پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • جلسه دفاع
  • دفتر گروه
  • دانشگاه تهران

  • قربان ولیئي

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   953 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    دو ساعت و ربع از آخرین روز قیصر

    قربان ولیئی

    ساعت 30: 17 روز دوشنبه است، در كتاب فروشي‌هاي ميدان انقلاب پرسه مي‌زنم. سر از جلوي دانشگاه درمي‌آورم. پاهاي من بي آنكه نظرم را بخواهند وارد دانشگاه مي‌شوند.

     چشمم كه به نگهبان‌ها مي‌افتد، تازه مي‌فهمم كه ديگر دانشجوي اين دانشگاه نيستم و سه چهار سال از فارغ‌التحصيلي‌ام گذشته است. خوشبختانه آدم چشمگيري نيستم و به راحتي وارد دانشگاه مي‌شوم، به طرف دانشكده ادبيات مي‌روم. از پله‌ها بالا مي‌روم. چرا؟ نمي‌دانم. امروز دوشنبه است و سه‌شنبه‌ها روز حضور دكتر شفيعي كدكني است كه گاهي سر كلاس متون عرفاني او حاضر مي‌شدم. برگردم، بهتر نيست؟ مي‌گويم و بالا مي‌روم. حالا به طبقه چهارم رسيده‌ام و چشمانم آشنايي را جستجو مي‌كند و نمي‌يابد. ناگهان در راهروي كوچك دانشكده قيصر را مي‌بينم كه با پيري مي‌آيد، مي‌خرامد، لرزان. پير احتمالاً از زحمتكشان دانشكده است و با صميميتي ديدني با قيصر حرف مي‌زند. سلام مي‌كنم. قيصر مي‌گويد: جوان شده‌اي قربان. مي‌گويم: با پيران نشسته‌ام. مي‌گويد: آفرين! احوالپرسي مي‌كند. از پيرمرد جدا شده‌ايم. تكه ناني در دست دارد، خيلي كوچك. تعارف مي‌كند. با ظرافت نصفش مي‌كنم و نصف ديگر را به قيصر مي‌دهم. با هم به طرف دفتر گروه مي‌رويم. مي‌گويد: سرم گيج رفت. كيفش را مي‌گيرم. مي‌گويد: ساعت 12 يك جلسه دفاع برگزار مي‌شود؛ بد نيست تو هم باشي؛ مربوط به غزل انقلاب است. مي‌گويم: چشم. جلسه را قيصر آغاز مي‌كند. استاد راهنماست. دانشجو خليل عمراني است. عنوان پايان‌نامه نقد و تحليل غزل عاشقانه انقلاب است. قيصر با ادب و فروتني تمام، جلسه را آغاز و به آخر مي‌رساند. دكترمحمد رضاتركي و دكترمنوچهراكبري هم حاضرند. ساعت 13 است. در دفتر گروه نشسته‌ايم. دكتر تركي وارد مي‌شود. قبل از شروع جلسه دفاع، دكتر تركي گفت: اگر وقت بشه، چند شعر برايت مي‌خوانم. مي‌گويم: آقاي تركي شعرهايت را نمي‌خواني؟ مي‌گويد: نه وقت نيست، كلاس دارم. مي‌گويم: بخواني بهتر است، مي‌ترسم گلو درد بگيري، اگر نخواني. اين جمله فضاي گفتگو را به سمت مزاح مي‌برد و قيصر مي‌گويد: حكايت آن شاعر است كه دل درد گرفته بود، طبيب گفت: لابد شعري گفته‌اي كه براي كسي نخوانده‌اي. همين چند جمله مرا به گفتن مطالبي از طب هندي وامي‌دارد كه جايي خوانده بودم. در باور حكيمان هندي، هر درد جسمي، ريشه رواني دارد. آنكه درد گلو دارد، لابد حرف‌هايي دارد كه نمي‌تواندشان گفت. يكي از همكاران قيصر - دكتر روح‌الله هادي - وارد دفتر گروه مي‌شود. به قيصر مي‌گويد: برويم اتاق من؛ همه چيز هست، چاي، قهوه. مي‌رويم. بحثهايمان درباره حكمت هندي و يوگا و انرژي درماني ادامه و استحاله مي‌يابد. حالا من دارم درباره روح و عوالم پس از مرگ، روده درازي مي‌كنم. احساس بدي دارم. چرا در اين باره دارم حرف مي‌زنم؟ راست است كه الكلام يجرّالكلام. شايد به خاطر اينكه ديشب تا 2 بامداد داشتم «كتاب روح» را ويرايش مي‌كردم. حالا ساعت 45: 13 است. قيصر با دكتر هادي درباره پايان‌نامه يكي از دانشجويان ارشد صحبت مي‌كند. حرفهايي رد و بدل مي‌شود. نسكافه‌اي نوشيده مي‌شود. قيصر خيلي كم حرف مي‌زند. قدرت سكوت او را احساس مي‌كنم و از ژرفاي دل اين توان او را مي‌ستايم. سكوت همه چيز است. رو به من مي‌كند و مي‌گويد: از اين حرف‌ها بگذريم؛ هين سخن تازه بگو تا دوجهان تازه شود، شعري بخوان قربان. مي‌گويم غزلي براي امام علي(ع) گفته‌ام و بعد مي‌خوانم:

    اي سلسله در سلسله در سلسله مويت

    وي آينه در آينه در آينه رويت

    چشمان تو چشمان تو چشمان تو هوهو

    حق حق، چه بگويم چه من از اين همه اویت

    زيبايي سكرآور رباني آفاق

    بي شبهه سبويي تو و افلاك سبويت

    هر سبزه كه از خاك برآيد، كلماتت

    در چاه فرو ريخته اسرار مگويت

    اي زمزمه هر شب تنهايي جبريل

    وي زمزم آواز خداوند، گلويت

    دريايي و هر چشمه به ژرفاي تو جاري

    فردايي و هر لحظه شتابنده به سويت

    قيصر كف مي‌زند. غزلي ديگر مي‌خوانم. مي‌گويم دكتر ساعت چند كلاس داري؟ مي‌گويد ساعت 3. پيشنهاد مي‌دهم كه استراحت كند. حالا ساعت 10: 14است. از دكتر هادي خداحافظي مي‌كنيم. قيصر مي‌گويد: نمازي بخوانم و استراحتي بكنم. كيفش را پس مي‌دهم و دستش را مي‌فشارم. ساعت 20: 14 از او جدا مي‌شوم. احساسي شديد به من مي‌گويد قيصر آن سويي است. تمام شب را به فكر او هستم. پس از نماز صبح سه‌شنبه، قيصر مدام در ذهنم حاضر است. ساعت30: 7 با پيام كوتاهي خبر را مي‌شنوم:

    «قيصر رفت به دادمان برسيد/ بيمارستان دي. باورش نه آسان است و نه دشوار. ساعت30: 8 مي‌گويم:   ديروز با تو بودم، ديروز ناگهان رفت، با يك كلام كوتاه، قيصر به آسمان رفت¡

     

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه