جبهه‌اي متعلق كند و در آن جبهه بر محبت بيفزايد و نفرت را به طرف مقابل بيش كند. از اين رو هنرمندي كه در جبهه حق قرار دارد و مي‌خواهد دلها را به سمت حقيقت فرابخواند بايد بتواند محبت مردمان را به حق افزايش دهد و زيبايي حقيقتها را آشكار سازد و از سوي ديگر دل را از با طلها و مجازها بيزار كند و انجام دادن هر يك از اين كارها، بي ديگري كار را ابتر خواهد ساخت. گاه هنرمند اين قدرت را فقط در بخشي از آثار خود دارد نه در همه آنها. از اين رو هنر حقيقي او در همان آثار خلاصه مي‌شود و آثار ديگر او ابتر مي‌ماند. هنرمند در آن بخش از آثار خود كه توانسته رهبري احساسات جامعه را در دست بگيرد و تولّي و تبرّي حقيقي را منتشر كند، همانند شهيد است! چه اينكه شهيد نيز احساسات پاك جامعه را در دست مي‌گيرد و آن را به سمت حقايق رهبري مي‌كند و دل راسرشار از كوثر تولّي و تبرّي مي‌سازد. قيصرامين پور همانند شهيدان بود كه توانست احساسات پاك را رهبري كند و از كوثر تولّي و تبرّي بر جانها بنوشاند. آنچه گفتيم ناظر به همه آثار قيصر نيست و بيشتر شعرهاي مجموعه‌هاي نخستين را دربر مي‌گيرد. او در مجموعه‌هاي «تنفس صبح» و «آينه‌هاي ناگهان» و نيز در مجموعه های توانست به پيامبري شاعرانه خود دست يابد و از زلال وحي بهره مند باشد؛ وحيي كه معجزه آن حماسه‌هاي دفاع مقدس بود. تا به حال شنيده‌ايم كه نبرد هشت ساله ملت ما جواناني را تربيت كرد كه شجاعت و دليري آنان زبانزد است و روح ايثار و فداكاري و اخلاص در آنان موج مي‌زند. اكنون اين را هم اضافه كنيم كه نبرد هشت ساله ما، شاعراني را پروريد كه اخلاص، عاطفه ديني، حماسه، تولّي و تبرّي در هنر آنان موج مي‌زند و قيصر از آن زمره بود. اين هم شاهدي ديگر بر از تبار شهيدان بودن او. خلاصه سخن اينكه قيصرامين پور، شاعري بود كه خيال خود را به درستي هدايت مي‌كرد و عاطفه و احساس را به خوبي رهبري مي‌نمود و با هنرهاي اصيل مأنوس بود. او شاعري بود كه اسير پول و سكه و جشنواره نشد و براي شعر ارزشي والاتر از اينها قائل بود. قيصر شكوه شاملوها و و براهني‌ها را درهم شكست و شعر حقيقي و راستين را به جامعه عرضه كرد. او توانست با درهم آميختن عرفان و حماسه و انديشه و با رعايت مناسك و مبادي خيال و عاطفه، شعري متعالي بسرايد؛ شعري كه رازهاي سر به مهر بسياري در درون خود داشت و امين‌پور در ابلاغ آن وحي، امين بود؛ شعري كه به ظاهر خراساني و مصداق كامل سهل ممتنع بود اما انديشه‌هاي عرفاني بيدل و ديگر شاعران سبك هندي در آن موج مي‌زند و راه به خلوت سراي توحيد مي‌برد؛ چنان كه خود سروده است:

    شعرم حرام باد

    اگر روزي

    تا بوده‌ام

    جز باطنين نام تو

    شعري سروده‌ام!¡                                                                            

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه