پيشرفته
 

موضوعات :

  • ویژه نامه قیصر
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • دستور زبان عشق
  • کتاب

  • قیصر امین پور

    ديگر مطالب اين نويسنده :

  • آوازهای نی

  • مطلب بعدي >   1115 تعداد بازديد
    (0 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    دستور زبان عشق

    همزاد عاشقان جهان

    ... اما

    اعجاز ما همين است:

    ما عشق را به مدرسه برديم

    در امتداد راهرويي كوتاه

    در آن كتابخانه كوچك

    تا باز اين كتاب قديمي را

    كه از كتابخانه امانت گرفته‌ايم

    - يعني همين كتاب اشارات را -

    با هم يكي دو لحظه بخوانيم

    ما بي صدا مطالعه مي‌كرديم

    اما كتاب را كه ورق مي زديم

    تنها

    گاهي به هم نگاهي...

    ناگاه

    انگشتهاي «هيس!»

    ما را

    از هر طرف نشانه گرفتند

    انگار

    غوغاي چشمهاي من و تو

    سكوت را

    در آن كتابخانه رعايت نكرده بود!

     

     

    ˜ روایت رؤیا ها

    فرزندم!

    رؤياي روشنت را

    ديگر براي هيچ كسي بازگو مكن!

    - حتي برادران عزيزت -

    مي‌ترسم

    شايد دوباره دست بيندازند

    خواب تو را

    در چاه

    شايد دوباره گرگ...

    مي‌دانم

    تو يازده ستاره و خورشيد و ماه

    در خواب ديده‌اي

    حالا باش!

    تا خواب يك ستاره ديگر

    تعبير خوابهاي تو را

    روشن كند

    اي كاش...!

     

    شعر

    تا نسوزم

    تا نسوزانم

    تا مبادا بي هوا خاموش...

    پس چگونه

    بي امان روشن نگه دارم

    سالها اين پاره آتش را

    در كف دستم؟

    تا بدانم همچنان هستم!

     

     

    ˜ بفرمایید !

    بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما

    نه بر لب، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما

    بفرماييد هر چيزي همان باشد كه مي‌خواهد

     همان، يعني نه مانند من و مانندهاي ما

    بفرماييد تا اين بي چراتر كار عالم؛ عشق

    رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما

    سر مويي اگر با عاشقان داري سر ياري

    بيفشان زلف و مشكن حلقه پيوندهاي ما

    به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو مي‌بالند

     بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما

    شب و روز از تو مي‌گوييم و مي‌گويند، كاري كن

    كه «مي‌بينم» بگيرد جاي «مي‌گويند» هاي ما

    نمي‌دانم كجايي يا كه‌اي، آن قدر مي‌دانم

     كه مي‌آيي كه بگشايي گره از بندهاي ما

    بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز

     همين حالا بيايد وعده آينده‌هاي ما

     

     

    ˜ روزها و سوزها

    مانده از آن كاروان‌ها و از آن چاووش‌ها

    شعله‌هاي خفته در خاكستر خاموش‌ها

    كاروان در كاروان خورشيد و خون چاووش خوان

     راه روشن از طنين گامشان در گوش‌ها

    ذره‌اي بود از غبار راه آنها آفتاب

     مانده اينك سايه باري گران بر دوش‌ها

    هرچه جز تشريف عرياني برايم تنگ بود

     از قماش زخم بر تن داشتم تن پوش‌ها

    هرچه گفتم از غم آن روزها و سوزها

    هرچه در دل داشتم از نيشها و نوش‌ها

    هرچه گفتم، هيچ كس نشنيد يا باور نكرد

     من دهاني نيستم از زمره اين گوش‌ها

     

     

    ˜ باغ کاغذی

    سيل شادي است و شاد باش‌ها!

     سيل گل بريز و گل بپاش‌ها!

    باز در دلم شكوفه مي‌كند

     باغ كاغذين شاد باش‌ها

    هرچه كاشتم به باد رفت و ماند

     كاش‌ها و كاش‌ها و كاش‌ها

    دور كرد و كور كرد عشق را

    دورباش‌ها و كورباش‌ها

    زخم مي‌زند به چشم آفتاب

     تيغ برج آسمان خراش‌ها

    سوخت دست و بال ما از اين همه

     كاسه‌هاي داغتر از آش‌ها

    دور باطل است سعي بي صفا

     رقص بسمل است اين تلاش‌ها

     

     

    ˜ اخوانیه (برای سید حسن حسینی)

    چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

     بياييد از عشق صحبت كنيم

    تمام عبادات ما عادت است

    به بي عادتي كاش عادت كنيم

    چه اشكال دارد پس از هر نماز

     دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

    به هنگام نيت براي نماز

     به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

    چه اشكال دارد كه در هر قنوت

     دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

    چه اشكال دارد در آيينه‌ها

     جمال خدا را زيارت كنيم؟

    مگر موج دريا ز دريا جداست

     چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

    پراكندگي حاصل كثرت است

     بياييد تمرين وحدت كنيم

    «وجود» تو چون عين «ماهيت» است

     چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

    اگر عشق خود علت اصلي است

    چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

    بيا جيب احساس و انديشه را

     پر از نقل مهر و محبت كنيم

    پر از گلشن راز، از عقل سرخ

     پر از كيمياي سعادت كنيم

    بياييد تا عين عين‌القضات  

    ميان دل و دين قضاوت كنيم

    اگر سنت اوست نوآوري

     نگاهي هم از نو به سنت كنيم

    مگو كهنه شد رسم عهد الست

     بياييد تجديد بيعت كنيم

    برادر چه شد رسم اخوانيه؟

     بيا ياد عهد اخوت كنيم

    بگو قافيه سست يا نادرست

     همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

    خدايا دلي آفتابي بده

    كه از باغ گلها حمايت كنيم

    رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

     «بيا عاشقي را رعايت كنيم»

     

     

    ˜ در این زمانه

    در اين زمانه هيچ كس خودش نيست

     كسي براي يك نفس خودش نيست

    همين دمي كه رفت و بازدم شد

    نفس - نفس، نفس - نفس خودش نيست

    همين هوا كه عين عشق پاك است

     گره كه خورد با هوس خودش نيست

    خداي ما اگر كه در خود ماست

     كسي كه بي خداست، پس خودش نيست

    مگس، به هر كجا، به جز مگس نيست

     ولي عقاب در قفس، خودش نيست

    تو اي من، اي عقاب بسته بالم

     اگرچه بر تو راه پيش و پس نيست

    تو دست كم كمي شبيه خود باش

     در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست

    تمام درد ما همين خود ماست

     تمام شد، همين و بس: خودش نيست

     

     

     

     

     

     

    ˜ گلها همه آفتابگردانند

    پند پیشینیان

    پيشينيان با ما

    در كار اين دنيا چه گفتند؟

    گفتند: بايد سوخت

    گفتند: بايد ساخت

    گفتيم: بايد سوخت،

    اما نه با دنيا

    كه دنيا را!

    گفتيم: بايد ساخت،

    اما نه با دنيا

    كه دنيا را!

    فروردين70

     

     

    سفر ˜ 

    خروار

    خروار

    خوانديم

    بار گران اسفار

    بر پشت ما قطار قطار آوار

    اما تمام عمر

    در انتظار يك دم عيسي وار

    مانديم

    مرداد 79

     

     

    ˜ مدینه فاضله

    خدا روستا را

    بشر شهر را...

    ولي شاعران آرمان شهر را آفريدند

    كه در خواب هم خواب آن را نديدند

    شهريور 79

     

     

    ˜ عهد آدم

    من از عهد آدم تو را دوست دارم

    از آغاز عالم تو را دوست دارم

    چه شبها من و آسمان تا دم صبح

    سروديم نم نم: تو را دوست دارم

    نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي!

    من اي حس مبهم تو را دوست دارم

    سلامي صميمي‌تر از غم نديدم

     به اندازه ی غم تو را دوست دارم

    بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

     بگوييم باهم: تو را دوست دارم

    جهان يك دهان شد هماواز با ما:

     تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

    بهمن 68

     

     

    ˜ الهی

    الهي به زيبايي سادگي!

    به والايي اوج افتادگي!

    رهايم مكن جز به بند غمت،

    اسيرم مكن جز به آزادگي!

    اسفند 70

     

     

     

     

     

    ˜گزیده اشعار

     

    عزل در پرده دیر سال

    چرا تا شكفتم

    چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم

    چرا بي هوا سرد شد باد

    چرا از دهن

    حرفهاي من

    افتاد

    فروردين 73

     

    ˜ لحظه های کاغذی

    خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

     شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري

    لحظه‌هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن

     خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

    آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين

     سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

    با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه بسته

    خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

    صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف كشيده

    خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

    عصر جدول‌هاي خالي، پاركهاي اين حوالي

     پرسه‌هاي بي خيالي، نيمكت‌هاي خماري

    رو نوشت روزها را، روي هم سنجاق كردن

     شنبه‌هاي بي پناهي، جمعه‌هاي بي قراري

    عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها

    خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

    روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث 

     در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

    اسفند72

     

     

    ˜ الفبای درد

    الفباي درد از لبم مي‌تراود

     نه شبنم كه خون از شبم مي‌تراود

    سه حرف است مضمون سي پاره دل

     الف.لام.ميم از لبم مي‌تراود

    چنان گرم هذيان عشقم كه آتش

     به جاي عرق از تبم مي‌تراود

    زدل بر لبم تا دعايي برآيد

     اجابت ز هر ياربم مي‌تراود

    ز دين ريا بي نيازم، بنازم

     به كفري كه از مذهبم مي‌تراود

    خرداد73

     

     

    ˜ فال نيك

    گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟ 

     شيرين من، براي غزل شور و حال كو؟

    پر مي‌زند دلم به هواي غزل، ولي

     گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟

    گيرم به فال نيك بگيرم بهار را

     چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟

    تقويم چار فصل دلم را ورق زدم

     آن برگهاي سبز سرآغاز سال كو؟

    رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند

     حال سوال و حوصله قيل و قال كو؟

    بهار74

     

     

    ˜ تنها تو می مانی

    دل داده‌ام بر باد، بر هرچه بادا باد

     مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد

    اي عشق از آتش، اصل و نسب داري

     از تيره دودي، از دودمان باد

    آب از تو طوفان شد، خاك از تو خاكستر

    از بوي تو آتش، در جان باد افتاد

    هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران

     هر كوه بي فرهاد، كاهي به دست باد

    هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

    ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

     از خاك ما در باد، بوي تو مي‌آيد

     تنها تو مي‌ماني، ما مي‌رويم از ياد

    خرداد75

     

     

    ˜ حتی اگر نباشی...

    مي‌خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

    مي‌جويمت چنانكه لب تشنه آب را

    محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح

     يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

    بي تابم آنچنان كه درختان براي باد

     يا كودكان خفته به گهواره تاب را

    بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل

     يا آن چنان كه بال پريدن عقاب را

    حتي اگر نباشي، مي‌آفرينمت

     چونانكه التهاب بيابان سراب را

    اي خواهشي كه خواستني‌تر ز پاسخي

     با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

    فروردين77

     

     

    ˜ روز ناگزیر

    اين روزها كه مي‌گذرد، هر روز

    احساس مي‌كنم كه كسي در باد

    فرياد مي‌زند

    احساس مي‌كنم كه مرا

    از عمق جاده‌هاي مه آلود

    يك آشناي دور صدا مي‌زند

    آهنگ آشناي صداي او

    مثل عبور نور

    مثل عبور نوروز

    مثل صداي آمدن روز است

    آن روز ناگزير كه مي‌آيد

    روزي كه عابران خميده

    يك لحظه وقت داشته باشند

    تا سربلند باشند

    و آفتاب را

    در آسمان ببينند

    روزي كه اين قطار قديمي

    در بستر موازي تكرار

    يك لحظه بي توقف حركت كند

    تا چشمهاي خسته خواب آلود

    از پشت پنجره

    تصوير ابرها را در قاب

    و طرح واژگونه جنگل را

    در آب بنگرند

    آن روز

    پرواز دستهاي صميمي

    در جستجوي دوست

    آغاز مي‌شود

    روزي كه روز تازه پرواز

    روزي كه نامه‌ها همه باز است

    روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر

    بال كبوتري را

    امضا كنيم

    و مثل نامه‌اي بفرستيم

    صندوقهاي پستي

    آن روز،آشيان كبوترهاست

    روزي كه دست خواهش، كوتاه

    روزي كه التماس گناه است

    و فطرت خدا

    در زير پاي رهگذران پياده‌رو

    بر روي روزنامه نخوابد

    و خواب نان تازه نبيند

    روزي كه روي درها

    با خط ساده‌اي بنويسند:

    «تنها ورود گردن كج، ممنوع!»

    و زانوان خسته مغرور

    جز پيش پاي عشق

    با خاك آشنا نشود

    و قصه‌هاي واقعي امروز

    خواب و خيال باشند

    و مثل قصه‌هاي قديمي

    پايان خوب داشته باشند

    روز وفور لبخند

    لبخند بي دريغ

    لبخند بي مضايقه چشمها

    آن روز

    بي چشمداشت بودن لبخند

    قانون مهرباني است

    روزي كه شاعران

    ناچار نيستند

    در حنجره‌هاي تنگ قوافي

    لبخند خويش را بفروشند

    روزي كه روي قيمت احساس

    مثل لباس

    صحبت نمي‌كنند

    پروانه‌هاي خشك شده، آن روز

    از لابه‌لاي برگهاي كتاب شعر

    پرواز مي‌كنند

    و خواب در دهان مسلسلها

    خميازه مي‌كشد

    و كفشهاي كهنه سربازي

    در كنج موزه‌هاي قديمي

    با تار عنكبوت گره مي‌خورند

    روزي كه توپها

    در دست كودكان

    از باد پر شوند

    روزي كه سبز، زرد نباشد

    گلها اجازه داشته باشند

    هر جا كه دوست داشته باشند

    بشكفند

    دلها اجازه داشته باشند

    هر جا نياز داشته باشند

    بشكنند

    آيينه حق نداشته باشد

    با چشمها دروغ بگويد

    ديوار حق نداشته باشد

    بي پنجره برويد

    آن روز

    ديوار باغ و مدرسه كوتاه است

    تنها

    پرچيني از خيال

    در دور دست حاشيه باغ مي‌كشند

    كه مي‌توان به سادگي از روي آن پريد

    روز طلوع خورشيد

    از جيب كودكان دبستاني

    روزي كه باغ سبز الفبا

    روزي كه مشق آب، عمومي است

    دريا و آفتاب

    در انحصار چشم كسي نيست

    روزي كه آسمان

    در حسرت ستاره نباشد

    روزي كه آرزوي چنين روزي

    محتاج استعاره نباشد

    اي روزهاي خوب كه در راهيد!

    اي جاده‌هاي گمشده در مه!

    اي روزهاي سخت ادامه!

    از پشت لحظه‌ها به درآييد!

    اي روز آفتابي!

    اي مثل چشمهاي خدا آبي!

    اي روز آمدن!

    اي مثل روز، آمدنت روشن!

    اين روزها كه مي‌گذرد، هر روز

     در انتظار آمدنت هستم!

