پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • آوازه شهرت
  • گتوند
  • بسیج
  • مسئولیت

  • مجید مرادیان

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   1031 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    دو نوروز با قیصر

    مجید مرادیان (عکاس و همشهری زنده یاد قیصر امین پور )

     

    سال شصت ودو و شصت و سه بود.آوازه شهرت قيصر امين پوررا شنيده بودم و مي دانستم همشهري ماست.با موتور تريل قرمز رنگ بسيج به در خانه شان در محله بالاي گتوند رفتم.پدرش حاج مراد امين پور در را باز كرد و وقتي شنيد با قيصر كار دارم،گفت:قيصر كه در تهران ساكن است.او نوروز به گتوند خواهد آمد.همان موقع بيا تا ببيني اش.

    نوروز كه رسيد دوباره به خانه شان رفتم.پدرش گفت:قيصر آمده است،اما مهمان دارد.خود قيصر آمد و مرا دعوت كرد. .هر چه گفتم الان مهمان داريد مزاحمتان نمي شوم،اصرار كرد و مرا به خانه برد.اولين برخوردش صميمي و مهربانانه بود.گويا سالهاست كه همديگر را مي شناسيم و انگار نه انگار كه او شاعر مشهوري است و من جواني كه آمده ام با او آشنا شوم.

    از فعاليت هاي بسيج و جوانان گتوند پرسيد ومن به او پيشنهاد كردم كه شب او را به مسجد ببرم تا براي اعضاي بسيج و جوانان شهر صحبت كند.وقتي ساعت 9 شب به خانه شان رفتم،ديدم آماده است. قبل از آن، به بچه هاي شهر گفته بودم امشب قيصر امين پور،شاعر انقلاب مهمان ماست و برايتان سخنراني خواهد كرد.تخته سياهي آماده كرده بوديم و جوانان شهر،مسجد را پر كرده بودند.

    قيصر روي تخته سياه كلمه مسوليت را نوشت و از تمام بچه ها وتك تك پرسيد مسوليت يعني چه؟هر كدام از بچه ها جوابي داد.قيصر گفت:مسوليت يعني زير سوال بردن و همه ما در برابر اعمال خود از طرف خداوند سوال مي شويم و چند دقيقه اي در باره مسوليت هاي هر كدام از ما در جامعه صحبت كرد.

    چند ماهي از آن ديدار گذشت و دلم براي قيصر تنگ شده بود. از كشوي مغازه پدرم مقداري پول برداشتم!و خودم را به انديمشك رساندم و با قطار راهي تهران شدم.اول صبح وقتي به دفتر كارش در حوزه هنري رفتم، از ديدن من تعجب كرد.يادم مي آيد محسن مخملباف هم پيش او نشسته بود و در حال حرف زدن بودند كه من رسيدم. آن روز مرا به ناهار مهمان كرد و وعده داد كه نوروز دوباره به گتوند خواهد آمد.

    پيش از عيد نوروز آن سال، عملياتي در جبهه جنوب انجام شد كه تعداد زيادي از بچه هاي بسيج گتوند كه در آن نشست با قيصر آشنا شده بودند،در اين عمليات به شهادت رسيدند.

    وقتي قيصر به گتوند آمد به ديدنش رفتم،دوباره از بسيج و جوانان شهر پرسيد. وقتي به او گفتم خيلي از بچه هايي كه پارسال همين موقع برايشان سخنراني كرده است درعمليات اخير شهيد شده اند،ناگهان حالش دگرگون شد و گفت:پاشوبرويم مزار شهداء.

    سوار موتور تريل قرمز رنگ بسيج شديم و رفتيم به گلزار شهدا. قيصر سرمزار تك تك شهدا رفت و به تلخي گريست¡

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه