پيشرفته
 

موضوعات :

  • تاریخ شفاهی
  • شعر

  • کلمات کليدي :

  • زندگینامه
  • قیصر
  • دزفول
  • دانشگاه
  • لانه جاسوسی

  • سعیده یراقی

    ديگر مطالب اين نويسنده :

    مطلب بعدي >   4885 تعداد بازديد
    10.00 (1 راي ) امتياز مطلب < مطلب قبلي
    راه شماره 0  : قيصر به روايت قيصر

    قیصر به روایت قیصر

    قيصر به روايت قيصر

    قيصر شاعري بود که تن به مصاحبه ها و گفت و گوهاي مطبوعاتي نمي داد. مصاحبه زير که در قالب طرح تدوين تاريخ شفاهي انقلاب در کتابخانه ملي ايران تهيه شده است، فرصت مغتنمي است براي تماشاي قيصر به روايت قيصر.

    کتابخانه ملي حاضر نشد  اصل مصاحبه را در اختيار راه بگذارد و آنچه مي خوانيد گزيده اي است که با همکاري کتابخانه ملي در يکي از روزنامه هاي صبح به چاپ رسيده است.

    قيصر امين پور چند سال پايان عمر تن به گفت وگو نداد. دلايل شخصي قيصر فراوان بود از جمله آنکه دوست نداشت زخم هاي گذشته، دوباره سر باز کند و بيماري جسمي اش نيز مزيد بر علت شده بود. گفت وگوي حاضر تحت نظر سازمان اسناد و کتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران در قالب طرح تاريخ شفاهي انجام شده است. اين طرح چند سالي است به منظور مستندسازي تاريخ فرهنگي - اجتماعي کشور به شکل گفت وگو با مسئولان فرهنگي، نويسندگان، شعرا و هنرمندان در حال اجرا است. گفت وگويي که پيش رو داريد بخشي از متن کامل بوده و در تلخيص آن بخش هاي مهمتر و خواندني تر انتخاب شده است.

     

    ƒ آقاي دکتر از سال، محل تولد و همچنين از دوران کودکي بفرماييد.

    و قاف، حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز مي شود.من قيصر امين پور، متولد دوم ارديبهشت 1338 در گتوند هستم، جايي بين دزفول و شوشتر در استان خوزستان که الان شهري شده و آن موقع بخش بود. قبل از ورود به دبستان، ما را به مکتبخانه فرستاده بودند، يکي دو سال به آشنايي با مقدمات، الفبا، قرآن و اين جور درس هايي که در مکتبخانه آن زمان بود گذشت. بعد در سن 7 سالگي در همان گتوند، وارد دبستان شدم. کلاس دوم را در دزفول گذراندم، دوباره تا پنجم ابتدايي به همان گتوند برگشتم و دوره راهنمايي و دبيرستان را در شهر دزفول گذراندم. تا سال 57 همزمان با پيروزي انقلاب، در دانشگاه تهران در رشته دامپزشکي قبول شدم.

     

    ƒ  محل اقامت شما به طور کامل دزفول بود؟

    بيشتر تحصيلاتم در دزفول بوده بين گتوند و دزفول در رفت و آمد بوديم ولي خب عرض کردم دوره راهنمايي و دبيرستانم در دزفول بود.

     

    ƒ شما چه سالي ديپلم گرفتيد؟

    سال 57.

     

    ƒ  در آن زمان سيستم کنکور چگونه بود؟ مستقيماً آمديد تهران و براي دانشگاه امتحان داديد، درست است؟

    بله، ما به اين صورت فضاي تند و پرتب و تابي نداشتيم، که الان براي بچه هاي اين نسل وجود دارد. من خودم، خيلي در نخ کنکور و اينها نبودم شايد يکي دو ماه به کنکور مانده بود که ديدم بچه ها دارند با هيجان مي خوانند من هم شروع کردم. تستي و چيزي هم نداشتيم، کلاس کنکور هم که نبود. همان کتاب هاي خودمان را مي خوانديم، يکي دو تا کتاب تست بچه ها از شهرهاي ديگر گرفته بودند، اينها را قرض مي گرفتيم و يک شبه مي خوانديم. در اين فضاها عرض کردم که دوره آخر دبيرستان خيلي به درس توجه نداشتم، يعني مي خواندم در حدي که قبول بشوم، بنابراين خيلي رتبه بالايي نياوردم به طوري که شايد مي توانستم در اهواز پزشکي بروم، ولي بچه ها و دوستاني که با هم کار مي کرديم مي گفتند؛ «بيا همه مان مي خواهيم برويم تهران و فعاليت و مبارزه را ادامه بدهيم.»

     

    ƒ  کنکور آن موقع سراسري بود؟

    سراسري بود، بله. به همين دليل من تهران را زدم و پزشکي قبول نشدم و دامپزشکي قبول شدم.

     

    ƒ چرا رها کرديد؟

    من خوشم نمي آمد. ولي چون رشته هاي تجربي مي خوانديم، خانواده ام مي گفتند؛ «بايد به رشته پزشکي بروي.» طبق معمول همه خانواده ها بود. ما هم پزشکي زديم افتاديم پايتخت و دامپزشکي شد. دامپزشکي هم به نظر خانواده ما رشته خوبي بود ولي خودم که رفتم ديدم همان مشکلات پزشکي را دارد، همان کتاب ها را بايد بخوانيم، با اين تفاوت که به ما «دکتر آدم» نمي گويند «دکتر دام» مي گويند. يعني حروفش جابه جا مي شود و اين بود که اصلاً انصراف دادم، يعني نه اينکه تغيير رشته باشد، کلاً انصراف دادم. دوباره کنکور دادم و دانشکده علوم اجتماعي رفتم.

     

    ƒ  از نو کنکور داديد؟

    بله از نو کنکور دادم.

     

    ƒ  تهران که تشريف آورديد خوابگاه داشتيد يا خانه؟

    خوابگاه داشتيم.

     

    ƒ  کجا؟ همين کوي دانشگاه بود؟

    کوي اميرآباد، من حدود 12،13 سال آنجا بودم. يعني جزء پاهاي ثابت آنجا بودم. چون به خاطر همين تغيير رشته ها درسم هم زياد طول کشيد. يک سال دامپزشکي خواندم سه چهار سال علوم اجتماعي بودم که در همان 58 که وارد علوم اجتماعي شدم با لانه جاسوسي همزمان شد که من چون آنجا هم حضور داشتم، به هرحال کلاس زياد نمي رفتم فقط براي امتحان مي رفتيم. اين بود که طول کشيد.

     

    ƒ  اصلاً سال 57 کلاس ها تشکيل مي‌شد؟

    سال 57 کم تشکيل مي شد. اولش که به دليل تيراندازي در دانشگاه تعطيل شد.

     

    ƒ  13 آبان آن سال بود؟

    بله، ما خودمان تعطيل کرديم که بعد هم بختيار گفت؛ «دانشگاه ها تعطيل است.»

     

    ƒ  کلاس هايتان هم در دانشکده دامپزشکي در مکان فعلي تشکيل مي شد؟

    بله، همين جا تشکيل مي شد.

     

    ƒ  روز 13 آبان شما خودتان کجا بوديد؟

    من تهران بودم. من اصولاً بيشتر در کلاس هاي پزشکي شرکت مي کردم. چون دوست هاي من پزشکي قبول شده بودند من هم هميشه از دامپزشکي به پزشکي مي آمدم، چون آنجا فعاليت بيشتري هم بود. تظاهراتي بود، بچه ها فعاليتي داشتند آنجا شرکت مي کرديم. آن روز تيراندازي هم من در دانشگاه بودم و چون از نزديک ماجرا را ديده بودم، يکي از کساني که شايد باعث تعطيلي کلاس ها شد، خود من بودم. رفتم آنجا هرچه به ذهنم رسيد، گفتم. گفتم؛ «من ديروز ديدم اينجا تيراندازي بود و بايستي کلاس ها را تعطيل کنيد.» بعضي از بچه ها مخالفت کردند و بعضي گفتند؛ «ما مي خواهيم به جامعه خدمت کنيم و زودتر دکتر شويم.» خلاصه ما هم چيزهايي گفتيم و کلاس ها را تعطيل کرديم. بعضي از استادها مخالفت مي کردند بعضي ها مي گفتند؛ «فرقي برايمان نمي کند.»

     

    ƒ ايام درگيري دهه فجر و آمدن امام در دزفول بوديد؟

    ما در دزفول بوديم و از طريق تلويزيون ورود امام را ديديم.

     

    ƒ  تابستان 58 شما باز هم دزفول بوديد چون دوباره از مهر 58 برگشته بوديد؟

    به احتمال قوي، ما تابستان ها را به شهرستان مان مي رفتيم.

     

    ƒ شما فرموديد 58 برگشتيد دانشگاه؛ باز هم دامپزشکي را دنبال کرديد؟

    برگشتم و کنکور دادم، جامعه شناسي و علوم اجتماعي قبول شدم بعد چند سالي خواندم و دوباره تغيير رشته دادم و ديگر کنکور ندادم.

     

    ƒ معذرت مي خواهم انقلاب فرهنگي چه زماني بود؟

    انقلاب فرهنگي سال هاي آخر دانشگاه علوم اجتماعي ما بود.

     

    ƒ  يعني شما تحصيل مستمري روي علوم اجتماعي هم داشتيد؟

    بله.

    ƒ  تقريباً چند سال طول کشيد؟

    سه چهار سال. عرض کردم بيشترش به فعاليت ها در لانه جاسوسي مربوط بود که من خيلي کلاس نمي رفتم.

     

    ƒ  آن هسته هايي که اين فعاليت ها را سازماندهي مي کردند، کجا تشکيل مي شد، با چه کساني بود؟ عضو انجمن اسلامي بوديد؟

    انجمن اسلامي بود که من هم با بچه هايشان دوست بودم و در جلساتشان شرکت مي کردم و اصلاً از همين جلسه در واقع گرفتن لانه، مشورت و طرح ريزي شد. در سال 58 همزمان با پذيرفته شدن در دانشکده علوم اجتماعي در ارتباط با دوستاني که وارد لانه جاسوسي شدند ما هم آنجا بوديم و چند مدتي بيشتر هم فعاليت هاي فرهنگي مي کرديم، گاهي يک متن برايشان مي نوشتيم، غير از آن نگهباني و کارهايي که همه دانشگاه ها به عهده داشتند، گاهي فعاليت هاي فرهنگي مي کرديم که بعد از مدتي هم من از آنجا بيرون آمدم، شايد يک سال طول نکشيد. چندماهي بود و دوباره سراغ درس و مشق و تغيير رشته رفتيم.

     

    ƒ  اعضاي شرکت کننده آن جلسات چه کساني بودند؟

    معمولاً همين دوستان خودمان بوديم، دانشجوها بودند که عرض کردم مثلاً بچه هاي شوراي آنجا همين آقاي «ميردامادي»، آقاي «ابراهيم اصغرزاده» و بچه هايي بودند که الان هم در مجامع سياسي و اجتماعي فعال هستند؛ آقاي «رحمان دادمان» که مرحوم شدند، آقاي شمس که دوره قبل نماينده بودند و اينها يادم هست.

    ƒ  نحوه آشنايي شما با اين گروه چطور بود؟

    خب به دليل اينکه در دانشکده دامپزشکي بوديم و در همين جلسات انجمن اسلامي با هم آشنا بوديم.

     

    ƒ روز لانه جاسوسي هم با شما بودند؟

    بله بوديم.

     

    ƒ  جزء نفرات چندم بوديد که وارد لانه جاسوسي شديد؟

    چندمي را نمي دانم. گله‌يي وارد شديم. يعني بچه‌هايي که اول در را باز کردند تعداد معدودي بودند بعد ما وارد شديم و عرض کنم بعد تقسيم کرديم و اولش هم قرار نبود اين قدر مفصل باشد.

     

    ƒ شما جزء گروهي بوديد که آشنا بوديد و در لانه جاسوسي مانديد. اولين فعاليت هايي که آنجا مي کرديد، چه بود؟

    عرض کردم بيشتر نگهباني از همان جواسيس بود.

     

    ƒ  فرموديد که فعاليت هاي فرهنگي ديگري هم انجام داده بوديد.

    مثلاً عاشورا که مي شد متني مي نوشتيم و برايشان مي خوانديم. چون قلم خوبي داشتيم و چيزي هم مي نوشتيم.

     

    ƒ به صورت بيانيه بود؟

    نه، بيانيه هايش را ما نمي نوشتيم. بيانيه ها را بچه هاي شورا تهيه مي کردند. من فعاليت هايي مانند «تهيه برنامه» داشتم مثلاً کساني که دم در آمده بودند، (چون هر روز گروه ها براي حمايت از دانشجوهاي دانشگاه هاي سراسر کشور مي آمدند) خيلي پرشور و هيجان بودند. يعني به قول امام که گفته بود؛ «انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول»، براي همين مردم خيلي حمايت مي کردند و ما بايستي براي آنهايي که مي آمدند، برنامه مي گذاشتيم.

     

    ƒ  آنها را که داخل ساختمان راه نمي دادند؟

    نه، آنها بيرون مي ماندند. هرکسي پرچم و پلاکاردش را بري حمايت آورده بود.

     

    - شما شبانه روزي آنجا بوديد؟

    بله.

     

    - فرموديد چه مدتي؟

    يادم نيست شايد 8-7 ماه. ولي دقيقاً ننوشتم، آنجا بايستي خاطرات آن موقع را مي نوشتم که ننوشتم.

     

    ƒ خاطرات ديگري را نوشتيد؟

    بعداً بله، وقتي که کمي عاقل تر شدم نوشتم. آن هم در حد خلاصه بود. فرض کنيد امروز دوستان اسناد آمده بودند، راجع به ما که پيش از وفات خبري تهيه کنند چيزي داشته باشيم. (مي خندد)

     

    ƒ  بعد شما به دانشکده علوم اجتماعي برگشتيد؟

    برگشتم دانشکده علوم اجتماعي و از آنجا ديگر براي تغيير رشته تصميم گرفتم و خيلي هم مشکل بود، موافقت نمي کردند. بالاخره يکي دو ترم را مشترک يعني چند واحد از اين طرف و چند واحد از آن طرف خواندم و پذيرفتند و سال 63 وارد دانشکده ادبيات شدم.

     

    ƒ هنوز يک مقطعي اينجا ناگفته مانده، از انقلاب فرهنگي و تعطيل شدن دانشگاه سال 59 تا سال تحصيلي 61-60 که شما مشغول تدريس شديد. در اين مقطع، فعاليت هاي فرهنگي- مطبوعاتي داشتيد؟

    در همين زمان بود که در واقع با بچه هاي حوزه هنري همکاري داشتم و در جلساتشان شرکت مي کرديم و گاهي کتاب هايي مثل ژورنال (مجله) سوره و شعر و داستان منتشر مي کرديم.

     

    ƒ  تشکيل حوزه انديشه و هنر اسلامي اولين بار چه زماني بود؟ چون اين طور که در منابع آمده ظاهراً شهريور سال 60 بوده است؟

    ببينيد قبل از آن هم، حتي در سال هاي 58-57 گروهي بوديم که مي رفتيم و با خانم صفارزاده و آقاي گرمارودي جلساتي داشتيم که اسمش دفتر نهضت اسلامي يا چيز ديگري بود، (بايد از خود خانم صفارزاده بپرسم). چنين اسمي داشت که بچه ها در آنجا جمع مي شدند، آنهايي که داستان، نمايش و آنهايي که شعر کار مي کردند با همديگر بحث مي کردند، آقاي «گرمارودي»، «خانم صفارزاده»، آقايي که دستورزبان درس مي داد، آقاي «رخ صفت» و آقاي «محسن سليماني» بودند.

     

    ƒ  آقايان رخ صفت و سليماني در آن زمان تدريس مي کردند؟

    نه، در واقع خودشان هنرجو بودند. بعد جلسات آنجا کم کم گسسته شد و بچه ها خودشان تصميم گرفتند حوزه هنري را تشکيل بدهند. بنابراين همان سال 60-59 مي شود.

     

    ƒ از اين دوستانتان نام مي بريد؟

    سال هاي اول آقاي «ناصر پلنگي»، آقاي «رضا تهراني»، آقاي «مصطفي رخ صفت»، آقاي «کاظم چليپا»، آقاي «محسن سليماني»، آقاي «مخملباف»، آقاي «سراج» و...

     

    ƒ آقاي سهيل محمودي؟

    آقاي سهيل محمودي بعداً در جلسات ما وارد شدند.

     

    ƒ آقاي خسروجردي؟

    بله. اينها بودند و به صورت آماتور و غيرحرفه يي همين طور دوستانه جلسه را تشکيل مي داديم، نه کسي حقوق مي گرفت و نه کسي حقوق مي داد.

     

    ƒ محل برگزاري اين جلسات کجا بود؟

    جلسات نهضت در خيابان فلسطين بود که خانم صفارزاده بود، بعداً اينها به خيابان سميه که الان حوزه هنري هست، آمدند.

     

    ƒ آقاي ميرشکاک هم آن زمان حضور داشتند؟

    بله مي آمدند در جلسات شرکت مي کردند.

     

    ƒ  پس اولين جلسات پس از اينکه تصميم گيري شد حوزه يي شکل بگيرد آنجا بود. فلسفه نامگذاري حوزه چه بود؟

    شايد بچه ها به تاثير از حوزه علميه خواسته بودند يک «حوزه هنري» تشکيل دهند، ولي خب اسمش را «حوزه انديشه و هنر اسلامي» گذاشته بودند.سالش يادم نيست، ولي يادم هست که همزمان با پيشنهاد سازمان تبليغات ما در واقع فعاليت هاي نقاشي، پوسترسازي، تئاتر، نمايش، شعر و داستان منتشر کرده بوديم...

    آمدند پيشنهاد کردند و مدتي هم بچه ها مخالفت کردند که ما مي خواهيم خودمان باشيم و چه جوري باشد و چه جوري نباشد، حتي همين باعث شد بعضي از بچه ها مثل آقاي تهراني و آقاي رخ صفت، از حوزه کناره گرفتند. بعد از اينکه زير نظر سازمان رفت آنها جدا شدند. ما بچه هايي که مانده بوديم يعني آقاي مخملباف، بنده، سيدحسن حسيني، چليپا، خسروجردي و حبيب صادقي شرايطي گذاشتيم که مثلاً در کارهاي هنري دخالت نکنند، همچنان انتخاب آثار براي انتشار با ما باشد و آنها فقط حمايت هاي مادي کنند. تا مدت ها هم همين جوري بود.

     

    ƒ  مسوولان آن موقع سازمان تبليغات چه کساني بودند؟

    آقايي به نام «محمدعلي زم» بود، از همان اول مسئولش ايشان بود. اولش البته مقداري شورايي بود و همه بچه ها در جلسات شرکت مي کردند، بعد کم کم يک رئيس پيدا کرد که همان آقاي زم بود.

     

    ƒ  آقاي زم از طرف سازمان تبليغات پيشنهاد شده بودند؟

    بله، فرم اداري به خودش گرفت. هر بخش مستقل شد و به اصطلاح طوري شده بود که کم کمک داشتند در اينکه چه کاري ساخته بشود يا چه کاري ساخته نشود، چه شعري گفته شود، چه شعري گفته نشود، اين داستان چرا چاپ شد، اين يکي فيلم چرا اين طور بود دخالت مي کردند و همين باعث اصطکاک هايي شد که در سال 66 ما که حدود 13 نفر از بچه هاي نويسنده و هنرمند بوديم از آنجا انشعاب کرديم و بعد چند بيانيه در روزنامه ها منتشر کرديم که اينها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامي را در تنگناهايي به مسيرهايي مي برند که به مصالح هنر و انقلاب نيست. بيانيه هايش هم منتشر شده، در روزنامه ها هست و خيلي از هنرمندها هم از اين جريان حمايت کردند که بنيانگذاران به اصطلاح اصلي حوزه، همين هنرمندان بودند و سازمان تبليغات فقط به عنوان حامي بود و الان نمي تواند براي اينجا خط مشي تعريف کند. بيانيه هايي در روزنامه ها در دفاع از ماها نوشتند ولي خب به جايي نرسيد و در واقع ما 13 نفر را اخراج کردند و بعد گروهي از ما رفتيم مجله سروش نوجوان را راه انداختيم؛ آقاي «عموزاده خليلي»، «تقي سليماني»، «مهرداد غفارزاده»، «حسن احمدي».

     

    ƒ شما پيش از اين دبير شعر هفته نامه سروش هم بوديد؟

    بله.

     

    ƒ چرا سروش نوجوان؟

    من آنجا با آقاي «فروزان» آشنا بودم و سعه صدر و برخورد درست او را ديده بودم به همين دليل پيشنهاد کردم بچه ها بعد از اينکه از حوزه بيرون آمديم، چون ما آنجا هم بچه هاي مسجد را در مي آورديم، (يعني نشريه يي براي نوجوانان).

     

    ƒ  کتاب و جنگ بچه هاي مسجد بود؟

    بله بعد گفتيم که با آقاي فروزان مي شود کار کرد، اين بود که تعدادي از ما وارد سروش نوجوان و بخشي از ما وارد کيهان فرهنگي شدند.

     

    ƒ  اينها را به ترتيب بگوييد.

    در کيهان فرهنگي آن موقع، آقاي رخ صفت و آقاي تهراني مسوول بودند، بعضي از بچه هاي ما رفتند تلويزيون و مستقلاً شروع کردند.

     

    ƒ  مثل آقاي ساعد باقري؟

    آقاي مخملباف هم که خودش مستقل کار مي کرد.

     

    ƒ  آن زمان آقاي مخملباف به بنياد سينمايي رفته بود؟

    بله مدت اندکي بود، خيلي نبود.

     

    ƒ  شما بعد از آن مقطع تدريس تان در آن مدرسه راهنمايي، بقيه فعاليت تان را در حوزه انجام داديد؟

    حوزه و مجله سروش بود.

     

    ƒ فعاليت هاي هفتگي و روزانه حوزه در آن موقع چطور بود؟ مثل همين الان جلسات شعرخواني و داستان و کارگاه داستان داشتند؟

    آن موقع که ما بوديم؟

    ƒ  بله.

    بله. آن موقع ما تقريباً هر روز که کار هم نداشتيم همان جا جمع مي شديم، فقط چاي و گاهي هم ناهاري بود مي خورديم، نبود هم خودمان يک ساندويچ مي خورديم و روزهاي پنجشنبه ما جلسات شعر داشتيم، روزهاي ديگر نمي دانم چه روزي بود جلسه داستان داشتيم. بچه هاي گروه هاي ديگر که نقاشي و نمايش کار مي کردند، خودشان فعاليت هاي خودشان را داشتند، من و «سيدحسن حسيني» هم در واقع جوک ها و شعرها و نامه هايي را که مي رسيد و کتاب هايي که قرار بود منتشر کنيم را گزينش و ويرايش مي کرديم.

     

    ƒ  شما چند بار ديگر هم از مرحوم دکتر حسيني نام برديد. آشنايي شما با ايشان از کجا شروع شد؟

    در همان زماني که دامپزشکي يا جامعه شناسي مي خواندم چند بار به دليل اينکه در همان تعطيلي دانشگاه ها، کلاس خبرنگاري يا روزنامه نگاري رفته بودم، بعد از آن ما را به خاطر آموزشي که ديده بوديم در روزنامه ها تقسيم کردند، مرا به روزنامه جمهوري اسلامي فرستادند، به روزنامه جمهوري اسلامي هم که وارد شدم، براي فعاليت خيلي فضاي مناسبي نيافتم شايد هم خيلي اهل کارهاي رسمي نبودم، به هر حال چند جلسه يي آنجا مي رفتيم با بچه ها. دوستانمان بودند، آقاي «مرتضي سرهنگي»، آقاي «فراست»، آقاي «مهدي شجاعي» و آقاي «ميرشکاک» بودند. گاهي مي رفتيم پيش آنها و آقاي سيدحسن حسيني هم به همان جلسات مي آمد و نشستي که داشتيم از آنجا با او آشنا شدم. بعد کم کم که او هم به حوزه آمد، من و او مسئول جلسات حوزه هنري و مسئول شعرش شديم.

     

    ƒ ايشان چطور به حوزه آمد؟

    خب من صحبت کردم، به عنوان اينکه همکاري داشته باشيم در قسمت شعر، از او خواهش کردم ايشان هم پذيرفتند، البته قبلاً هم حوزه مي آمد منتها به صورت منظم نمي آمد. در جلسات شرکت مي کرد.

     

    ƒ  مسئول واحد ادبيات حوزه هنري شما دو نفر بوديد؟

    ما در بخش شعرش بوديم. بخش داستانش آقاي سليماني بود و آقاي مخملباف که هم در بخش داستان و هم فيلم بود. ما بچه هاي خادمان جلسه شعر بوديم، چاي درست مي کرديم، صندلي ها را منظم مي کرديم که بچه ها بيايند بنشينند و آقاي «مهرداد اوستا» گاهي در جلسات ما شرکت و بچه ها را راهنمايي مي کرد. آقاي حسيني گاهي شرکت مي کرد، مثلاً چند جلسه يي کلاس عروض مي گذاشت و بقيه اش ديگر دوستان خودمان بودند يعني بحث هايي که به صورت دانشجويي با همديگر مي کرديم.

     

    ƒ يعني مدرس خاصي نداشت؟

    نه، فقط همان دو نفري که عرض کردم.

     

    ƒ  آن وقت بچه هايي که فرموديد چه کساني بودند؟

    اگر يادم بيايد؛ آقاي «وحيد اميري»، آقاي «سهيل محمودي»، آقاي «محمدرضا محمدي نيکو»، آقاي «ساعد باقري»، آقاي «فرهاني منفرد»، آقاي «حسين اسرافيلي» و آقاي «پرويز بيگي»، حالا خيلي از اسم ها ممکن است يادم برود...

     

    ƒ  آقاي زکريا اخلاقي؟

    زکريا اخلاقي جواني بود که بعداً به ما پيوست.

     

    ƒ  از قم بودند؟

    بله آن موقع...

     

    ƒ مرحوم سلمان هراتي؟

    سلمان هراتي بعداً آمد.

     

    ƒ  اولين باري که مرحوم هراتي را ديديد خاطرتان هست؟

    بله، فکر مي کنم در تنکابن دعوتمان کرده بودند، جلسه شعري بود آنجا با ايشان آشنا شديم که بعداً که ايشان آمدند در هنرستان تهران تحصيل کنند همان آشنايي موجب شد به جلسات ما هم بيايند.

     

    ƒ  اولين کتاب شعر شما سال 63 منتشر شد، با اينکه خودتان هم در حوزه هنري بوديد و نسلي از شاعران را آورديد،راجع به کتاب اولتان صحبتي داريد؟

    بنده به دليل اينکه يک مقدار حساس هستم - نمي خواهم بگويم وسواس- خيلي در مورد انتشار کارهايم پرهيز داشتم و آقاي مخملباف و دوستان ديگر تاکيد مي کردند که تا چه زماني مي خواهي صبر کني، من مي گفتم که؛ «بگذاريد کمي کامل تر و پخته تر شود.» آقاي مخملباف مي گفت؛ «هر چه درآوردي بايستي چاپ کني.» و بعد از کش و قوس هاي فراوان، بالاخره تا سال 63 راضي شديم که يک مجموعه رباعي، دوبيتي به نام «در کوچه آفتاب» که دست شما هست منتشر کنم. بعد از آن ديگر مزه اش زير زبانمان رفت و کتاب «تنفس صبح» را در همان سال يا چند ماه بعد منتشر کردم، که مجموعه کارهاي قبل از انقلابم بود. بعضي از آنها را انتخاب کردم و بعضي را هم پس از انقلاب چاپ کردم.

     

    ƒ   اين شعرهايي که در دو تا دفتر اول در «کوچه آفتاب» و «تنفس صبح» چاپ شده متعلق به چه دوراني است؟

    اينها آخر 63، بنابراين قبلش مي شود 56،57 تا 63.

     

    ƒ  با توجه به اينکه اين دو قالب، قالب هايي بودند که مدت ها بود از خلاقيت هاي ادبي در آنها کاسته شده بود، در کتابهاي تاريخ ادبي مثل کتاب «شعر امروز» که آقاي ساعد باقري و محمدي نيکو نوشته اند، دکتر «حسن حسيني»، شما و جمع ديگري از هم نسلان تان را به عنوان احيا کننده اين دو قالب نام مي برند؟

    حالا نمي دانم اينها تا چقدر مي تواند (در واقع اين اسم گذاري ها و عنوان ها) جايي داشته باشد ولي خب آدمي که فعاليت هنري مي کند به نظر من با تصميم قبلي نيست، يعني اين جور نيست که حتي اين سبک ها و مکتب هايي که پديد مي آيد همه هنرمندها با هم ديگر تصميم بگيرند در روزي يک سبکي را اختراع يا پيشنهاد کنند بلکه به قول مولوي که مي گويد؛

    «همچنان هر کاسبي اندر دکان

    بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

    هر کسي بر درد جويد مرهمي

    در تبع قائم شود زين عالمي»

    يعني بازاري را مثال بزنيم،هر کسي مي آيد مغازه خودش را آب و جارو، ميوه هايش را تميز و چراغي را تنظيم مي کند که مغازه خودش بدرخشد. نه به دليلي که آن بازار زيبا شود، اما به تبع اينکه هر کسي مغازه خودش را درست مي کند يک بازار خوب هم پديد مي آيد که هيچ کس با تصميم قبلي اين بازار را پديد نياورده، هر کسي خواسته مغازه خودش را درست کند. اين مثال را زدم براي اينکه اصولاً پديد آمدن سبک ها و مکتب ها بيشتر يک مسئله ناخودآگاه است. گفت؛ «اسير عشق بودم هر چه پيش آمد پرستيدم».هر چه پيش آمد، ما ديديم که رباعي قالبي است که مي شود به کوتاهي و با سرعت آدم حرفش را و حسش را در آن جا دهد. من و سيدحسن حسيني گاهي رباعي مي گفتيم، براي همديگر مي خوانديم، نظري مي داديم، نقدي مي داديم و اين خود به خود پديد آمد نه اينکه ما تصميم گرفته بوديم که چيزي را احيا کنيم يا پديد بياوريم. بعد از آن همان جوري که طبيعي پديد آمده بود، طبيعي از ذهن ما رفت. يعني ما هيچ تصميمي نگرفتيم که رباعي را تعطيل کنيم، البته شايد پديد آمدن تقليدهاي فراوان باعث شده بود ما آتش بس يا رباعي بس اعلام کنيم ولي باز هم ديديم که قالب هاي تازه تري هست، مثلاً در همان موقع غزل را آزموديم، نه اينکه بگوييم به نوبت مثلاً شعر نو، نثر و مثنوي را آزموديم، هر چيز را که به هر حال آدم جوان تجربه مي کند حالا در اينها بعضي از آنها موفق تر است، بعضي از آنها ناموفق و بعضي از آنها ميانه است.

     

    ƒ   شما از همان موقع (حالا اين اختلاف سن را که مي فرماييد) با يک نسلي که پس از شما شعر مي فرستادند و شما در مجلات چاپ مي کرديد،ارتباطي داشتيد مثل همان سروش هفتگي، آيا انتخاب هاي شما در گزينش و جهت دهي به شعرها تاثيري داشت؟

    اميدوارم تاثير داشته باشد، براي اينکه من از همان دوران کودکي در کنار درس خواندن علاقه فراواني به معلمي داشتم، يعني در همان کلاس هم به من مي گفتند؛ «با اين دانش آموز کار کن و با همديگر کار کنيد» بعد هم در دوره دبيرستان، در مدارس کلاس نقاشي داشتم و تدريس مي کردم. در واقع فعاليت هاي فوق برنامه آنها را انجام مي دادم. خب من دانش آموز دبيرستان بودم، بعد هم که وارد دانشگاه شدم چند سالي معلمي کردم بعد از آن هم وارد دانشگاه شدم يعني در واقع کارم همين طور بود و دنبال عشق معلمي بودم.اينکه مي فرماييد تاثيري داشته يا نه، به هر حال من هم در حوزه هنري و هم در مجله سروش، سوره، بچه هاي مسجد، بعدها در سروش نوجوان و بعدترها در دفتر شعر جوان، هميشه کارم همين بوده است که با نوجوان ها و جوان ها ارتباط داشته باشم و چيزي را که خودم بلدم- اگرچه اندک - سعي کنم به آنها هم منتقل کنم. به همين دليل تاثيري که مي فرماييد گاهي مي بينم در همان جلساتي که ما در حوزه هنري تشکيل مي داديم، با آن امکانات محدود و شرايط نه چندان مناسب و مساعد و بعدها در مجله سروش و بعدترها در سروش نوجوان خيلي از دوستاني که الان خودشان منشاء خدمات فرهنگي ديگر هستند، به بيان خودشان در همان جلسات شرکت مي کردند و احتمالاً همان فضاهايي که ايجاد شده، اندکي به رشد استعدادهاي آنها کمک کرده، البته واقعاً مسئله ذوق هنري يک مسئله کاملاً فردي است يعني خود آدم بايستي تلاش کند. هر کس هم به جايي رسيد،خودش رسيده هيچ کس نمي تواند ادعا کند که من اين را تربيت کردم. ما فقط در حد اشاره و راهنمايي مي توانيم که از اين طرف برو از اين طرف نرو، آن هم چقدر موثر باشد مي توانيم، بقيه اش تلاش خود فرد است. براي همين نمي خواهم بگويم کساني که الان الحمدلله به جايي رسيدند، محصولات اين جلساتند، ما خيلي کوچک تر از آن هستيم. ما خودمان نياز به تربيت و رشد داريم. نمي توانيم ادعا کنيم که ما کسي را تربيت کرديم.

     

    ƒ  شما فرموديد که تجربه سروش نوجوان به نوعي ادامه و انتقال تجارب بچه هاي مسجد بود؟

    بله.

     

    ƒ  اين عنوان «بچه هاي مسجد» از کجا آمده است؟

    اينها بچه هاي مسجد «جوادالائمه» بودند؛ آقاي اميرحسين فردي، آقاي مهرداد غفارزاده و آقاي نقي سليماني، که در همان جا جلساتي داشتند، بع