    اما

    با من بگو كه آيا، من نيز

    در روزگار آمدنت هستم؟

     

     

    ˜ درد وارها 1

    دردهاي من

    جامه نيستند

    تا ز تن درآورم

    «چامه و چكامه» نيستند

    تا به «رشته سخن» درآورم

    نعره نيستند

    تا ز «ناي جان» برآورم

    دردهاي من نگفتني

    دردهاي من نهفتني است

    دردهاي من

    گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

    درد مردم زمانه است

    مردمي كه چين پوستينشان

    مردمي كه رنگ روي آستينشان

    مردمي كه نامهايشان

    جلد كهنه شناسنامه‌هايشان

    درد مي‌كند

    من ولي تمام استخوان بودنم

    لحظه‌هاي ساده سرودنم

    درد مي‌كند

    انحناي روح من

    شانه‌هاي خسته غرور من

    تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

    كتف گريه‌هاي بي بهانه‌ام

    بازوان حس شاعرانه‌ام

    زخم خورده است

    دردهاي پوستي كجا؟

    درد دوستي كجا؟

    اين سماجت عجيب

    پافشاري شگفت دردهاست

    دردهاي آشنا

    دردهاي بومي غريب

    دردهاي خانگي

    دردهاي كهنه لجوج

    اولين قلم

    حرف حرف درد را

    در دلم نوشته است

    دست سرنوشت

    خون درد را

    با گلم سرشته است

    پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

    درد

    رنگ و بوي غنچه دل است

    پس چگونه من

    رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي توبه‌توي آن جدا كنم؟

    دفتر مرا

    دست درد مي‌زند ورق

    شعر تازه مرا

    درد گفته است

    درد هم شنفته است

    پس در اين ميانه من

    از چه حرف مي‌زنم؟

    درد، حرف نيست

    درد، نام ديگر من است

    من چگونه خويش را صدا كنم؟

    ارديبهشت67

     

     

    ˜ جرأت دیوانگی

    انگار مدتي است كه احساس مي‌كنم

    خاكستري‌تر از دو  سه سال گذشته‌ام

    احساس مي‌كنم كه كمي دير است

    ديگر نمي‌توانم

    هر وقت خواستم

    در بيست سالگي متولد شوم

    انگار

    فرصت براي حادثه

    از دست رفته است

    از ما گذشته است كه كاري كنيم

    كاري كه ديگران نتوانند

    فرصت براي حرف زياد است

    اما

    اما اگر گريسته باشي...

    آه...

    مردن چقدر حوصله مي‌خواهد

    بي آنكه در سراسر عمرت

    يك روز، يك نفس

    بي حس مرگ زيسته باشي!

    انگار

    اين سالها كه مي‌گذرد

    چندان كه لازم است

    ديوانه نيستم

    احساس مي‌كنم كه پس از مرگ

    عاقبت

    يك روز

    ديوانه مي‌شوم!

    شايد براي حادثه

    گاهي كمي عجيب‌تر از اين

    باشم

    با اين همه تفاوت

    احساس مي‌كنم كه كمي بي تفاوتي

    بد نيست

    حس مي‌كنم كه انگار

    نامم كمي كج است

    و نام خانوادگي‌ام، نيز

    از اين هواي سربي

    خسته است

    امضاي تازه من

    ديگر

    امضاي روزهاي دبستان نيست

    اي كاش

    آن نام را دوباره

    پيدا كنم

    اي كاش

    آن كوچه را دوباره ببينم

    آنجا كه ناگهان

    يك روز نام كوچكم از دستم

    افتاد

    و لابه‌لاي خاطره‌ها گم شد

    آنجا كه

    يك كودك غريبه

    با چشمهاي كودكي من نشسته است

    از دور

    لبخند او چقدر شبيه من است!

    آه، اي شباهت دور!

    اي چشمهاي مغرور!

    اين روزها كه جرأت ديوانگي‌ام كم است

    بگذار باز هم به تو برگردم!

    بگذار دست كم

    گاهي تو را به خواب ببينم!

    بگذار در خيال تو باشم!

    بگذار...

    بگذريم!

    اين روزها

    خيلي براي گريه دلم تنگ است!

    آذر69

     

     

    ˜ حسرت همیشگی

    حرفهاي ما هنوز ناتمام...

    تا نگاه مي‌كني:

    وقت رفتن است

    باز هم همان حكايت هميشگي!

    پيش از آن كه با خبر شوي

    لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

    آي...

    اي دريغ و حسرت هميشگي!

    ناگهان

    چقدر زود

    دير مي‌شود!

    بهمن69

     

     

    ˜ سرود صبح

    حنجره‌ها روزه سكوت گرفتند

     پنجره‌ها تار عنكبوت گرفتند

    عقده فرياد بود و بغض گلوگير

     بهت فصيح مرا سكوت گرفتند

    نعره زدم: عاشقان گرسنه مرگند

    درد مرا قوت لايموت گرفتند

    خط خطا بر سرود صبح كشيدند

    روشني صفحه را خطوط گرفتند

    آذر68

    ˜ آواز عاشقانه

    آواز عاشقانه ما در گلو شكست

     حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

    ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند

    تنها بهانه دل ما در گلو شكست

    سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

     آن گريه‌هاي عقده گشا در گلو شكست

    اي داد، كس به داغ دل باغ دل نداد

     اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

    آن روزهاي خوب كه ديدیم، خواب بود

    خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

    «بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

     «آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست

    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

     نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

    تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

     بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست

     

     

    ˜ اگر دل دلیل است...

    سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم

     ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم

    چو گلدان خالي، لب پنجره

     پر از خاطرات ترك خورده‌ايم

    اگر داغ دل بود، ما ديده‌ايم

     اگر خون دل بود، ما خورده‌ايم

    اگر دل دليل است، آورده‌ايم

     اگر داغ شرط است، مابرده‌ايم

    اگر دشنه دشمنان، گردنيم! 

     اگر خنجر دوستان، گرده‌ايم!

    گواهي بخواهيد اينك گواه:

     همين زخمهايي كه نشمرده‌ايم!

    دلي سر بلند و سري سر به زير

    از اين دست عمري به سر برده‌ايم

     

     

    ˜ رفتن رسیدن است

    موجيم و وصل ما، از خود بريدن است

    ساحل بهانه‌اي است، رفتن رسيدن است

    تا شعله در سريم، پروانه اخگريم

    شمعيم و اشك ما، در خود چكيدن است

    ما مرغ بي پريم، از فوج ديگريم

    پرواز بال ما، در خون تپيدن است

    پر مي‌كشيم و بال، بر پرده خيال

    اعجاز ذوق ما، در پر كشيدن است

    ما هيچ نيستيم، جز سايه‌اي ز خويش

     آيين آينه، خود را نديدن است

    گفتي مرا بخوان، خوانديم و خامشي

     پاسخ همين تو را، تنها شنيدن است

    بي درد و بي غم است، چيدن رسيده را

     خاميم و درد ما، از كال چيدن است

    اسفند64

     

     

    ˜ فصل تقسیم

    چشمها پرسش بي پاسخ حيرانيها

    دستها تشنه ی تقسيم فراوانيها

    با گل زخم سر راه تو آذين بستيم

     داغهاي دل ما، جاي چراغانيها

    حاليا دست كريم تو براي دل ما

     سرپناهي است در اين بي سر و سامانيها

    وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي

     اي سرانگشت تو آغاز گل افشانيها

    فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد

     فصل تقسيم غزلها و غزلخواني‌ها

    سايه ی امن كساي تو مرا بر سر بس

     تا پناهم دهد از وحشت عريانيها

    چشم تو لايحه ی روشن آغاز بهار

    طرح لبخند تو پايان پريشانيها

    دي64

     

    ˜ شعری برای جنگ

    مي‌خواستم

    شعري براي جنگ بگويم

    ديدم نمي‌شود

    ديگر قلم زبان دلم نيست

    گفتم:

    بايد زمين گذاشت قلمها را

    ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست

    بايد سلاح تيزتري برداشت

    بايد براي جنگ

    از لوله تفنگ بخوانم

    - با واژه فشنگ -

    مي‌خواستم

    شعري براي جنگ بگويم

    شعري براي شهر خودم - دزفول -

    ديدم كه لفظ ناخوش موشك را

    بايد به كار برد

    اما

    موشك

    زيبايي كلام مرا مي‌كاست

    گفتم كه بيت ناقص شعرم

    از خانه‌هاي شهر كه بهتر نيست

    بگذار شعر من هم

    چون خانه‌هاي خاكي مردم

    خرد و خراب باشد و خون آلود

    بايد كه شعر خاكي و خونين گفت

    بايد كه شعر خشم بگويم

    شعر فصيح فرياد

    - هر چند ناتمام -

    گفتم:

    در شهر ما

    ديوارها دوباره پر از عكس لاله‌هاست

    اينجا

    وضعيت خطر گذرا نيست

    آژير قرمز است كه مي‌نالد

    تنها ميان ساكت شبها

    بر خواب ناتمام جسدها

    خفاشهاي وحشي دشمن

    حتي ز نور روزنه بيزارند

    بايد تمام پنجره‌ها را

    با پرده‌هاي كور بپوشانيم

    اينجا

    ديوار هم

    ديگر پناه پشت كسي نيست

    كاين گور ديگري است كه استاده است

    در انتظار شب

    ديگر ستارگان را

    حتي

    هيچ اعتماد نيست

    شايد ستاره‌ها

    شبگردهاي دشمن ما باشند

    اينجا

    حتي

    از انفجار ماه تعجب نمي‌كنند

    اينجا

    تنها ستارگان

    از برجهاي فاصله مي‌بينند

    كه شب چقدر موقع منفوري است

    اما اگر ستاره زبان مي‌داشت

    چه شعرها كه از بد شب مي‌گفت

    گوياتر از زبان من گنگ

    آري

    شب موقع بدي است

    هر شب تمام ما

    با چشمهاي زل زده مي‌بينيم

    عفريت مرگ را

    كابوس آشناي شب كودكان شهر

    هر شب لباس واقعه مي‌پوشد

    اينجا

    هر شام خامشانه به خود گفته‌ايم:

    شايد

    اين شام، شام آخر ما باشد

    اينجا

    هر شام خامشانه به خود گفته‌ايم:

    امشب

    در خانه‌هاي خاكي خواب آلود

    جيغ كدام مادر بيدار است

    كه در گلو نيامده مي‌خشكد؟

    اينجا

    گاهي سر بريده ی مردي را

    تنها

    تنها بايد ز بام دور بياريم

    تا در ميان گور بخوابانيم

    يا سنگ و خاك و آهن خونين را

    وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌كنيم

    در زير خاك گل شده مي‌بينيم:

    زن روي چرخ كوچك خياطي

    خاموش مانده است

    اينجا سپور هر صبح

    خاكستر عزيز كسي را

    همراه مي‌برد

    اينجا براي ماندن

    حتي هوا كم است

    اينجا خبر هميشه فراوان است

    اخبار بارهاي گل سنگ

    بر قلبهاي كوچك

    در گورهاي تنگ

    اما

    من از درون سينه خبر دارم

    از خانه‌هاي خونين

    از قصه ی عروسك خون آلود

    از انفجار مغز سري كوچك

    بر بالشي كه مملو رؤياهاست

    - رؤياي كودكانه شيرين -

    از آن شب سياه

    آن شب كه در غبار

    مردي به روي جوي خيابان

    خم بود

    با چشمهاي سرد و هراسان

    دنبال دست ديگر خود مي‌گشت

    باور كنيد

    من با دو چشم مات خودم ديدم

    كه كودكي ز ترس خطر تند مي‌دويد

    اما سري نداشت

    لختي دگر به روي زمين غلتيد

    و ساعتي دگر

    مردي خميده پشت و شتابان

    سر را به ترك بند دوچرخه

    سوي مزار كودك خود مي‌برد

    چيزي درون سينه او كم بود...

    اما

    اين شانه‌هاي گرد گرفته

    چه ساده و صبور

    وقت وقوع فاجعه مي‌لرزد

    اينان

    هر چند

    بشكسته زانوان و كمرهاشان

    استاده‌اند فاتح و نستوه

    - بي هيچ خان و مان -

    در گوششان كلام امام است

    - فتواي استقامت و ايثار -

    بر دوششان درفش قيام است

    باري

    اين حرفهاي داغ دلم را

    ديوار هم توان شنيدن نداشته است

    آيا تو را توان شنيدن هست؟

    ديوار!

    ديوار سرد و سنگي سيار!

    آيا رواست مرده بماني

    دربند آنكه زنده بماني؟

    نه!

    بايد گلوي مادر خود را

    از بانگ رود رود بسوزانيم

    تا بانگ رود رود نخشكيده است

    بايد سلاح تيزتري برداشت

    ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست...

    دزفول-اسفند59

    ٭ «رود» يعني فرزند، در بعضي از نواحي جنوب، مادران در مرگ فرزندانشان «رود،رود» مي‌گويند.

     

    ˜ غزل تقویم ها

    عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم

     تقويم‌ها گفتند و ما باور نكرديم

    در خاك شد صد غنچه در فصل شكفتن

     ما نيز جز خاكستري بر سر نكرديم

    دل در تب لبيك تاول زد ولي ما

     لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم

    حتي خيال ناي اسماعيل خود را

     همسايه با تصويري از خنجر نكرديم

    بي دست و پاتر از دل خود كس نديدم

     زان رو كه رقصي با تن بي سر نكرديم

     

     

     

    ˜ راز

    آهنگ و سرود لبتان سوختن است

     انديشه ی  روز و شبتان سوختن است

    رازي است ميان تو و پروانه و شمع

     كز روز ازل مذهبتان سوختن است

     

     

     

    ˜ هجرت

    من هم سفر شراب از زرد به سرخ

     من همره اضطراب از زرد به سرخ

    يك روز به شوق هجرتي خواهم كرد

     چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

     

     

    ˜ گم کرده دیرین

    بيا اي دل از اينجا پر بگيريم

     ره كاشانه ديگر بگيريم

    بيا گمكرده ديرين خود را

     سراغ از لاله پرپر بگيريم

     

     

     

    ˜ از این

    نه از مهر و نه از كين مي‌نويسم

     نه از كفر و نه از دين مي‌نويسم

    دلم خون است، مي‌داني برادر

     دلم خون است، از اين مي‌نويسم

    ˜ روز ناگریز

    اين روزها كه مي‌گذرد هر روز

     احساس مي‌كنم كه كسي در باد

     فرياد مي‌زند

     احساس مي‌كنم كه مرا

     از عمق جاده‌هاي مه آلود

     يك آشناي دور صدا مي‌زند

     آهنگ آشناي صداي او

     مثل عبور نور

     مثل عبور نوروز

     مثل صداي آمدن روز است

     آن روز ناگزير كه مي‌آيد

     روزي كه عابران خميده

     يك لحظه وقت داشته باشند

     تا سربلند باشند

     و آفتاب را

     در آسمان ببينند

     روزي كه اين قطار قديمي

     در بستر موازي تكرار

     يك لحظه بي بهانه توقف كند

     تا چشم‌هاي خسته خواب آلود

     از پشت پنجره

     تصوير ابرها را در قاب

     و طرح واژگونه جنگل را

     در آب بنگرند

     آن روز

     پرواز دست‌هاي صميمي

     در جستجوي دوست

     آغاز مي‌شود

     روزي كه روز تازه پرواز

     روزي كه نامه‌ها همه باز است

     روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر

     بال كبوتري را

     امضا كنيم

     و مثل نامه‌اي بفرستيم

     صندوق‌هاي پستي

     آن روز آشيان كبوترهاست

     روزي كه دست خواهش كوتاه

     روزي كه التماس گناه است

     و فطرت خدا

     در زير پاي رهگذران پياده‌رو

     بر روي روزنامه نخوابد

     و خواب نان تازه نبيند

     روزي كه روي درها

     با خط ساده‌اي بنويسند

     "تنها ورود گردن كج ممنوع"

     و زانوان خسته مغرور

     جز پيش پاي عشق

     با خاك آشنا نشود

     و قصه‌هاي واقعي امروز

     خواب و خيال باشند

     و مثل قصه‌هاي قديمي

     پايان خوب داشته باشند

    دسته بندي هاي برگزيده
    آرشيو راه